![]() |
![]() |
|
| سرزمین ارزوهای من...................گاهي شادي هايم...........گاهي هم دلتنگيها.........اين است زندگي |
|
محمد جان ....
داداش گرامی...اینجانب ندا رسما ورودت را به دنیای ۹ سالگان گرامی می دارم! داداش جان جان باورمان نمی شود به این زودی ۹ سال گذشت...از ان روزی که یک نی نی سرخ و سفید را در دستان ما گذاشتند! برادر عزیز... همانا اگر ۱۰ سال دیگر اینجا را خواندی بدان یگانه خواهرت را فردی بود بسیار شریف...که با اینکه بر سر اذین بندی منزل اقای پدر به مناسبت تولد شما از بالای نردبان ( یا شاید نردبام؟!) به پایین پرتاب شد و پای چپش از بالا تا پایین دچار کبودی مفرط شد(!) برادر گرامی...جناب اقای محمد ....درست است که ما گاهی خییلی به شما گیر می دهیم( همش در راستای ادمیزاد شدن شماست به والله!!!) اما بدان و اگاه باش که علاقه وافری را نسبت به شما در دل احساس می کنیم. و امید واریم که به ارزوی هایتان رسیده شوید.... اینکه یک روز با جناب نیکبخت ملاقات کنید! اینکه روزی در تیم محبوبتان / محبوبمان / و محبوب همه ... پرسپولیس بازی کنید....
پ.ن: احتمالا کم پیدا خواهیم شد...سیستممان به فنا رفت....و از داشتن ان محروم شدیم!!!! به شدت خراب شده! پ.ن: تولدش مبارک! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 20:42 توسط ندا |
|
|
جایی فقط برای من و دوست دارم....
چون: اینجا ادمایی میان و میرن که از هر قشری هستند.... خبری/ ورزشی/ سیا*سی/ ادبی/ هنری/ دانشجو/ دانش اموز/ و هیچی! جایی فقط برای منو دوست دارم چون: منو با دنیایی اشنا کرد که تا حالا فقط شنیده بودم... جایی فقط برای منو دوست دارم چون: دوستانی برام اورد که حتی توی خواب شبم هم ندیده بودم.. مثلا خدایی من کی فک می کردم یه روز با حامد غفاری اشنا بشم؟؟؟؟!؟؟!؟! اونی که هر شب فقط خبرشو می دیدم.... یا کی می دیدم با مهریار ناظمی اشنا بشم؟؟؟!؟!؟!؟! یا مثلا سبحان؟!؟!؟ یا ساحر كه هر كدوممون يه سر كشور پهناورمون قرار داريم... يا سارا؟ يا ابجي سميه... و هزار تا ي ديگه؟؟؟ و حالا يك سال و چند ماه از 28/ ارديبهشت/ 87 مي گذره..... و حالا از تاسيس اين وبلاگ روزهايي زيادي گذشته.... اينجا رو دوست دارم چون...چون..... جايي فقط براي منه!!!!! يه تشكر از همه كسايي كه توي اين مدت همراهم بودند: مهريار ناظمي: كمي تا قسمتي گوينده خبر استاني ولايت خودمان!، به شدت پرسپوليسي. اين روزها هم كم پيداست...گشتم نبود نگرد نيست! حامد غفاري:كمي تا قسمتي گوينده٬ كمي هم شنونده٬ بحث سيا*سي نمي كند اصرار نكنيد!٫ هم استاني من!، خوب ، جوان ، با انرژي!!!!(شبيه پيام بازرگاني شد!) ساحر گلم: دانشجو، هميشه ارام بخش، روي حرفاش به هر نحوي ميشه حساب پس انداز باز كرد! ساراي عزيز: دوست، خواهر، دانشجو، پيگير هميشه فندق، تشويق من به كارگاه بازي، ابجي سميه: اولش خواهر، بهد فهميدم خودم است!، بعد ها هم رفت.... پيام: كنكوري؟، هميشه در صحنه، من را از بحث سيا* سي ترسانده!!، نيازمند دعاي خير همگيتان است تا در رشته اي قبول شود! سبحان محمديان: تا حالا هيچ بني بشري نفهميده كه من در وبلاگ اون و اون در وبلاگ من چه كاري مي كنيم....بنده كه به قول ايشان مشغول صرف سيرابي با بنا گوش اضافه هستم!!!! به شدت سيا* سي!!! و اين تنها نقطه اشتراكمان است در بقيه موارد از نوع كارد و پنير هستيم البته از نوع كاغذي.... كلا وقتي يكي دو روز نيست دلمان بدجوري هم شورش را مي زند هم خوشحال است هم ناراحت!!!! ( شور به خاطر زبان سبزش!!! خوشحال به خاطر ارامي اعصاب!!!! و ناراحت هم به دليل پايين امدن كل كل خونمان!!!) نجوا جون: همان معاون اول خودمان در گروه ارازل، به شدت درگير جماعت مذكر، كمي تا قسمتي مثل پيچ و مهرمان مي ماند!!! اصولا مثل ادم نمي شود با اين موجود حرف زد بايد به او گفت.... يا مثلا..... يا همون كه فرزانه ميگه.
فرزانه پروين: همان كه اينجا را به دامنمان انداخت!، شاعر، علاقه شديدي با استفاده از كلمه برو...بشور دارد( لغت به كار برده شده در.... ارازلي است)
عذر خواهي ۱: جدا شرمنده اين يه كمي طنز بود....فقط خواستم ديگه مثلا سيا *سي ننويسم اما بازم با س.ب.ز نوشتم!!!! عذر خواهي ۲: وبلاگ عزيز از اينكه سرت هوو اورده و با ان يكي وبمان كلي حال مي كنيم و هيچ كس ادرسش را ندارد شرمنده!!!!!! توضيح: همچنان علاقه شديد به بحث هاي سيا*سي در من اين روزها فوران مي كند..... دعا: فقط لطفا اينجا را ف.ي.ل.ت.ر نكنيد!!!! تنبلي:كتاب فيزيك از ديروز روي صفحه ۱ ثابت مونده!!!! خوشحالي: امروز كل ارازل را از رويت گذارانديم چون كمي تا قسمتي ابري دلمان برايشات تنگ شده بود ..... تعجب: انضباط شد ۱۸!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! رفتم دفتر ميگم: من مي خوام به نمرم اعتراض كنم. ناظم: به چه درسي؟ - انضباط!!!!!!!!! - زياد بهت نمره داديم؟؟؟؟؟؟؟ - كمه!!( خدايي من روم شد برم اين حرفا رو بزنم ؟چرا كه نه؟!؟!) - برو تا پرتت نكردم تو خيابوووووووووووووووووووووووون. ارزو: س.ر ف.ر.ا.ز باشي و.ط.ن. م.ن همينجوري: بسوزه پدر ترس از ف.ي.ل.ت.ر. شدن!!!
بعدا نوشت: اقا / یا خانم یه نفر اگه امکان داره ادرسی از خودت به جا بزار... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 13:29 توسط ندا |
|
|
الفبای سبز ایرانیان این است:
---------------------- اگه فک کردی که به کار بردن رنگ سبز یک شیوه اعتراض است...درسته! شرح حال: این روزا که صدا*ی امر*یکا قعطه.... که بی بی *سی قعطه که شبکه های ماهو*اره ای نیست..... این روزا بابا یاده رادیو افتاده! رادیو گوش می کنه! این روزا من خوشحالم که که با اجازه مامانم به میر حسین موسوی رای دادم!!!!!!!!!!!!!!!( رای مامانمو!) این روزا من دلم می خواد گوشامو ببندم نشنوم که جوونا یکی یکی دارن کشته میشن!!! این روزا شنیدم که را*ی ها رو ریختن توی رود کارون!!!!!!!!!! یک اطلا*عاتی گفته!!!!!! این روزا از اینکه در ایرانم( حس مالکیتی که همیشه نسبت به دوست داشتنی هام داشتم) داره اینطور اتفاق ها می افته عصبانیم! این روزا اخبا*ر ایران اعلام می کنه که همه چیز ارومه!!! این روزا توی ایران کسی کشت*ه نمیشه و ما باید به فکر یک کودک فلسطینی باشیم که توپ ندارد و کنار گوشش یک گلوله رد شده است! این روزها ایران من انقدر بی دغدغه است که مگس گرفتن اوباما را پخش کند این روزها من انقدر دلم بحث سیا*سی می خواد که.... این روزها دلم می خواهد ۳۰ سالم بود!!!! این روزها خییلی الکی الکی به خونه رئیس شورا*ی نگهبا*ن تشنه ام! این روزها من مانده ام ان اقایی که لقب خس و خاشاک را داده بودند به رای دهندگان کجاست؟ این روزها کنکور هم برایم جالب است...اما نه به شیرینی سیا*ست. این روزها.... پ.ن: فیلتر نشه..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم تیر 1388ساعت 1:17 توسط ندا |
|
|
+ نمی دونم چی بنویسم....
+ کاربرد اینجا برام عادی نیست... + شاید یه وب دیگه زدم که ادرسشو هیچکی نداشته باشه و راحت بتونم خودمو اونجا فریاد بزنم می فهمی؟ + پسرخالم، دوستام، ناظم، و .... ادرس اینجا رو دارن.... + کارنامه گرفتم گند زدم ....جوری که نمیشه جمعش کرد... + ریاضی رو افتادم... شدم <۹> خنده داره مگه نه؟ + مشهد خوب بود....حرم..زیارت...دعا... + حالم از اخبار ۳۰یا۳۰ بهم می خوره.... +خوشم نمیاد یکی منو.... فرض کنه...خر خودتی( مخاطب خاص) + حالم از این همه دل تنگی و فاصله که فضای بین من و تو رو اشغال کرده بهم می خوره( مخاطب خاص) + به یک عد عد( همون عدد شما) گوش شنوا نیاز مندم که فقط بگذارد من حرف بزنم و او گوش دهد. + به یک عد عد اتاق تمیز کن نیازمندم که اتاقم را تمیز کند + به یک عد عد حافظه جدید نیاز مندم!! + به یک عد عد گذشته بدون هیچکس نیازمندم! + کتابام داره چشمک می زنه...باید بخونم...درس ... + هوا گرمه ...دلم پاییز می خواد...۲۴/۹ + دلم ارازل می خواد...شلوغی می خواد ..دعوای معلم...جیغ....عکسای پنهونی...حرف های خنده دار...فحش های ارازلی....ولگردی های... دلم مهر ۸۷ رو می خواد تا خرداد ۸۸ + ا ماه دیگه تولدمه باورم نمیشه...چه زود دارم بزرگ میشم؟ + کسی می دونه کسایی که رشته شون کامپیوتره کی کنکور میدن؟؟/ ( خییلی مهمه...دلم نمی خواد از خود اون بپرسم ولی دلم می خواد بعد امتحان بهش خسته نباشید بگم) + اين عكس ارازله.... 7 عضو اصلي و زهرا كه دوست عزيزيه.... تولد نوشين بود...زنگ دين و زندگي!!!! عكسه خيييييلي خييييلي هول هولكي شد!
