تبليغاتX
جایی برای من
جایی برای من

از اینجا میرم...

این وبلاگو دوس دارم اما یه جای جدید می خوام! ادرسو فقط به بعضی ها میدم ! البته لطفا یاداوری کنین که یادم نشه.. شاید بازم اینجا بنویسم. حذفش نمی کنم. دوسش دارم. نظرارو می خونم. مرسی.

جایی برای من.. تا ابد برای من بمون.

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:45 توسط ندا | |

+  فاز اول:

می خوام بنویسم.. مهم نیست از کی.. یا حتی از چی.. فقط بنویسم!

این روزا برام روزای عجیبیه.. روزای شیرینی که با رفتن همیشگی یکی تلخ شده..

من خوبم.. یعنی قول دادم خوب باشم.. قول دادم بچه بازی در نیارم و گریه نکنم و درس بخونم و و و

و زندگی کنم.

من بچه بازی در اوردم و گریه کردم و درس نخوندم.... ولی زندگی می کنم.

این روزا وقتی چشام به هر بهونه ای خیس میشه ..یکی هست نازم کنه.. با شوخیاش نذاره بارونی بشم.. یا شونه هاشو بدون حرف بهم قرض بده..

توی این یه هفته ای که برگشتم پیش دوستام دارم معنی مدرسه رو می فهمم!!!!! وقتی توی کلاس معارف معلم بیچاره رو با سوالای عجیبمون پیچ پیچی کردیم... وقتی سر کلاس زبان مژگان لغت ِ اشتباه  معنی کرد و کل کلاس منفجر شد... وقتی فهیمه با مژگان دعوا کرد.. وقتی همه یه جوری مهربون نگاهم می کنند.. وقتی ...

تازه می فهمم زندگی یعنی چی!

+ فاز دوم:

سرما خوردم در حد مرگ!!!یه امپول پنی سیلین هم به لطف دکتر محترم به جای یه بار سه بار بنده رو مورد نوازش قرار دادند تا بلاخره رضایت داد و درون بدن بنده تخلیه شد.

+فاز اخر:

 تا حالا به این فکر کردی که همین الان چه ارزویی داری؟ واسه همین امروزت...نه واسه اینده.. نه واسه ده سال دیگه.. همین الان تو چه ارزوییی داری؟؟؟؟؟

برام بنویس چه ارزویی...

پ.ن: برای سلامتی عزیزی هرکی دوست داشت یه صلوات.

پ.ن: برای اتفاقی نیافتادن یه مشکل برای یه دوست سبز وبلاگی یه صلوات.

یا علی

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 18:2 توسط ندا | |

رابطه من و خدا مثل رابطه یه دانش اموز خنگ و زبون نفهمه با یه معلم به شدت مهربون و عالی!

و من اون دانش اموزیم که از مهربونی معلمم دارم هر روز سو استفاده می کنم و درس نمی خونم!

اما هر بار به معلمم قول میدم تا فردا درسو بخونم و سرفراز از ازمونش بیام بیرون.. اما باز همون اشو و همون کاسه ...

بازم فردا من همونم که با اعتماد به اینکه معلمش خطاشو می بخشه و اونقدر رحیم هست که اشتباهات گذشته رو به روش نیاره .. عوضی تر از گذشته به زندگی ادامه میدم!

وقتی هرشب موقع خواب کنار تختم زانوهام سست میشه و جلوی خدا میشینم روی زمین و مثل خر از رفتارم پشیمون میشم.. به اون و به خودم قول میدم که همه چیز از فردا صبح تعقیر کنه!

وقتی توی تاریکی میگم : غلط کردم.. شکر خوردم.. همین یه بار ببخش.. مثل همیشه.. وقتی خدا یه وقتایی حضورشو با کاراش نشونم میده.. یا نه حتی با سکوتش میزاره حداقل این احساس بهم دست بده که بخشیده ام با خودم فکر می کنم که فردا طلوع از همیشه خوشگلتره!

اما صبح که میاد من همونم که بودم.. با این تفاوت که زمزمه می کنم ..همین یه بار!

این شرمندگی شبونه و غلط های بی جای روزانه نمی دونم منو به کجا می کشونه...

شاید این معلم ِ پرحوصله و مهربون روز امتحان منو حسابی شرمنده کنه....

شاید اونوقت دیگه از مهربونی خبری نباشه...