بعدا نوشت: این عکسه چرا باز نمیشه؟ کسی می دونه؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 13:7 توسط ندا |
|
|
می دونی چی حال میده؟
اینکه یک سال و ۴۰ روز کوچولو باشی.... اینکه پاشی بری ستاد بشینی.....همه کلی تحویلت بگیرن....اینکه نشان موج سبزت رو همه جا با خودت ببری ..... اینکه جنگ سیاسی بکنی با یکی بالاتر از خودت.... اینکه با نشان سبزت پاشی بری ستاد رقیب( جدا من با چه شهامتی این کارو کردم؟!؟! اینکه اهنگ گوشیت واسه یاور سبز باشه.... اینکه ملت فکر کنن رای اولی هستی..... ولی تو ۱ سال و ۴۰ روز کوچو لتر تشریف داری!
پ.ن: تموم شد...امتحانات.....ارازل.....مدیر...شلوغی...کمیته انضباطی!......کافی شاپ های بعد امتحان...اب نا ناناس!...باور کنم؟ پ.ن: سبز چه رنگ قشنگیست...به به..... پ.ن: به نظرت انضباط من چند میشه؟ پ.ن: می رویم به مشهد.... پ.ن: به جای منه ا سال و ۴۰ روز کوچولوتر پ.ن: وبلاگمان از رونق افتاده همی...هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستیم.... پ.ن: قالبمان را عوض می کنیم برای یک دوست همیشه ایراد گیر بعدا نوشت: دروغ ها بزرگ شده اند باور کردنشان ساده است؟؟؟؟؟؟ 2- مشهدم.... 3- میر حسین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 16:53 توسط ندا |
|
|
اقای پدر ما شانس اورده که دخترش ۴۰ روز کوچک است وگرنه با این همه اختلاف بین نامزد های مورد نظرمان یک جنگ خونین به راه می افتاد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 2:27 توسط ندا |
|
|
نباید بروی.....
می فهمی؟؟؟ این پست سلام ندارد...وقتی قرار است تو خداحافظی کنی سلام به چه کارم می اید؟ می بینی ؟ به خاطر تو بی خیال درس هایم شده ام و به دنیای مجازی برگشتم... حالا کجا می روی؟؟ مگه دسته خودته؟؟؟ یعنی این؟؟ همه دوستی ها و ...؟ معرفت اینه؟ به خاطر ادمایی که دوستت نداشتند داری میری پس ماها چی؟ ماها که دلمونو خوش کردیم به بودن تو؟ یعنی اینقدر ارزش نداریم؟؟؟؟؟ میری که چی ثابت بشه؟کم اوردنت؟ قدرت نداشتنت؟ باید بمونی و ثابت کنی که هستی...موندن تو به هیچکی ربطی نداره...به خودت فکر کن... دنیای واقعی بهتره؟؟؟؟؟ اصلا حالیم نیست چی دارم می نویسم....فقط همین قدر می دونم که نمی بخشمت اگه بری.... حلالت نمی کنم اگه این دل شکستمو دوباره بشکنی با رفتنت...! خودت sms دادی نوشتی:بغض بزرگترین نوعه اعتراضه...اگه بشکنه اعتراض نیست التماسه. تا وقتی که با وبلاگت بنویسی....بغضت یعنی اعتراض...اما رفتنت یعنی شکستن. یعنی همان چیزی که همه دشمنانت می خواهند. من برعکس همه به تصمیمت احترام نمی گذارم.....راحت به دستت نیاوردم که باز بخواهم راحت از دستت بدهم. درست است دنیای مجازی دردسر دارد....بدی دارد..فحش دارد ... اما خوبی هم دارد....دوستی هم دارد.... نرو..... لا اقل وبلاگت را حذف نکن...تو که می دانی فراموش نمی شوی...تو که می دانی دلتنگت می شویم...پس لا اقل حذفش نکن...بگذار وقتی دلمان برایت تنگ شد بیاییم انجا تو را تنفس کنیم... حذفش نکن...به خدا پشیمان می شوی.... sms دادم نخوانده گرفتی.....حتی جواب هم ندادی.... ترسیدم زنگ بزنم نشنیده بگیری دلم بیشتر از این بشکند. اینجا را اگر نخوانی بی معرفتی ات را اثبات کردی...اگر نظر ندهی یعنی ...
نرو نذار که بعد این دنیا به عشق شک بکنه مرگ دلم پای توئه اگه ازش گذر کنی. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 22:41 توسط ندا |
|
|
سلام
احتمالا دارم درس می خونم .... برمی گردم و همه چیز و افشا می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:55 توسط ندا |
|
|
Miram dars bekhonam.
Hamin.
Ta 20 khordad nistam.
Midonam sakhte ama 2a konin mofagh besham.
Ya ali
Be OMIDe didar
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:25 توسط ندا |
|
|
اگه بهتون بگن برگرد به گذشته و ۴ تا کاری رو که نکردی یا اشتباه کردی رو جبران کن چه کارایی رو انجام می دادین؟ خواهشا صادقانه جواب بدید: ۱- ۲- ۳- ۴- |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:20 توسط ندا |
|
|
مریض که می شوی ناگهان عزیز می شوی...
انگار اطرافیانت تازه وجودت رو باور کردن... همه ناگهان همه حس های رنگین کمانیشان گل می کند مامان یکسره دنبالته که یه وقت حالت از اینی که هست بدتر نشه.... بابا هر وقت از راه میرسه اول از همه حال تو را می پرسه: ندا خوبه؟ داداش کوچیکه کمتر سربه سرت میزاره ...چشم که باز میکنه و می بینه سرم به دستته میگه : طفلک!!! برای دوستات عزیز میشی...تلفن خونه مدام به صدا در میاد و همه می خوان بدونن حالت چه طوره؟؟ وقتی روز بعد وارد مدرسه میشی و هی همه ازت حالت رو می پرسن ..ادم حال میکنه! اس ام اسا به طرفت سرازیر میشن: -جیگر امروز کلاس بدون تو سوت و کور بود... - جات تو کلاس امروز بدجوری خالی بود....بدون تو کلاس صفا نداره جوجوی من!! -ندا جواب بده نکنه جدا مردی؟؟؟ - دیوونه الان سکته می کنم ها!!! ( وبعد که اروم و کوتاه براش می نویسی هنوز زنده ام میگه:)خاک تو سرت گفتم الانه که باید بیام حلوا خوری!!( خب اینم یه نوع ابراز علاقه س دیگه حتی اونیکه به بی محلی شهره عام و خاصه یهو مهربون میشه و میگه: حالا حالت خوبه؟؟؟!!!!!!!!! مریضی در کنار انواع بدی هایی که داره این خوبی را هم برای ادم هدیه میاره.... اینکه به ادم یاد اوری کنه هنوز هم ته قلب بعضی ها قرار داری!!!!!
پ.ن:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 23:3 توسط ندا |
|
|
از انسانها غمی به دل نگیر....
زیرا خود نیز غمگینند... با انکه تنهایند ولی از خود می گریزند... زیرا به خود... و به عشق خود.... و به حقیقت خود.... شک دارند!!!! پس دوستشان بدار اگرچه میدانی.... دوستت ندارند!! پ.ن: از صبح بیمارستانم می فهمی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فشارم داشت می رفت به سمت مرگ!!! ترسیدم من نباشم تو به کی کم محلی کنی؟؟؟؟ هنوز اثر سُرم درد میکنه....به فکر اون نباش قلبم بدتره!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:26 توسط ندا |
|
|
یادمه اون اوایل دبستان! موضوع انشا این روزها همیشه این بود:
عید خود را چگونه گذراندید؟ اما از اونجایی که ما این روزها بزرگ شدیم و دیگه بهمون انشا نمیگن(عوضش هزار کوفت و درد و زهر مار دیگه میگن ۱ فروردین: صبح بیدار شدیم در طی یک عملیات متحیر کننده لباس های عیدمان در انجا از دیدن جمعیت کثیری از پسر خاله ها و دختر خاله ها و.... بسیار مشعوف شدیم. بعداز ظهر جومونگ نگریستیم . شب بعد از مقداری کل کل با جماعت پسر خاله ها به خواب رفتیم! ۲ فروردین: تا لنگ ظهر خوابیدیم بعد به همراه همه ناهار خوردیم. بعد از ظهر جومونگ نگاه کردیم شب ابتدا ماه عسل سپس مرد دو هزار چهره و سپس عید امسال نظاره کردیم و سعی کردیم لبخند بزنیم! ۳ فروردین: خروس خوان (!) صبح بیدار بودیم کمی هم به عید دیدنی رفتیم در انجا با دختر خاله جان خودمان مقداری اجیل دزدیده و در کیفمان پنهان کردیم ظهر ناهار را در اغوش طبیعت(!!) میل کردیم پسر خاله جان را در هنگام ارتکاب جرم( شما بخوانید قصد شماره دادن!!! همچنین خودمان سعی کردیم برای دختر خاله جان یک عدد شوهر مناسب پیدا کنیم در همین راستا یقه يک عدد گدا ی خیابانی را سفت چسبیدیم و لی ایشان دختر خاله جان را نپسندیده و همه ما افسرده شدیم. بعد از ظهر تصمیم گرفتیم که استین ها را بالا بزنیم و برای همان پسر خاله جان منحرفمان به خاستگاری برویم همه چیز هم از من شروع شد که اخطار دادم جوان مردم داره از دست میره!! مامان جان و خاله جان بعد انتخاب دختر مورد نظر لباس های شیک خود را پوشیده و مهیای رفتن بودند که من هم برای رفتن اعلام امادگی نمودم از من اصرار از اونا انکار.... خلاصه ما را نبردند و ما هم نفرین کردیم که الهی در خانه نباشند و از انجایی که خدا یار بی کسان است عروس مورد نظر در سفر بود و من و دختر خاله جان و پسر خاله جان به قیافه مامان و خاله مان تا جایی که جا داشت خندیدیم.! ۴ فروردین: خاله جان کوچولو با بچه ها و همسر گرام امدند تقریبا چیزی شبیه مهد کودک اونجا تشکیل شد دایی جان امدند و ما ناطق مجلس گشتیم و از شلوغ بازی هایمان در مدرسه گفتیم و هی همه انگشت به دهان گرفتند که : با با تو دیگه کی هستی؟؟؟
شب جومونگ نگاه کردیم و هی حرص خوردیم وکلی فحش نثار تسو و ننه اش و قوم طایف اش کردیم وکلی قربان صدقه جومونگ و سوسانو رفتیم و هی دایی جان به ما چشم غره رفت و ما هم هی ترسیدیم!!!( نترسیدیم)
۵ فروردین: دایی جان کله سحری به هوس افتاد که کل موبایل مارا جستجو کند و هی در وسط بازرسی گیر از خودش تراوش کند!!!!! ولي خوشمان امد كه دايي جان يك عدد سوتي نتوانست بيرون بياورد.!!! با پسر خاله جان داماد نشده مان بدمینتون بازی کردیم و ایشان هی ما را حرص داد!!! به همراه دختر خاله جان به قصد خرید یک عدد کیف پول به بازار رفتیم اما در اخر دست از پا درازتر برگشتیم!!
۶ فروردین: به خانه مان بر گشتیم اتاق صورتی خوشگلمان را یک ادم ناشی از ان ور دیوار خراب کرده!٬ و ما را عزادار!! اتاقمان را خالی کردیم!! جومونگ نگاه کردیم عید دیدنی رفتیم ماه عسل دیدیم مرد دو هزار چهره دیدیم شب در اتاق برادر خوابیدیم و تخت ایشان را تصاحب کردیم! ۷ فروردین: تا لنگ ظهر خوابیدیم!!! بعد هیچ کار مفیدی انجام ندادیم جومونگ نگاه کردیم عید دیدنی رفتیم ماه عسل دیدیم مرد دو هزار چهره دیدیم شب در اتاق برادر خوابیدیم با این تفاوت که محمد نذاشت من روی تخت بخوابم وما تا صبح با خودمان در خواب درگیر بودیم! ۸ فروردین: برنامه روز قبل بدون تکرار!!! شب تا جایی که جا داشت از دست دار و دسته فوتبالیست ها و علی دایی حرص خوردیم!!! و کلی اعصابمان داغون شد. ۹ فروردین: بهترین روز عید را گزراندیم ساعت ۱۰:۴۵ تا ۱۱:۱۵ بعد رفتم خونه فهیمه...... شب عید دیدنی... جومونگ و مقدار متنابهی فحش نثار خاندان تسو و ننه اش! شب ترجیح دادیم در اتاق تخریب شده خودمان اسوده بباشیم بنا به همان دلیلی که ..... و البته ضایع شدیم! ۱۰ فروردین: مهمان امد این هواااااااااااا!!!!
۱۱ فروردین: ما تکلیف عید داریم!!! به نوشین زنگ زدیم و پرسیدیم که ایا ۹۰ سوال ریاضی را حل کرده؟؟؟ و از پاسخ مثبتش مشعوف شدیم!! بعد دفتر او را گرفته و عینا رو نویسی کردیم!! زیست را از فهیمه گرفته و ....!!! ۱۲ فروردین: فقط جومونگ نگاه کردیم هی حرص خوردیم هی فحش دادیم هی اشک ریختیم. شب مهمان داشتیم این هواااااااا(۴ نفر!!) ۱۳ فروردین: باران می امد در حد تیم ملی!!!!(البته از نوع اسپانیا!) اما به اغوش طبیعت رفتیم باران می امد از زمین و اسمان. ما هی به پدر و دار و دسته پدری التماس کردیم که در این هوای خوب بمانند اما انها فرار را بر قرار ترجیح دادند. ۱۴ فروردین: این بار به یک ۱۴ به در اساسی رفتیم اولش با دختر عمه جان بر فراز کوهها!! بعد با دختر عمه/ دختر عمو ها/ پسر عمه ها/ عمو! یک عدد وسطی باحال بازی کردیم و هی گفتیم: بنده یک گل دارم و خییییلی هم دوسش دارم....به به سپس ناهار خوردیم و کلی بازی کردیم عموها را به رقصیدن وادار کردیم!!! و بعد برای جومونگ به خانه برگشتیم اما دریغ....!
و ما در پایان این عید به خوبی یاد گرفتیم که: ملت را سرکار بگذاریم. پيامك(!) ارسال كنيم!! جومونگ نگاه كنيم خوب به به بگوييم و ..... پ.ن: همه کسایی که بهم قول دادن برای پست قبل نامه بنویسن هنوز هم منتظرشون هستم... پس یادتون نشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 0:39 توسط ندا |
|
|
اول از همه بهتون عید و تبریک میگم و بعد:
همیشه عاشق نوشتن بودم...و بعد اون نامه نوشتن..اینکه بشینم ساعتها برای ادمهایی که دوسشون دارم نامه بنویسم خییلی از این نامه ها به دست صاحبشون نمی رسه و من حتی با اینکه اینو می دونم به کارم ادامه میدم ...حس خوبیه که بشینی و تمام حرفاتو توی یک نامه بزرگ بنویسی بعد به اون عطر بزنی و به دست صاحبش برسونی.... نامه های من همیشه طولانی بوده وهست چون خودم دوست دارم که اینطور برایم بنویسند.. بلند و طولانی....... اما راستش خییلی وقته(از ۲۳ بهمن) (عزیزترین نامه تمام عمرم)که کسی برای من (دقت کن...فقط من!) نامه ننوشته ...همینه که این روزها دلم می خواهد این همه که برای بقیه نوشتم یکبار هم انها برای من بنویسند.... پس اینجا.... تو بنویس.....درباره من ....فقط و فقط برای من...بنویس. اگه ازم بدت میاد اگه فکر می کنی لوسم یا.... بنویس!!! یا نه حتی توی نامه از خودت و روزگارت هم بنویس....ولی برای من بنویس... گله کن ،شکایت کن، بخند، مرا مسخره کن...اما برای من بنویس! پ.ن: دلم نمی خواد که تعریف و تمجید بیخود بشنوم مطمئنا هدفم چیییزی بالاتر از یک نامه کوتاه بوده. پ.ن: کوتاه نباشد نامه هایت لطفا"!!!!!!!! پ.ن:
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 22:39 توسط ندا |
|
|
سلام ....
سلام به بهاري كه مياد و ازش مي خوام كه بهترين باشه.... سلام به بهاري كه مياد و مي خواد وجودمو بهاري كنه.... و خداحافظ به تو...... اي ۸۷ كه به اندازه تمام ثانيه ها ازت بيزارم. ۸۷ رو دوست نداشتم..خودت كاري كردي كه ازت بيزارشم..وگرنه منكه باهات مهربون بودم.... دوست نداشتم چون همش روزمرگي بودي و بس.... چون اگه گاهي از يكنواختي در ميومدي فقط تلخي بودي و بس... خاطره خوب هم داشتي يكي ۲۸ /۲/۸۷ به خاطر دو موضوع: قهرماني تيم محبوبم...پرسپوليس پيوستن من به جمع وب نويس ها. يكي ديگه: 24/9..... و ۲۳/۱۱.... اما ۸۷ قبول كن كه اينا خييلي در برابر سيل خاطرات بد كم اند. قبول كن كه واسه من خوب نبودي... بيشتر از تو از شنبه هات متنفرم.....از همشون..اسمشونو گذاشتم شنبه هاي لعنتي. توي تقويمم نوشتم: هفته شش روز دارد بودن شنبه..... تو كه ميدوني واسه چي؟مگه نه؟ تو كه ميدوني من خييلي تلاش كردم كه به هيچكي نگم چقدر سخته اما موفق نشدم... تو كه خودت ديدي خواستم مثه هميشه بخندم اما نشد.. تو كه ديدي تقصير من نبود كه از گريه من همه گريه كردن. تو كه ديدي ، نه يعني تو كه خودت اينكارو كردي كه من اينقدر امسال متحول بشم. يادته تابستون و اون خاطره هاي تلخ؟؟؟ يادته همين اسفند؟؟؟؟ يا نه اصلا دي يادته؟؟؟؟ ۸۷ دفتر خاطراتمو خوندي؟؟؟؟ديدي چي نوشتم؟؟؟ تو اتاقم سرك كشيدي؟؟ ببين من عروسك نيستم ...نه....من ادمم! ببين من از سنگ هم نيستم....با اون مجسمه سرد و بي روح روي كمد هم كلي تفاوت دارم.....مي دوني تو چي؟؟؟ قلب.... اره...فرق من و اون توي قلبه توي دل..همون كه تو امسال زياد شكستي. ببين ۸۷ به ۸۸ بگو كه برام شادي بياره-البته از نوع واقعي- به ۸۸ بگو كه برام تازگي بياره.... بهش بگو دلم مي خواد برام عطر خدا رو بياره....يا شايدم بيشتر دلم مي خواد منو ببره. همين. پيشاپيش عيدتون مبارك...موقع تحويل سال منم دعا كنيد. پ.ن: كاملترشو در وبلاگ ابجي سميه بخونيد از زبون خودش...ولي حرف دله من.... گرچه من نمي تونم به زيبايي اون بنويسم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 0:32 توسط ندا |
|
|
تقریبا سه هفته از اخرین باری که واسه شیطنت و شلوغ کردن-کی من؟؟!!- به دفتر مدرسه احظار شده بودم می گذشت کم کم داشتم به این فکر می کردم که یا خدای نکرده ،زبونم لال ، من خییلی اروم شدم یا اهالی دفتر مدرسه دیگه بی خیال من شدن....
تا امروز- زنگ اخر- فیزیک. از دفتر مدرسه رسیده اس یک خبر که بنده احظار شدم!!! خیالم راحت شد که هیچ اتفاقی نیافتاده، همونطور که به سمت دفتر می رفتم داشتم فکر می کردم که واسه چی باید جواب بدم و احتمالا تعهد؟! - واسه کل کل زنگ پیش با ناظم و معاون؟ - واسه شلوغ کردن در زنگ اول؟؟؟ -واسه بزن و برقصی که توی کلاس راه انداخته بودم؟؟؟ تو همین فکرا بودم که رسیدم به دفتر... ب خلاف همیشه خییلی مهربانانه باهام رفتار شد .... و ناظممون یک عدد کادو کوچیک به ما دادند...!!!! یهو انگار یکی یه پارچ اب یخ ریخت روم... امکان نداشت که مخاطب من باشم!!!! اما انگاری واقعا بودم...در جواب پرسش من ناظم محترمه به این اشاره کرد که یک عیدی بود...!!! وقتی برگشتم تو کلاس بچه ها داشتند دنبال تهیه حلوا می گشتند...واسه مراسم ختم من! اونا هم که کادو رو توی دستم دیدند درجا خشکشون زد...وبعد کلاس منفجر شد از خنده... اخه ادمهایی مثل من که تا حالا جز برای تعهد گرفتن و توبیخ و بی انظباطی به دفتر مدرسه نرفتن جای تعجب داره که یهو اینقدر تعقییر موضع بدن پ.ن: خیییلی مهم: کی گفته من تعقییر موضع دادم؟؟؟ اگه من همونم که هستم پس از این به بعد ۶ برابر زلزله میشم.... چون خیالم راحته که دلِ ناظممون رو بردم. بهمون میگه روح های سرگردان مدرسه!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22:57 توسط ندا |
|
|
.شاید اعتراف و نقاب از روی صورت برداشتن واسه ادمی مثل من خیییلی سخت باشه منی که یه عمر هیچکس از هیچیم با خبر نشد.