اما یه چییزی رو خوب فهمیدم.. اینکه خدا حضورشو برام توی تک تک ثانیه ها ملموس کرده.. مرسی خدا... بوس..س..س..

 

پ.ن: شوخی شوخی با خدا هم شوخی؟!

پ.ن: به جان مادرمان ما قصد سوئئ نداشتیم.

پ.ن: یه ماجرایی پیش اومده که کلی اعصابمو بهم ریخته... دعا کنین حل بشه.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:55 توسط ندا | |

می دانی؟ خدای من خدای معجزه ها بود..

بود؟

نه.. هست.. و همیشه خواهد بود..

من خدایی رو می شناسم که می شنوه.. که درک می کنه.. که در تمام زندگیم کنارمه..خدایی که ستایشش می کنم اینه.. نه اونی که ادم های خشک مقدس برام تعریفش کردن..نه خدایی که خلقمون کرده تا بعد مجازاتمون کنه..

توی زندگیم معجزه همیشه رخ داده.. اینو خودم بیشتر از همه می دونم.. لازم نیست معجزه ها بزرگ باشه..فقط کافیه که کمی بزرگ بهشون نگاه کنی..گاهی حتی رسیدن یه اس ام اس برام یه معجزه تلقی شده..

حالا که ۲۲ روز از مهر می گذره به معجزه و حکمت و صلاح خدا بیشتر از همیشه ایمان دارم.

توی این ۲۲ روز با وجود اینکه سعی کردم خودمو راضی نگه دارم وبا شرایط جدید کنار بیام نشد.. من ادمی نبودم که بهش چیزی رو بشه تحمیل کرد..

من دلم زندگی می خواست..

زار زدم و از خدا خواستم کمکم کنه..گفتم که فقط اونه که می تونه زندگیم رو نجات بده و بقیه فقط یه وسیله ان..

رفتم مشاوره مدرسه.. حرف زدم..حرف زد.. شنیدم.. شنید... و اون با بابا حرف زد.. بابا با من حرف زد ...و با بابا با چن نفر مشورت کرد و همه چیز به اینجا رسید که من باید برم پیش بقیه اراذل!!!!!!!!!!!!!

اتفاق افتادن این ماجرای عجیب فقط یه ساعت طول کشید.. فقط یه ساعت!!!

درسته همه چیز دست به دست هم داد و من حالا می تونم برم پیش بقیه بچه ها و با اونا توی یه پیش دانشگاهی درس بخونم و و زندگی کنم..اما توی این ماجرا معتقدم که یه نیروی فوق تصورم وجود داشت و هدایتم کرد..

دست خدا رو به وضوح حس کردم.. وگرنه مگه این همون بابایی نبود که تا چند روز پیش حرف اول و اخرش رفتن به اون مدرسه نفرین شده بود؟ و اینکه حالا با ملایمت خواسته منو پذیرفت چه چیزیو نشون میده جز لطف خدا به بنده اش؟!

خوشحالم..خیلی.. اینو میشه از برق چشام دید...درسته هنوز مسایل دیگه ای برای ناراحتی وجود داره اما من به خودم و به دنیای خودم مطمئنم..

من تحمل می کنم..حتی اگه این تحمل کردن به قیمت تموم شدن باشه..

اما راضی ام.. و این حس رضایت از زندگی همون حسیه که چند وقته دنبالش می گشتم..

پ.ن: مستند راز رو خریداری نموده و نصفه اش را دیده ایم.. اندک تعقیراتی که مشاهده می کنید به همان ربط دارد!!!

پ.ن: از دیروز من + نوشین+ مژگان+ جواد (فهیمه ) به مانند خری هستیم که قرص اکس خورده باشد!!!! نه در زمینیم نه در اسمان!!!

پ.ن: خدایا عرض کرده بودیم که نوکرتانیم؟!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:44 توسط ندا | |

اوایل با دختر بودنم مشکلی نداشتم.. دنیای من دنیای عروسک هایی بود که دوسشون داشتم.. دنیای لباس های صورتی و قرمز.. دنیای لباس های شیک و خوشرنگی که همیشه پسر بچه ها بهشون حسودی می کردن.. اون روزا دنیای من و لذتم از دختر بودنم همین بود! اینکه هر وقت می زدم زیر گریه مثل پسر ها کسی بهم نمی گفت: مرد که گریه نمی کنه!