اما توی این یه ماه اونقدر زندگیم بازیچه سرنوشت قرار گرفت که همه حیرون موندن. بزار اینجوری شروع کنم: هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی عاشق بشم ،حداقل تا مدتها...البته الانم همین حس رو دارم الان که برگشتم سر خونه اول!!!!!!!! البته اسم اینو مسلما نمیشه گذاشت عشق..شاید تنها یه حس زودگذر نوجوونی بود که اومد و رفت...اما توی این رفت و برگشت سر من چی اومد؟؟؟؟ من همیشه به ادمهایی که اینجوری عاشق میشدن و دل می بستن می خندیدم..کسی چه می دونه شاید نفرین اونا بود که منو گرفت؟ همیشه به این دوستی های مسخره و الکی که همه دچارش بودن می خندیدم و می گفتم ادم کور تا این حد؟؟؟؟؟ من همون دخترک مغروری بودم که می رفت تا در راه خودش تک سوار باشه و به هیچکس اجازه نمی داد حتی قدمی به سمت اسمون دلش نزدیک بشه .. پس چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با همه واسه من فرق داشت.. برعکس ادمای دور و برم بود برعکس همه اونایی که جلوی من می خواستن یه جوری ابراز وجود کنن و خودی نشون بدن ...از همه این ادما بدم می اومد. ولی اون بی تفاوت بود... شاید همین بود که یهو چشم باز کردم و دیدم دارم توی تک تک ثانیه های زندگیم دنبال یه رد پا-هرچند کوچیک- از اون می گردم. خییلی ساده وارد دنیای من شد...من که دور خودم یه حفاظ مطمئن ساخته بودم ...پس اون چه طور به حریم دل من وارد شد؟؟؟؟؟ بین دو تاریخ ۲۴/۹ تا ۲۸/۱۰ تنها ۴ بار دیدن اون هم به فاصله خییلی زیاد و مدت کم بود که باعث شده بود احساس کنم وارد شده. اما ۲۸/۱۰.... شنبه لعنتی..... گفت تموم!!!!! چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون ارزش تو رو ندارم. چون لیاقتت بیشتر منه(که واقعا هم بود) چون تو خوبی...چون ...چون... چون به همون راحتی که شروع شده بود به همون راحتی هم تموم شد. این وسط اصلا مهم نبود که دلی شکسته میشه یانه؟؟؟ این وسط اصلا مهم نبود که کسی میمیره یا نه؟؟؟؟ این وسط اون همه احساسات صورتی مهم نبود..... این وسط اشکهای من مهم نبود.... هیچی مهم نبود. بعد یه مدت -به خاطر یه ماجرایی- دوباره برگشت....که من فهمیدم معنی حرفاتو!!!!(دروغ می گفتی چه ساده.) برگشت....عمر خوشی اینبار طولانی تر بود....اینبار پسرک قصه مهربانتر بود... اما؟؟؟؟ بازم تموم شد.... اینبار خییلی ساده تر اما سختر. همین امروز تموم شد...یه شنبه لعنتی دیگه. مثل تموم شنبه های دیگه. اینبار من خواستم تموم شه...ادامه اون رابطه مسخره اصلا سودی نداشت. من با کلی شوق و عشق و اون منو با تمام دوست دختراش یکی محسوب می کرد. تموم شد. توی این مدت اونقدر شکسته شدم که کسی باورش نمیشه.اونقدر باریدم که کسی باورش نمیشه. اینا مهم نیست مهم اون باوریه که من بهش رسیدم شاید من به چنین تجربه ای نیاز داشتم یه تجربه هر چند تلخ ... اما مطمئنم که این عشق نافرجام یه روزی به من کمک می کنه که بیشتر ادمها رو بشناسم. تو معلم خوبی در راه عشق نبودی ...چون همه بدیها رو به من یاد دادی!!!!
پ.ن۱: اصلا اهمیتی نداره که این ماجرا برای منه یا یکی دیگه... به نظرت دختر قصه ما(یه قصه حقیقی) کجا اشتباه کرد؟؟؟ تو انتخاب؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا با دلش چی کار کنه؟؟؟؟؟؟ پ.ن۲: از زبون خودم نقلش کردم ....همین!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 23:46 توسط ندا |
|
|
راستش...
راستش... راستش هدفم از اومدن به وبم نه چک کردن کامنت هام بود نه اپ جديد... بلکه اومده بودم تا به دست خودم وبم را سانسور کنم. يه جاهايي را پاک کنم. اخه برحسب يه اتفاق ادرس وبم را به دستان ناظم مدرسه سپردم!!!!!!! واسه همين اومدم تا هرچه زودتر يه جاهايي رو که خراب کردم درست کنم. اما.... اما هرچه کردم دستم روي اين کيبورد لعنتي نگشت چون.... چون ديدم با اينکار من هم مي شوم مثال همان هايي که يک عمر ازشان نفرت داشتم و بدم مي امد. ديدم اين همان کاري است که يک عمر داد زدم اي...مردم من ازش بيزارم. دورنگي...دورويي....چابلوسي! ديدم اگه منم اينکارو بکنم ميشم يه ادم چابلوس که دورنگ داره... بعد با خودم فکر کردم مگه نه اينکه ادمي در حرف زدن خودش ازاده؟؟؟ مگه نه اينکه در فکر کردن ازاده؟؟؟ مگه نه اينکه حضرت علي در نامه اي به فرزندش امام حس نوشت: هرگز برده ديگري نباش در حالي که خداوند تو را ازاد افريده است.؟؟
اصلا من حتي حاضرم به خاطر حرف هايم محاکمه بشوم ولي نه دروغ الکي بگويم نه بيخود قربان صدقه کسي بروم و بيايم اينجا را به دروغ الوده کنم و بگويم: وايييييي چقدر ما ناظم مهرباني داريم!!! يا بيايم و بنويسم خانم فلاني اگر اينجا را مي خوانيد بدانيد من بعد خدا شما را مي پرستم!!! اصلا چه اجباري؟؟؟؟چه لزومي به چابلوسي؟؟؟ ترجيح ميدهم ظاهر وباطنم يکي باشد حالا مي خواهد به ذائقه يکي خوش بيايد يکي خوش نيايد من صداقت را بر حماقت ترجيح مي دهم!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 23:13 توسط ندا |
|
|
تو اگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــر می دانستی
که چه رنجــــــــــــــــی دارد خنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــر از دست عزیزان خوردن از من خستــــــــــــــــــــــــــــــه نمی پرسیدی ای ،ای دوست تو چرا غمگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــنی؟؟؟ پ.ن: ای دنیااااااااا حالم ازت بهم می خوره.... ازت بریدم از همه دلبستگی هات و زیبایی هات.... تمومش کن.... قطار کهنه دوران ... نگه دار.... من می خوام پیاده شم....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 0:39 توسط ندا |
|
|
می دونم واسه گذاشتن پست جدید خیلی زوده اما....
می نویسم! از نود و عادل .... چند سال پیش بود .... درست همون موقع که با کوله پشتی و فرزاد حسنی هرشب زندگی می کردم... عجیب دوستش داشتم.... سنم به این حرفا نمی خورد که بنشیم و کوله پشتی نگاه کنم بیشتر مناسب سن ۲۰-۲۰بود اما من دیوانه وار عاشق این برنامه بودم.... و عجیبتر اینکه هیچ کس هیچ وقت نفهمید(یا شاید نخواست بفهمد!)که من فقط برای فرزاد حسنی این برنامه را میبینم. فرزاد را دوست دارم....جسارتش را....تیکه پرانی هایش را....حرفهایش را ...صراحتش را... همه و همه.... اما وقتی به اون دلیل کذایی(درد قلب!!!!!!!) از کوله پشتی بدون خداحافظی رفت.... من موندم و خاطره های مشترکم با این برنامه وقتی بعد مصاحبه با رادان مسولان! یه جورایی از رسانه ملی!!!! بیرونش کردن ... قلبم درد گرفت.... بعد اون پخش کوله پشتی سوهان روحم شد....اینکه یکی دیگه اجراش کنه... (گرچه بعد از ان هم چنین ماجرایی یقه رضا رشید پور را گرفت) و بعد اون سالها.... حالا نوبت عادل فردوسی پور.... با نود زندگی کردم...به خاطرش امتحان خراب کردم... دیر خوابیدم....حتی دعوا کردم! و اگه قرار بشه بره انگار یه تیکه از خاطره هام دوباره میره... عادلو دوست دارم..... به همان دلایل...... جسارتش...صراحتش...کل کل کردنش...تند حرف زدنش ...و اون چهره خاص و دوست داشتنیش... نود و دوست دارم.... واسه همه چیز..... وقتی اون دوشنبه برنامه ۷۰ دقیقه ای نود اجرا شد و عادل همون عادل همیشگی نبود..یه لحظه همه چیز رو تموم شده حس کردم.... این دوشنبه همش دلشوره داشتم که پخش میشه یا نه؟و عجیب اینکه برعکس همیشه اصلا تبلیغ یا زیر نویسی درباره پخشش ندیدم. اما وقتی با اون شکوه و عظمت دوباره ظاهر شد ... خیالم راحت شد...حداقل!! نود بماند یا نماند....همیشه حادثه ساز خواهد بود. پ.ن۱: پست قبل هم جدید هست یه سری بهش بزن |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 16:40 توسط ندا |
|
|
۵ وارونه چه معنا دارد.......؟ خواهر کوچکم از من پرسید.... من به او خندیدم... گفت بر روی درختان دیدم... باز هم خندیدم.... گفت: به خدا خودم دیدم که مهران پسر همسایه ۵ وارونه به مینا میداد...!!! انقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید. بغلش کردم و با خود گفتم: وقتی باریدن بی وفقه درد سقف کوتاه دلت را خم کرد.... بی گمان خواهی فهمید ۵ وارونه چه معنا دارد
باز هم منم انگاری! بعد از پشت سر گذاشتن ۷ خان امتحانات! و سروکله زدن با هزارتا فرمول و مسئله... بلاخره بسی اسوده گشتیم در این چند روز... تو این مدت که نبودم اتفاق بد زیاد داشتم اتفاق خوب هم به اندازه...و برای هردوشون خداروشکر.... و حالا دلیل شکر گذاری: اتفاقی برام افتاد که در عین ناباوری باعث شد شاد بشم ... کسی رو از دست دادم.(ظاهرا") اما در واقع خییلی چیزارو بدست اوردم. در اون شرایط سخت که فوق العاده دپرس(افسرده) بودم اینکه میدیدم دوستام نگرانم هستن واسم یه مرهم بود.... اون دلسوزی هاشون مهربونی هاشون دعواهاشون حتی وقتی سرم داد میزدن و ازم می خواستن که ناراحت نباشم...... همه و همه تنها چیزی بود که باعث شد هنوز هم میل و رغبتی برای زندگی داشته باشم باعث شد بفهمم هنوز هم تنها نیستم.... و اما دو اتفاق خوب: ۱- اکرم عروس شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(دلم می خواد تا ابد علامت تعجب بزارم) اولش شوخی بود و خنده و مسخره بازی .... یهودیدم کنار سفره عقد نشستم چشام بارونیه.... باور کردنی نبود برام که به این راحتی از دنیای ما کنار بکشه و همسفر یه مرد ! بشه.... حالا همه ارازل هر وقت بهم نگاه می کنیم می گیم: کلاغ پر .....اکرم پر!!!! اما وقتی روز بعد مراسم(توضیح: مراسم اصلی بعد محرم و صفر هست این یه مراسم مختصر نامزدی بود) اکرم سر کلاس ظاهر شد همه از ته دل خوشحال شدیم که هنوز هم ۷ تا هستیم. ۲- عینکی شدم! شاید به ظاهر و برای خییلیا اتفاق جالب و حتی خوبی نباشه اما من نیاز به تحول اساسی داشتم! اینکه هرکس که منو دید متوجه اون بشه و..... پ.ن۱: شده تا حالا از شلوغی خوشت بیاد؟ از نامرتبی؟ وضعیت منه.....همه کتابام و وسایلم پخش و پلاست....یه جوری که فقط سه راه برای رفت و امد در اتاق و جود داره: ۱:با سه پرش کوچیک از در اتاق برسی یه تخت! ۲:با چهار پرش بزرگ بپری جای کامپیوتر! ۳:از روی تخت بپری روی صندلی بعد برسی به تلویزیون!!! من این شلختگی رو دوست دارم.! پ.ن تقدیمی: حمید محمدی عزیز تولدت مبارک! پ.ن دلی: گرچه نمی شود به تو رسید یا حتی برای ثانیه ای مالک قلب تو شد اما من برای دوست داشتن تو وسعت تمام اسمانها را در اختیار دارم و می توانم انقدر دوستت بدارم که همه بدانند که سهم من در زندگی تو بودی که به ناحق از من ربودند.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:50 توسط ندا |
|
|
به عنوان يه دختر نا ارام!
هميشه رفتن به سربازي جزو يكي از ارزوهاي محالم بوده... (داخل پرانتز بگم كه من از هر چيزي كه به نوعي بشود با ان شيطوني كرد و با ان تا سر حد مرگ حال كرد خوشم مياد و متاسفم كه بيشترشان پسرانه اند و من فقط بايد دل به تماشايشان ببندم ) (داخل پرانتز 2:از هر چيزي كه باعث بشه به سمت مستقل شدن قدم بردارم بي نهايت استقبال مي كنم...مي تونه يكيش سربازي باشه ) شايد ديدگاهم از سربازي يه تصور خييلي بچه گانه و يا شايد ابلهانه باشد اما من: سربازي رو دوست دارم!! حتي كچل شدنش! صبح زود بيدار شدن! قدم رو! نگهباني دادن يا غذاي ابكي خوردن! يا هر چيز ديگري ....حتي سختي هايش! فقط شايد با ان شب زود خوابيدنش يه خورده مشكل داشته باشم! تویي كه اينجا رو مي خوني احتمالا" يا پسري يا دختر!(غير از اين دو كه نداريم!! .حداقل تاكنون!!) اگه پسر باشي بهر حال خواسته يا ناخواسته بايد يه جوري با سربازي كنار بياي.... اگه دختر باشي ....هم كه هيچ! مي توني فقط يه نيم نگاهي بهش داشته باشي... اما.....؟ اگه رفتن به سربازي ازاد بود... تو دوست داشتي بري؟؟؟؟؟؟ البته من واسه رفتن به سربازي چند تا شرط دارم!! 1-حتما و حتما بايد ارازل در كنارم باشند....تا در همه نقشه هاي خبيثانه ام همراهم باشند....و بشود با انها ملت را گذاشت سر كار(شامل:نجمه،نوشین،مژگان،جواد یا همون فهیمه،اکرم ،نازی،)http://zibasazi.bahar-20.com/ http://zibasazi.bahar-20.com/ اصولا اونوقت اونجا جنگل ميشد تا سربازخونه!!! در هر حال این یه نظر شخصی و کاملا دخترونه از دنیای پر رمز و راز سربازی پسرا بود..... خوشحال میشم اگه خاطره ای جالب از دوران سربازیتون واسم بگید(مخصوص مذکر) و بیشتر خوشحال میشم که دیدگاهتون درباره سربازی بدونم!(مخصوص مونث ها!!)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 16:36 توسط ندا |
|
|
تصور رویایی همه ادمها از شب یلدا....
شبی که همه دور هم جمع باشند یه هندونه سرخو صد البته شیرین....وسط کرسی گذاشته شده انارای دونه دونه شده ی یاقوتی توی یه ظرف که روشون گلاب ناب ریخته شده یه مادربزرگ پـــــــــــــیر که چارقد گل گلی سرشه یه بابا بزرگ عصا دار که حافظ گرفته دستش و به اون بالای کرسی تکیه زده...... خاله و عمه و عمو و دایی.........که همه دور هم نشستن و دارن می گن ومی خندن و صدای خنده بچه کوچولوها و نوه ها که اسمونو به لرزه انداخته.... و یه اسمون پر از برف که یکی یکی روی زمین میشینه فال حافظی که پی در پی گرفته میشه نیت هایی که هرکس توی دلش میکنه.... مادربزرگ واسه بچه ها قصه میگه....از تو چارقدش...اجیل مشکل گشا در میاره.... اقوامی که از راه دور ونزدیک میان تا همدیگه رو یه جا ببینن.... اما....... اما حالا کجاست اون خاطره ها؟؟؟؟ شب یلدای کدوم یکی از ما شبیه ایناست؟؟؟؟ حالا شاید هندونه و انار باشه...اما به خوشمزگی اون روزا نیست....شاید مادربزرگ باشه....شاید بابابزرگ با حافظش باشه اما انگار حتی حافظ هم صفای گذشته رو نداره... دیگه حتی تصور اینکه همه دور هم جمع باشن سخته...دور بودن راه ها بهونست...این دلامونه که دور شده..... دیگه این روزا این موبایل های لعنتی.....شدن مایه راحتی!! همه دو سه شب قبل یلدا دنبال sms شب يلدا مي گردن تو گوگل سرچ مي كنن....بعد ۲۰تا sms پيدا مي كنن.....تو گوشي ذخيره مي كنن.. شب يلدا كه شد در يه لحظه به ۲۰ نفر (يا مسلما بيشتر) تبريك مي گن...به همين راحتي...به همين خوشمزگي!!!! بدون اينكه اون بيست نفر و ببينن با هم حرف بزنن...بهم تبريك مي گن... بدون اينكه حتي يه لحظه احساس نزديكي كنن sms هاي رنگارنگ حالا جاي اون خاطرات رنگين كموني رو گرفته.... شب يلدا كارمون محدود شده به اينكه دو تا فيلم ببينيم! sms بزنيم و تبريك بگيم وشاد باشيم از اينكه ما چقدر خوبيم!!!!كه به فكر عزيزانمون هستيم....!انار و پرتغال هندونه تناول كنيم!!!! خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند ......... ..... ...... حيف كه من زاده امروزم !!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 15:54 توسط ندا |
|
|
اين يه قسمتي از دفتر خاطره چند ساله پيشمه وقتي كوچيك بودم..!(بدون هيچ گونه سانسور!)
: امروز مي خوايم بريم شمال.ما هم از خواب بيدار شديم.لباس پوشيديم.همه امده اند در خانه ما.... ناهار برنج داشتيم!بعد ناهار ما ظرفها را شستيم!بچه ها بدمينتون بازي كردند....بعدش انگور خورديم! ما داريم به شاهرود مي رويم.شب احتمالا در انجا هستيم!فردا مي رسيم شمال! در بين راه بيسكويت خورديم....بعدش هم بستني! الان داريم مي خنديم!
صبح بعد از اينكه حركت كرديم....به يك پارك جنگلي رفتيم!در انجا صبحانه خورديم!بعد از ان به دريا رفتيم! دريا خشمگين بود!چند بار موج تند امدو نزديك بود ما با اب برويم.بعد كه برگشتيم لباسمان را عوض كرديم! ناهار قيمه خورديم...نوشابه هم خورديم! راستي من يادم شد كه به شما بگويم!!!كه قبل از ناهار شيريني خورديم! اين يه قسمت از دفتر خاطرات همين امسالمه: (تا دلتان بخواهد سانسور كردم !!) خييلي وقته ننوشتم چيزي از خودم از تو از ما شدن از لحظه هاي خالي بدون تو...از نگراني درباره ساعتهايي كه بي تو مي گذرد...از نفس هايي كه بدون تو مي كشم..... داريم ميريم يزد...نجمه هم توي ماشينه ماست....طبق معمول جاده كوير پره دلتنگيه....يه حس مبهم.....ادم دلش مي گيره حوصلم سر رفت نجمه هم خوابه...منم كه موندم درگير....جاده هم كه تمومي نداره دلم......مي خواد كاش......... قصدم از اوردن اين دو صفحه اين بود كه بگم چقدر ادما توي چند سال تعغير ميكنن الان كه دفترمو مي خونم به خودم مي خندم اينكه چه چيزها كه دغدغه اون موقع من بود ....و دغدغه اين روزها.... اينكه من بستني خوردم يا لباس عوض كردم تنها يادگار از اون روزا تو دفترمه..... کودکي هايم اتاقي ساده بود اما حالا دفترم پر شده از حــــــــس هاي مختلف....... پر شده از خاطره هاي جنجاليم پر شده از خاطره هاي خوبي كه فقط مي تونم واسه خودم نگهشون دارم..... حتي پر شده از خاطره هاي بدي كه دلم مي خواد سوزونده بشن اين سر گذشت ادم بزرگاست!: اگه گریه کنی می گن کم آورد ياگه بخندی میگن دیوونه است اگه دل ببندی تنهات می ذارن اگه عاشق باشی دلتو میشکنن ...با این حال باید لحظه ای را گریست-دمی را خندید - ساعتی را دل بست-و عمری عاشقانه زیستچقدر بزرگ شدم!!!!!!!!!!! چقدر زود دغدغه هام.....فكرم....روحيه م عوض شد...... ولي خوشحالم از اينكه هنوزم يه تكه كوچيك از كودكي هايم كنار گذاشته ام!