من خوشحال بودم از اینکه دخترم! لباسای جینگلی بینگلی می پوشیدم! هر وقت دلم می خواست گریه می کردم! و هوارتا عروسک داشتم!

اما خییلی زود فهمیدم که پسرها چیزی دارن که من حتی توی خوابم هم نمی بینم! اونا ازادی داشتن!

وقتی به جرم دختر بودنم محکومم کردن که محدود باشم.. وقتی به جرم بزرگ شدن عروسک هایم را گرفتند و به جای لباس های بچه گی پوشش (!) برایم انتخاب کردند... وقتی گریه کردن را هم به حکم عقل محکوم کردند..

دیدم حالا من مانده ام و دختر بودنم!

تا اینجا یک - یک مساوی شدیم با دنیای پسرها.. اما بعد عدالت خط خورد مثل همیشه..

درست یادم نیست از چه روزی و چه ماهی و چه سالی بود که از دختر بودنم متنفر شدم... شاید یکی از همان روزها که نگاه هرزه کسی مات من شد.. اوایل حتی حسی به این نگاه ها نداشتم... اما بعد ها پاک کنی شدم برای وجود خودم بلکه کمتر شود این هرز نگاه ها...

نشد.. کمتر نشد...من مقصر بودم.. جرمم دختر بودن بود..

ارزو کردم پسر باشم.. ازادی اونا..راحتی اونا..

من از خودم بدم اومد..از اینکه باید نگاه الوده رو تحمل کنم.. از اینکه به جرم دختر بودنم باید شنونده پست ترین حرف ها باشم.. از اینکه نمی تونم به هیچ چشمی زل بزنم بلکه دینش از بین بره..

من از پسرها متنفر شدم.. حتی از مردها..

خییلی طول کشید تا با خودم کنار بیام و جذابیت های جنس خودم رو قبول کنم.. بفهمم که به من ربطی نداره اگه یکی با دیدنم مات میشه.. به من ربطی نداره اگه ...

قبول کردم که حق زندگی دارم.. حتی در کنار این همه نگاه هرز.. قبول کردم که مشکل من تنها نیست..

حالا از هیچ نگاهی نمی ترسم.. حالا مثل گذشته سرم رو پایین نمی اندازم وقتی یکی زل زده توی چشام.. منم زل می زنم تو چشاش..

می خوام بفهمه که ترسی ندارم از نگاههای هوس الودش.. می خوام حالیش بشه که اگه دخترم ..اگه باید محدود بمونم.. اگه برای هر کار و هر جایی باید اجازه کتبی پدر و مادر داشته باشم اما حق زندگی دارم..

اما انسانم...اما می تونم کنار اون نفس بکشم.. می خوام بدون فکر و بدون قصد بهم نگاه کنه..

میشه؟ نمیشه...

این درد مشترک همه دخترکانیست که مقصد نگاه های زهر الودن.. این درد مشترک تو نیز هست.. پس فریادش بزن ای یار دبستانی..

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:53 توسط ندا | |

+ اصلا چرا نباید بنویسم؟؟؟ می نویسم...

که اروم شم.. که اروم شی.. که در کنار همه از دست رفته هام اینجا رو از دست ندم..

که درکم کنی.. که مرهم باشی.. درک هم نکردی به درک!! فدای یه تار موی بعضی ها!!

فردا امتحان فیزیک ۲ دارم!! توجه کن ۲!!!! ۳۰ صفحه دیگه مونده.. جزوه درسیم ناقصه و بنده کماکان بی خیال!!!

الان یک عدد صورت سفت شده دارم که نگووو.. یه ماسک تخم مرغی زدم به این صورتم! قیافه م ته خنده اس!!

سه شنبه می خوام برم دکتر واسه سی تی اسکن!!!!! و البته نوار قلب!!!

و واقعا به خودم تبریک عرض می کنم که با ۱۷ سال و ۳ ماه سن باید با چنین مقوله هایی مواجه شم!!!

بدون تعارف بگم؟

تنها جوابی که می تونه ارومم کنه.. پیدا شدن یه تومور توی سرمه...و فقط ۶ ماه زندگی!!!!

 

می خوام زندگی کنم.. توی اون ۶ ماه!! گرچه نوشین جان مرحمت فرمودند و بعد از این اعتراف عجیب به ما گفتن شما شکر می خورید!!