پ.ن: خيييلي سخته كه هيجان انگيز ترين روزاي عمرمو مي گذرونم ولي نمي تونم اينجا بنويسم! پ.ن۲: پيش پيش عيدتون مبارك..... پ.ن۳:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 17:24 توسط ندا |
|
|
امشب ماه را به تو هديه ميکنم
امشب مي خواهم با تو جور ديگر صحبت کنم مي خواهم حرف هاي دلم را بصورت بيت و مصرع به روي کاغذ بياورم مي خواهم شب و روز را برايت يکي کنم زندگي را برايت معني کنم و کلمه زيباي ( امشب مي خواهم از ته دل اين جمله را فرياد بزنم: اي کاش ميشد سرنوشت را از سر نوشت به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس سند عشق، به امضاء شدنش می ارزد گر چه من تجربه ای از نرسیدن ها یم کوشش رود به دریا شدنش می ارزد کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم به همان لحظۀ برپا شدنش می ارزد دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد سالها ... گر چه در پیله بمانَد غزلم صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد از : علی اصغر داوری
همیشه یه کسایی بودن که بهم میگفتن چرا تو عشق نداری؟همیشه بودن کسایی که بهم بگن عشق یعنی زندگی... میگفتن اگه عاشق نشی یعنی زندگی نکردی... ولی بهم نگفتن اگه اسیر یکی بشی دلت میسوزه...بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتیش میکشن...بهم نگفتن اگه تموم روز ببینیش بازم دلتنگش میشی...بهم نگفتن ممکنه یه روز بذاره بره...بهم نگفتن... نگفتن که تو پشت سرش اشک میریزی ولی اون بی اعتنا میره...نگفتن تو دیوونش میشی ولی اون بی خیالت میشه... (درباره این یکی.......؟)
سلام! اول از همه عید زیباتون مبارک! لحظه هاتون به شیرینی عسل!! این شعرای بالا جریان داره!!!!!!!!!(منحرف ها........ بی مقدمه: واقعا عاشقی چیه؟؟؟ از کجا اومد؟؟؟ کی اولین بار عاشق شد؟؟؟ اصلا چرا عاشق شد؟؟؟ عشقش اونو ترک نکرد؟؟؟ عاشق کی شد؟؟؟ اصلا چرا عاشقی اینجوریه؟؟؟؟؟ چرا توش بی قراریه؟؟؟؟؟ چرا نگاهاش این چه شکلیه؟؟؟ چرا بغض کردنای عاشق خاصه؟؟؟؟ اصلا چرا عاشقی مد شد؟؟؟؟ عاشق شدن سن وسال داره؟؟؟شرایط می خواد؟؟؟ یا هرچیییزی............. چییزی که باعث شد من از این موضوع مورد علاقه بعضی ها!! ويروس عشق
1- بالا رفتن دماي بدن (يه چيزي تو مايههاي تب) و اما در اين بيماري هيچوقت انتقال دهنده اوليه ويروس مقصر نيست بلکه اون گيرنده است که يه جورايي خودشو ميندازه توي بدبختي و بيماري عشق. موردهایی که جلوش ارررررررررررررررره منم مبتلام!!!! هر گل میزان شدت مبتلا بودنو نشون میده!! اما؟ مشکل اینجاست که من با ویروسه مشکل دارم(به جان خودم اگه فهمیده باشم چی گفتم) یعنی..... یعنی من اصلا ویروس مورد نظرو نمیشناسم!!!!!!! پس چه جوری مبتلا شدم؟؟؟(جل الخالق) از این طرف این از اون طرف هم ....حال و هوای مخصوص عاشقا که گریبان گیر من شده!!! حالا شما این وسط متخصص مغز میشناسید؟؟(البته به جز اکی جون خودمون که داکتر مغزه!!) اینم بگم که چرا این پست شد: برداشت ازاد ازاد است! چون: شما ازادانه مختارید هر فکر و خیالی در این باره بکنید!!! می تونید فکر کنید که من عاشق شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! می تونید فکر کنید که من دیوونه شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می تونید...... خلاصه فکر و اندیشتونو ازادانه رها کنید تا ببینم این فکرای منحرف کجاها میره!!!! در ضمن به اون سوالهای بالا درباره عشق هم جواب بدید!!
پ.ن: تو رو خدا این اپ و جدی نگیرید بزارین به حساب.....عاشقی؟؟؟نه بابا... بزارید به حساب درسایی که مخ منو پیچ داده پ.ن: یه زمانی(اول یا دوم راهنمایی!) واسه خودم شعر می گفتم!!!امروز فهمیدم که دفتر شعر ان زمانه را گم کردم..... بماند که چقدر دلم سوخت.....اما نکته مهم این بود که فهمیدم....من حتی حس شاعرانگیم را نیز از کف داده ام!! پ.ن: اسمون اینجا این روزا همیشه ابریه......یه وقتایی بارونم میاد... اونوقته که من یواشکی میرم زیر بارون......هیچ چییزی برای من بهتر از این نیست....به سرما خوردگی هم می ارزد! یادتون باشه: داشتن چــــــــــــــــــــــــــتر توهین بزرگی اســــــــــت به اسمـــــــــــــــــــــــــــــــــان! شبتون قشنگ....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 2:10 توسط ندا |
|
|
انقدر در وبلاگم ننوشتم که دیگر دستم روی این کیبورد لعنتی نمی گردد تا از خودم و واژه ها بنویسم....
انقدر دفتر خاطراتم را نیمه کاره رها کرده ام و انقدر از تاریخ اخرین صفحه نوشته شده می گذرد که دیگر یادم رفته است در این روزها روز گار چه بر سر من اورده است.....(پیش خودمان بماند ...همون بهتر که ۹۰٪ رو یادم بره!) انقدر از نوشتن اخرین صفحه داستانم می گذرد که دیگر یادم نیست شخصیت اصلی من بودم! یا دیگری؟؟
همان قدر که این روزها دلم برای نوشتن تنگ شده است ....از خواندن بیزار شده ام ....
بس که سر در کتابهایم فرو کردم ....و خواندم....بس که خواندم....بس که خواندم..... اخرش هم نفهمیدم چرا sinو cos اختراع شد یا اصلا چه کسی به نیوتن یاد داد زیر درخت سیب بنشیند؟؟ اخرش هم نفهمیدم که چرا اکسی توسین ترشح می شدو یا چرا ادرنالین با الدسترون فرق دارد؟یا اصلا چه فرقی می کند که دئوکسی ریبو نوکلئیک را من بگویم ریبو نوکلئیک؟؟؟؟؟؟ مگر نه اینکه هر دو نوکلیئک دارند؟؟؟
من اخرش هم نفهمیدم که رستم وسهراب وافراسیاب چه از سر من! وکتاب ادبیات من می خواهد ؟؟؟؟ یا اصلا به من و تو چه که یک شاعر صد قرن پیش برای محبوبش!!! چه سروده؟؟؟
من انقدر هم که خواندم... نفهمیدم چرا باید شیرین زدنهای مردان عصر قاجار ورضا خان را بخوانم و به انها افتخار کنم....؟؟ اینکه اردشیر ریپوتر چه ننگی در ایران به وجود اورد....یا انگلیس چرا نفت را استعمار کرد یا دولت چه گندی زد به ملت به من چه؟؟؟؟
من هنوزم هنگ اینم که فلات قاره و دشت مغاک وته اقیانوس چه بود که من یادم رفت به سوالش جواب بدهم و گند زدم به صفحه امتحان ؟؟؟!! من هنوزم فرق بین ماگنتوسفر را با یونوسفر نفمیدم و دلیل اسم گذاری مرخرفش را؟؟؟
من هنوزم هر وقت که می شود سر اینکه شیمی کجای زندگی من ! به دردم می خورد با معلمم بحث می کنم و جیغ جیغ راه می اندازم!! اینکه ۵۰گرم اتیلن با چه مقدار الکل واکنش می دهد به من چه؟؟هر چقدر دلش خواست می دهد!
من هنوزم هر وقت فرصتش باشد حالم از ریاضیات با همه مسئله های مزخرفش بهم می خورد ونمی فهمم چه جوری بعضی ها عاشقش هستن و براش می میرند؟؟
من هنوز هم از اینکه هر جمعه باید مثل بقیه روزها از خوابم بگذرم تا ظهر کنکور ازمایشی بدهم....و یک جا بنشینم دفترچه ازمون ،پاسخ بدهم ...سردرد می گیرم....
هنوز هم از اینکه بعد از ۳۰ ساعت درس خواندن در یک هفته می گویند کم خوانده ای.....لجم در می اید....
از اینکه بابا هر وقت بحث می شود یا می خواهد با من حرف بزند حرف از کنکور! درس و اینده و دانشگاه می زند ...عصبانی می شوم!!! من دارم........... من دارم در این اتاق شلوغ که دیگه با روزگاری پیش کاملا فرق کرده .... گم می شوم...... من بین این همه کتاب ابی و سبز و زرد تست و مرگ و درد وکوفت!!! گم شده ام....
من دیگر خسته شده ام بس که هر شب نگران فردا صبحم باشم و نگران از امتحانی که حتما نمی شود در ان تقلب کرد و من هستم ... ومن.... و برگه که ای که باید جواب بدهم و..........جواب...!؟ بعد حالا جالبش اینجاست که هر کس مرا میبیند از من گله هم دارد!!! تو چرا کم پیییدایی؟؟ تو چرا لاغر شدی؟؟ تو چرا دچار ریزش مو شدی؟؟ تو چرا گوشه گیری؟؟(!!!!!!!) تو چرا اعصاب نداری؟؟؟ اخر پدر امرزیده ها............. مگر می گذارید (یا به نقلی می گذارند!)که من باز شوم همان ندای قبل ؟؟ مگر این استرس برای من ارامش گذاشته است که شما سراغ موهای نازنینم را (که هر روز باید کم شدنشان را دیده بنگرم!) از من می گیرید؟؟؟؟ حالا جای شکرش باقی است که هنوزم................. ......................... ...................... .................؟؟؟
پ.ن: احتراما سلام!!!! پ.ن۲: بماند که دوستان چه سفارشاتی در باره این مطلب فوق داشتند و هر کدام چه درد دل هایی که نداشتند....!!(به دلیل حفظ شئونات فاکتورشون می گیریم) پ.ن۳:من از امروز برگشتم!!(!)با لحن سنجد بخوانید لطفا!! پ.ن۴: ممنونم از همه اونایی که یادشون بود من هستم و هر از گاهی یاد نامه ای از طرفشان به من میرسید!!!! اگر در کهکشانی دور دلی یک لحظه در صد سال یاد من کند بی شک دل من در تمام لحظه های عمر به یادش می تپد! پ.ن۵: ممنونم از همه کسایی که یادی از من نکردن... با همه بی معرفتی ها........اما هنوزم مثل قدیم اند! پ.ن۶: فندق..... (فقط دوستانم می فهمند این پ.ن را!!!!) پ.ن۷: از مخاطب پست قبل سپاسگذاری می کنیم.....یک سپاسگذاری رسمی....... و احتمالا یک عذر خواهی خودمانی و غیر رسمی!!!! برای تمام دردسر هایی که بهش دادم!! سپاس!.... پ.ن۸:فندق (باز هم دوستان می فهمند!!!) و احتمالا اگر نجمه بخواند پوست از سرم می کند که اینجا هم.... پ.ن۹: همینجا یه صلوات بفرست؟!! ........................................... فرستادی؟؟اگه نفرستی نا مردی!!! برسد به روح شهدای رسانه...که هنوزم بعد از سه سال برایشان اشک ریختم نذرم بود...برای پرسپولیسم......... پ.ن۱۰: احتمالا خدا حافظ
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 17:32 توسط ندا |
|
|
برای شناختن مخاطب این پست لازم نیست زیاده از حد به خودتان فشار بیاورید،این حداقل برای کسانی که به نوعی پاتوقشان وب من ودوستان من است صدق می کند
توضیح:در این مصاحبه اصلا تملق توضیح۲: گرچه هیچ وقت برای نوشتن مشکلی نداشتم اما برای نوشتن این پست کاملا درمانده شدم! و اگر کمک های خود مهریار ناظمی نبود واقعا این پست اصلا جالب از کار در نمی امد.....اگر کوتاهی و اشکالی در مطالب این پست دیده شد صد در صد از من بوده...چون به هیچ وجه یاد نگرفته ام قلمبه وسلمبه بنویسم و حرف بزنم......(ببخشید) توضیح۳:دلیل این اپ شرطی بود که من باختم! توضیح۴: بعد از هر پاسخ کلمات( ) حرفای منه!! توضیح ۵: فونت نوشتنش بهم ریخته قاطی شد ببخشید و حالا مصاحبه:
۱--مهریار ناظمی کی هست؟؟ متولد ۲۵/۴/۶۱(!)- با ۱۱۵ کیلو وزن! و ۱۸۷ قد (خدا بده برکت ۲-دوست داشتی به جای پسر دختر می بودی؟؟ نه به هیچ وجه! (از خداتم بشه!! ۳-وقتی بچه بودی چند بار با توپ شیشه شکستی؟؟ یادم نمیاد شکونده باشم ولی توپم بالای پشت بوم خونه همسایه افتاده ۴-نقطه قوت وضعف مهریار؟ نقطه ضعفی ندارم و یا اگه دارم من نمی دونم نقطه قوتم اعتماد به نفس زیادی دارم (چییزی که عیان است چه حاجت به بیان است ۵- چه قدرمهریار ناظمی رو دوست داری؟؟! اونقدر که می دونم ادم معتقدیه و واسه همینم دوسش دارم ۶-با یه چراغ جادو چی کار می کردی؟؟ میگم همه مرده هایی که از بین ما رفتن و زنده کنه (خدا کنه! ۷-خدا کجای زندگی تو ایستاده؟ دقیقا" تو قلبمه ۸-از چه کسی در زندگیت نمیگذری؟؟ شیطون (!)( ۹- دوست داشتی الان بچه بودی؟؟ خیییلی، فارغ از تمام مشکلات زندگی تنها دغدغه یه بچه شکلات و وسایل بازیه ۱۰-اگه قرار بود یه هفته زندانی باشی دوست داشتی هم سلولیت کی باشه؟ حافظ شیرازی ( ۱۱-مثل بقیه بچه اخریها لوسید ؟؟ این خصلت بچه های اخره ومن از این حیث مثتثنی نیستم! (هیییییییییییییییییییییش) ۱۲-چه قدر رفیق بازید؟؟ خییییلی زیاد! ۱۳-دغدغه امروز مهریار؟؟؟ خدا رو شکر دغدغه چندانی ندارم (خدا رو شکر ۱۴-یه حرف به کسایی که دوسشون داری؟؟ همیشه قدر نعمت بزرگ الهی پدر ومادر و بدونن که.... (چــــــــــــــــــــــشـــــــــــــم!!)(بله خودمم می دونم که دچار خود شیفتگی مزمن شدم!!) ۱۵ـیه جمله به کسایی که دوست دارن؟؟ منم همشونو دوست دارم ( ۱۶- نظرت درباره نویسنده این وبلاگ؟؟ بسیار خلاق/ با معرفت!/ فهیم/و شیطون!! (کی؟؟؟ من؟؟؟؟ نه بابا....!! ۱۷-دلت واسه کی تنگ شده؟؟ پدر مرحومم اونم بی نهایت ( ۱۸-مجردین یا متاهل؟ متاهل : در ضمن خیلی همسرمو دوست دارم (خدا شانس بده ۱۹-اولین چییزی که بعد از هر کلمه به ذهنت میرسه رو بگو - چشم!!!(این از خودم بود
(تا چند روز دچار افسردگی مفرط شد؟؟ بیچاره!!!)
۱۹-دوست داری چه کسی از همه بیشتر تو رو دوست داشته باشد؟ خب معلومه خدا ۲۰-از کسی دلخوری داری؟؟ نه به هیچ وجه (بابا با مرام) ۲۱-چه کاری تو رو به اوج عصبانیت میرسونه بد قولی ۲۲-دوست داشتی الان کجا بودی؟ حرم امام رضا ( ۲۳-اولین باری که اجرا کردی چه احساسی داشتی؟؟ خییلی راحت بودم (اعتماد به نــــــــــــفسو عشق است) ۲۴-به غیر از گویندگی شغل دیگه ای داری؟؟ بله . مدیر عامل یک شرکت دکوراسیون داخلی/ مدیر بازرگانی کفپوشهای ورزشی/ (منشی ،ابدارچی،چییزی لازم ندارید؟؟ دست مارم بگیرید؟؟) ۲۵-فکر می کردید روزی به اینجا برسید؟ آره چون عشق و علاقه داشتم و به درجات بالاتر چشم دوختم ۲۶-پنج چهره برتر زندگی شما؟؟ اگر منظورت چهره های هنری ورزشی و ... ۲۷-حرف اخــــــــــــــــــر؟؟ مواظب سلامتیتون باشید که گرانبها ترین نعمته پ.ن: ضمن اینکه امسال در مسابقات قویترین مردان می تونیم منتظر حضور جناب ناظمی باشیم البته اگه خدا بخواد
با ارزوی موفقیت واسه همتون! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 19:21 توسط ندا |
|
|
به رسم ادمای چاله میدون سام علیک!!!
حال ؟احوال؟؟روزگار؟؟زندگی؟؟؟ زندگی شهد گل است که زنبور زمان ان را می مکد انچه که کی ماند عسل خاطره هاست
منم خوبم ،زندگی حول محور خوبیها می گرده ،سعی دارم بدیها رو نبینم حالا ولش بریم سراغ مطلب امروز: امروز ما امتحان تاریخ داشتیم..... اه اه دیشب بیشتر حواسم به نت بود تا درس تا ۳ شب بیدار بودم اما نه از نت چیزی به من ماسید نه از درس یعنی از ۴ درس تاریخ(۵۵ صفحه )من فقط دو درس خوندم اونم نه کامل ......بقیشم به امید خدا ودوستان رفتم جلو معلمه اومد وگفت امتحان ماهم گفتیم بسم الله ...... ۷تا سوال داد حالا ببینید من چه جوری جواب دادم سوال اول:جوابشو روی میزم نوشته بودم(میزم سفیده به راحتی میشه روش نوشت بعدش پاک کرد) سوال دوم:به علت شوتی معلم کتاب تاریخ را باز کرده وخط به خط از روش رونویسی کردم!!!! سوال سوم:و خداوند مژگان را افرید تا مثل.....درس بخواند و به ما تقلب برساند!!!! سوال چهارم:خود معلمه نصفشو گفت نصفشم نوشین..... سوال پنجم:در طی یک عمل زشت این سوالو خودم جواب دادم.......به افتخارم! سوال ششم:کتاب واسه چیه؟؟خب دیگه منم از روش نوشتم سوال هفت: به طریقه جواب دادن در مورد سوال ششم مراجعه شود!!!
باور کنین من یکی اینجوری جواب ندادم کلهم اجمعین کلاس همینجوری بودن همه از یک کنار نمره کامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل بعد امتحان معلمه گفت :هفته دیگه از سه درس بعد امتحان هیچکس اعتراض نکرد.......چون همه می دونستیم چه جور امتحانیه
زنگ سوم به دفتر مدرسه احضار شدم!!! بازم!!!!!! جریان از این قرار بود که دیروز وقتی ما داشتیم می زدیم می رقصیدیم ناظم محترمه(!) ما را در حین رقص با اعمال شاقه!! دید منو احضار کردن خفـــــــــــــــــــــن مژگان جان نثاری کرد و اسمهامونو نداد از خودش نمره کم شد پ.ن۱: به زودی منتظر یه اپ جالب باشین ...در مورد یه فرد مهم! پ.ن ۲: حال ارزو(به پست پایین مراجعه شود!) خوب است با مشکلات می جنگد ....فکر خودکشی هم ندارد) پ.ن۳ تقدیمی: تو را دوست دارم نمی دانم چرا؟ شاید این طبیعت ساده و بی الایش من است که حد ومرزی برای دوست داشتن نمی شناسد ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام! چه کسی مرا دوست دارد؟؟؟(تقدیم شده به......!!)