.

.

.

باور کن اگه چنین جوابی داشته باشه ازمایشم همه رو شیرینی میدم!!!

مهم نوشت:

چرت میگم..خودم گفتم که تو نگی..هه!هه!هه!هه!

 

 

+ در تمام ِ بی کسی هایم تو قرار بود تنها کسم باشی...

قول نوشت:

هرکی ۳۰ صفحه رو نخونه و بره بخوابه خره! خره! خره!

بعدا نوشت:

نخوندم!! به همین راحتی به همین تلخی!!  برگه فیزیک کاملا قهوه ای !

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2:58 توسط ندا | |

اینجا همین است.... شاید درست نباشد اخرین پست وبلاگ را اینطور بدون سلام  شروع کنم.. شاید باید احوالتان را بپرسم و بعد احتمالا خوشحال بشوم که خوبید، و بعد ترش دعا کنم که این خوبی پایدار بماند و بعد تر ترش هم  بگویم : من نیز خوبم..!

خب در اینکه این روزها خوبم هیچ شکی نیست!!!!!

شک در این است که زنده گان نیز مثل منن!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حوصله اسمون به ریسمون بافتن و قلمبه حرف زدن ندارم!!!

منی که تا دیروز دنیای شور بودم امروز یکی از خاموش ترین هایم !

این اصلا هم برایم مهم نیست....

تا دیروز این وبلاگ شده بود یکی از دلخوشی هایم... اینجا شادی می کردم .. بعد تر دل گرفتگی هایم را شرح دادم و بعد سعی کردم ارام باشم...

یادته چند پست قبل گفته بودم از این همه بی توجهی به نوشته ها دلخورم و دلم می خواد ۵۰ تا کامنت داشته باشم؟

بعد نوشتن پست قبل احساس کردم وقتشه که تحمل کنم... واسه همین شاد نوشتم!!( شاد؟ به نظرت شاد واسه من معنی داره؟!)

اما نخونده شدنش... و کامنت های کپی شده عصبیم کرد....

واسه همینه که سلام اخر را نوشتم... گفتم می خواهم بروم.. می نویسم خدا نگهدار...

نمی دانم تا کی.. شاید تا فردا، شاید دو روز دیگر، شاید یک سال، شاید برای ابـــــــــــــــد!!

این نه لوس بازیه و نه بچه بازی.. واسه همینه که نوشتم معلوم نیست این خداحافظی تا کی طول بکشه... نوشتم که اگه فردا از راه رسیدم و اینجا نوشتم نگویید  تو که خداحافظی کرده بودی...

شاید نیاز دارم به اینکه از تمام دلخوشی هایم جدا بشوم.. از همه... چقدر متنفرم از این واژه ..

 

پ.ن: به همه سر میزنم.... اگه بشه.. اگه این سردرد های عصبی مهلت بده...

پ.ن: برای همه دعا کنیم... حتی برای اونی که رفت...

پ.ن: دوست داشتید برای خداحافظی اینجا یادگاری بگزارید...

پ.ن : اگه تا ابد طول بکشه حلال کنید...

پ.ن: من فقط دنبال خودمم!

 

همیشه سبز و پایدار....

یا علی...

 

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 21:35 توسط ندا | |

عزیزان غیور و با فرهنگ وبلاگ نویس (!) احتراما" سلام!

در راستای اینکه ما این روزا  در این مکان مقدس و پر عطوفت(!) دم به دم از مشکلاتمان حرف می زنیم و شما نیز استین همت بالا نمودید و در رفع این مشکلات ما کوشیده اید بر ان شدیم تا یکی از اساسی ترین مشکلاتمان را با شما در میان  بنهیم! ( وزن جدید فعل گذاشتن!)

باشد که شما با حل این مشکل از دعای خیر ما بی نصیب نمانید!!!!!!!!!!!!!!!

گزافه گویی کافیست!!!!

ما اتاقی داریم به ابعاد ۳ در ۴ !!! البته احتمالا"!!!!  که دارای کمد ها ، کتابخانه مجزّا ، و دیگر وسایل ضروریست!!!  ( گفتیم که نگویید فضای کافی برای گذاشتن لوازم در اختیارمان نیست)

اساسا از ۳۶۵ روز سال فقط ۳۶۴ و نیمی از ان به شلوغی و شلختگی (!) می گذرد!!!