قراره فردا برم مشهد......همتون و دعا می کنم........ پ.ن۴: خدایا دلم بارون می خواد ...........یه بارون تند تند تند از اونا که برم زیرش خیس شم سرما بخورم.....اما زیرش دعا کنم.....میگن زیر بارون دعاها زود زود قبول میشه پ.ن۵: اگه همونی هستی که من فکر می کنم و داری زنگ میزنی واینجا روهم می خونی خودت رو معرفی کن،لطفا!! پ.ن۶: ببخشید یه ۲۰ دقیقه ای نبودم داشتم با تلفن حرف میزدم مخاطب تلفن خییییییییییلی خییییییییلی خوش حال شدم که صداتو شنیدم خانومی گلم!! پ.ن۷: گفتم بهتون که منتظر یه پست خوب و باحال باشین؟؟گفتم؟؟ خب اشکال نداره به دلیل اهمیت موضوع دوباره گفته شد به رسم بچه باحالای روزگار: داش یا علــــــــــــــــــــــــی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:45 توسط ندا |
|
|
درست همین امروز بود اول صبح ........زنگ اول......درست زمانی که ما سر در گریبان کرده بودیم و داشتیم به ترک دیوار می خندیدیم.....به دستهای معلم.....به سوالهای کتاب .....می خندیدیم درست وقتی که من واکرم ونجمه داشتیم بر سر عکس یه بنده خدایی بحث می کردیم....کسی در همین گوشه ها کنار ما گریه می کرد
ارزو بود.....به هیچکس هیچی نگفت و فقط اشک ریخت و اشک ریخت..... اجازه گرفتم واز کلاس بردمش بیرون در مقابل اصرار های من برای گفتن دلیل گریه ش زار زار گریه کرد پارسال توسط خودش از مشکلاتش با خبر شدم اینکه وقتی ۸ سالش بوده مادرش به خاطر اذیت های پدرش خودسوزی میکنه و میمیره اینکه نامادریش نمی دونم چرا ارزو اونا رو به من گفت شاید چون فکر کرد من شادترینم!ارزو جز اولین کسایی بود که پیش اون نقاب شادیهامو از صورتم برداشتم! اول مهر امسال ارزو با دو تا عصا وارد شد گفت تصادف کرده ولی بعد دوماه هنوز هم مجبوره با عصا راه بره ارزو حالا با یه عصا میاد هممون فکر می کردیم تا چند وقته دیگه ارزو اون عصاشو هم کنار میزاره و راه میره اما امروز
ارزو سرشو گذاشت روی شونه های من گفت که نامادریش نمیزاره درس بخونه سر وصدا راه میندازه،اذیتش می کنه، اینکه از باباش متنفر شده،واینکه دیگه نمی خواد بیاد مدرسه چون پاش کوتاه شده و باید تا اخرش با عصا باشه اینکه خدایی واسه اون وجود نداره چون هیچ وقت صداشو نمیشنوه چون همه اوار بدبختی ها روی سر اون خراب شده من چی داشتم به ارزو بگم؟؟ من با اون همه حرفای امیدوار کننده فقط تونستم اشک بریزم،منم مثل ارزو.....سر روی شونه های هم گریه کردیم یه جمله ارزو گت که اتکونم داد می دونین چی گفت؟وقتی من داشتم بهش می گفتم که خدا دوست داره که داره امتحانت می کنه با گریه گفت: مامانمو از من گرفتن.......گفتن حکمت خداوند بوده بابام خوب بود بد شد.......گفتن حکمت خدا بوده... پام شکست.........گفتن حکمت بوده سلامتی داشتم که خدا ازم گرفت .......بازم گفتن حکمت بوده! چرا خدا باید همه حکمتاشو روی من امتحان کنه؟؟ منم مثل ارزو.................. ارزو تصمیم داره زندگیشو تموم کنه.... تنها امیدش به زندگی در حال حاضر علی یکی از اقوامشونه.....داره فوق لیسانس درس می خونه توی اصفهان....دعا کنید هرچه زودتر درسش تموم شه وبتونه ارزو رو از توی اون جهنم نجات بده دعا کنید ارزو نره سراغ خود کشی..... واسه ارزو چی کار می تونم بکنم؟؟؟ اگه ارزو طوریش بشه منم مقصرم..... دیگه کاری از حرفای امیدوار کننده بر نمیاد واسه ارزو دعا کنید دعا کنید تا خدای به حرمت دل پاکش اونو نجات بده از خدا بخواین مجاتش بده وگرنه.... ای اومها.......یک نفر در ساحل میدهد جان(اشتبه بود ببخشید فی البداهه بود) شاید ان موقع که سهراب نوشت: تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینطور نوشت: هر گلی هم باشد،چه شقایق چه گل میخک ویاس........ زندگی اجبار است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:47 توسط ندا |
|
|
تا حالا به خوشبختی هاتون فکر کردین؟؟؟
صبر کنید......اول نرید دنبال لیست کردن بدبختی ها من تازه امروز حـــــــــــــــــــــــــــس کردم که من خوشبختم!!!! من چییزای رو دارم که دوستشون دارم و خب اگه حمل بر خودستایی نباشه هستند کسایی که دوستم دارن خوشبختی هامو لیست می کنم تا اگه یه روزی دلم گرفت بخونمشون و بدونم هستند چیزایی که دلمو خوش کنن (البته شاید بعضی هاش به نظر شما احمقانه بیاد اما واسه من مهمه) ۱ـ من خدا رو دارم او جانشین تمام نداشته های من در زمین است ۲- من یه عالمه دوست دارم هم در دنیای واقعی هم در دنیای مجازی ۳- توی دنیای واقعی گروه ۸ نفره وندالیست ها (همون ارازل سابق)بهترین گروهیه که میشه عضوش بود (البته ما که ریئسیم) ۴-من نجمه رو دارم کسی که برای حرف زدن باهاش خییلی راحتم وتنها اونه که روحیه منو درک می کنه ۵-من مامان وبابای خوب دارم ۶-من یه داداش کوچولو دارم که گرچه ۵۰در صد اوقاتمون درگیریه اما بهر حال دوسش دارم ۷-من یه دوست خوب به اسم محبوبه دارم که تکیه گاهی مطمئنه واسم ۸-توی دنیای مجازی من ادمایی رو شناختم که اگه یه روز بهشون سر نزنم دلم واسشون تنگ میشه ۹- من توی این دنیا یه خواهر بزرگتر دارم ...خواهری که الان یه مدتیه نیست اما بهر حال واسش ارزوی موفقیت دارم......پاینده باشی ابجی سمیه جون ۱۰- من سه تا دوست خوب وگل دارم (سارا سارینا و غزل) که هیچ وقت منو تنها نذاشتن ۱۱- من توی این دنیای مجازی داداش هم دارم گرچه گاهی با نظرهای طولانی وبی ربطم اذیتشون می کنم اما خب در هر حال دوسشون دارم ۱۲-من وبلاگمو دارم با همه نظر دهنده هاش ۱۳-من ارزو هامو دارم ارزوهایی که شاید بعضی هاشون خییلی رویایی باشه اما من بهشون دلبستم ۱۴-من خوشبختم چون حس می کنم برای ادمهایی مهمم ۱۵-من خوشبختم چون اونقدر حرف واسه گفتن واونقدر سوژه واسه خندیدن دارم که کسی به لایه درونی وجودم پی نبره ۱۶-من پرسپولیسمو دارم با همه ستاره هاش که واسم دوست داشتنی ان ۱۷-من محمد کوچولوی نازمو دارم که قراره هرچه زودتر یاد بگیره بگه ندا ۱۸-من خوشبختم چون هنوز قلب ودلم مال خودمه ۱۹-من دارم داستان می نویسم.....من میتونم بنویسم پس خوشبختم ۲۰-؟؟؟؟ خوشبختی ها تموم نمیشن اما گاهی ما ادمها نمی تونیم اونا رو ببینیم این لیست کردن خوشبختی کلی به ادم انرژی مثبت میده این کارو شما هم بکنید و در قسمت نظرات چند تا از دلایل خوشبختی تونو بنویسید
خب میریم سراغ کارای وندالیستی امروز: امروز تصمیم گرفتیم که اسم گروهمونو از ارازل به وندالیست تعقیر بدیم "وندالیست به اشوب گران در سطح شهر میگن" خب ما هم که از اشوب گران کمتر نیستیم پس شدیم وندال!!! زنگ تفریح اول اوج کار ما بود : قرار بر این شد که وندالیستها بریم پایین"قبلا هم گفتم که ما همیشه در وسط حیاط و روی دایره مرکزی زمین والیبال میشینیم یعنی به طور کامل پخشیم روی زمین......" خلاصه رفتیم وسط دایره نشستیم که یهویی تصمیم گرفتیم که همهمون روی زمین دراز بکشیم البته فرزانه /نازنین ومژگان خواستند از زیر این کار شونه خالی کنن که ما با حیله خریدن ساندویچ مجانی راضیشون کردیم هممون همونطوری که روی زمین نشسته بودیم پاهامونو دراز کردیم وبهم چسبوندیم بعد دستامونو دادیم بهم و با گفتن ۱/۲./۳روی زمین دراز کشیدیم (واسه فهمیدن این موضوع به قدرت تخیل زیادی نیاز دارید می تونید باز وبسته شدن گل افتابگردونو در نظر بگیرید) کل بچه های مدرسه یهو شدن اینجوری همه صف کشیده بودن و ما رو نگاه می کردن ما دو بار این حرکتو انجام دادیم بعدش هم شروع کردیم به دست زدن واسه خلق این شاهکار حالا تصور کنین ما دخترا که اینقدر روی تمیزی لباسامون حساسیم یهو روی زمین بخوابیم ..............سر تا پا خاکی بعدش دست وپای نجمه رو گرفتیم و تابش دادیم بعدش همه دویدن دنبال من که منو تاب بدن چون سبک بودن دور تا دور حیاط چرخوندنم بقیه هم به تناوب ....... بعدش همه به سمت کلاس تشریف فرما شدین و رفتیم توی کلاس شروع کردیم به دست وسوت ورقص یهو ناظمه سر رسید من با بلوز شلوار و بدون مقنعه بودم....... بخیر گذشت زودی قایم شدم خلاصه روز گار خوبی رو می گزرانیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 22:44 توسط ندا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مهر دل ما مدام تقديم شما
عمري که شود به کام تقديم شما پيدا نشد آن هديه که در شأن شماست يک باغ سلام تقديم شما و سلام نام خداوند است! یه روز از روزای خدا... اولین روز مرداد71....یه دختر کوچولو پاشو گذاشت تو دنیا....دنیایی که گاهی فکر می کنه چه خوب شد اومد...وگاهی هم برعکس! اسمشو گذاشتن ندا...!نمی دونم واسه چی؟دختر کوچولو از اسمش راضیه.... حالا اون دختر کوچولو....17 سالشه...حالا دیگه بهش می گن بزرگ....گرچه هنوز هم با کودک درونش درگیره! دختر کوچولو=من! اتفاقی وب نویس شدم!!! اما توی این دنیا بهترین چیزها رو کشف کردم! اینا ویژگیهامه:! شیطون!! شلوغ!! به قول بعضی ها پر سر و صدا! خرابه رفیق! مخلص هرچی با مرامه!! کسی نمی تونه با من کل کل کنه واسه رو کم کنی....برو بچ می دونن ..تو هیچی کم نمیارم دختری با شیطنت های پسرانه اما پر از احساس ولطافت دخترانه! اینا دوست داشتنیهامه: پرسپولیس پرسپولیس پرسپولیس /عدد7/گروه شلوغ دوستام/قرمز/صورتی/اسمون/ بارون/پوریا پورسرخ!/فرزاد حسنی/نیکبخت/اتاقم!/دخترعمه م!/عروسکم!/خبر ورزشی(حمید محمدی/حامد غفاری/مهریار ناظمی)/منچستر یونایتد/ رئال مادرید/افشین قطبی/ پروین/عابدزاده/برنامه نود و عادل اینا چییزاییه که ازشون متنفرم: اس اس اس (استقلال اه اه اه)چلسی../همه بازیکنای استقلال.../معلم عربی و زبان و....../مدیرمون/غرور/ اینجا فقط وفقط برای خودم می نویسم!! از هر چیزی که دلم بخواد......و متناسب با حال وروزم باشه...گاهی شعر..گاهی داستان..بیشتر اوقات دست نوشته های خودم.... اگه خوندی نظر بده!اگه نخوندی پس نظر هم نده! از گذاشتن شماره موبایل به شدت پرهیز کنین.........! اين سرگذشت کودکي است که به سر انگشت پا هرگز دستش به شاخه ي هيچ آرزوئي نرسيده است .... از : مرحوم حسين پناهي |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|