تمیز کردنش یک روز تمام طول می کشد و بهم ریختنش ۳ دقیقه!!!!

کافی است در هنگامی که این اتاقکمان مرتب است و دارد راحت تنفس می کند بنده (!) هوس بکنم فقط دو خط...دو خط ( نه بیشتر !) درس بخوانم یا نه اصلا دنبال یک خط شعر باشم  ان وقت است که تمام کتاب های کتابخانه لعنتی با سر هجوم می اورند روی زمین.....

تختمان بی شباهت به کشتی حضرت نوح  نیست!!!!! والله!

ما در رویش کتاب می خوانیم (!) شعر می نویسیم(!) اب البالو می خوریم (!) tv تماشا می کنیم (!) با موبایل فَک می زنیم(!) گاه گاه اگر دلمان خوش بود برای تنوع می خوابیم (!)

بدین جهت شما می توانید همه چیز جز شیر مرغ و جان ادمیزاد را در ان پیدا کنید!!!

( همین الان : حوله حمام ! ، دفتر زیست ، کیف ، مقنعه ، رمان ، کیف پول ،عروسک ، عینک )

لازم به ذکر است پتویمان به علت کمبود جا به کف اتاقمان تبعید شده اند!!!

جالباسی مان هم انگار یک عدد بمب از نوع هسته ای درونش منفجر کرده اند.....

نصف لباس هایش روی زمین ما باقی در اسمان!

لازم به ذکر است بنده اساسا دختر واقعا و واقعا ( دومی برای تاکید بیشتر ) مرتبی هستم اما خب گاهی ... فقط گاهی...( یعی ۳۶۴ و نیمی از روزها ) اتاقم این شکلی می شود....

برای همدردی بیشتر می توانید تمامی کشوهای کمد ها را رو به زمین در نظر بگیرید...

انواع اسپری ها...ادوکلن ها ...و ما باقی به شما ربطی ندارد را هم  ریخته شده بر روی کمد!!!

حالا اگر دلتان می خواهد یک شب به مهمانی اتاق ما تشریف بیاورید!

.

.

.

.

.

خندیدن به اتاقک صورتی ما کافیست!!!

زین پس بعد از اینکه فکری به حال دلتنگی ها و غم ها و گیج بودن های ما کردید و واقعا ما را از شر این مشکلات رهانیدید!!! ( چقدر هم که جدی گرفتین!)

به فکر راه حلی باشید تا ما  و البته اتاقمان از این مخمصه ای که در ان گیر افتاده ایم رهایی یابیم!!!

 

این شما و این هم راه حل های کارشناسیتان!!!

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:13 توسط ندا | |

+ اینجا هم مثل دنیای واقعی است... می نویسی یک درد است ، نمی نویسی هزار درد...

اصلا روزی که قبول کردم وبلاگ نویس باشم با خودم عهد کردم تا همه نگفته هایم را اینجا بنویسم... اما نشد! رفتم یک وبلاگ دیگر زدم انجا بنویسم ، انجا هم شد محل یک نامهربان دیگر ...

اصلا و ابدا هم فرقی ندارد ها!  خودم هم خوب می دانم بروم یک وب دیگر شروع کنم باز هم همین اش است و همین کاسه...

بعد مثلا یکی که از هیچ کجای زندگی و دنیا و درد ها و غم های تو خبر ندارد می اید کامنت می گذارد که خوشی زده زیر دلت!

درد بی درمان که شنیدی چیست ؟ من دچار همان دردم!

+ کتابی شروع کردم به نام " مبارزه با خودکشی "

از من به شما نصیحت نخوانیدش! بس مزخرف بود ...

مثلا نوشته بود رابطه دامن کوتاه و خودکشی! یا اینکه اگر با مادر شوهرتان بحث کردید نروید خودکشی کنید!

من که هیچ مبارزه ای در این کتاب ندیدم! فقط اگر نویسنده اش را می دیدم کتاب را با چنان شدتی به سرش می کوبیدم که...!

 

+ زنگ می زنه؟

- پیش کجا میری؟

-.....

- یعنی با اراذل نیستی...؟

- -با حرص - نه!

چطور نتونستی باباتو راضی کنی؟

- سکوت!!!

اخر یکی نیست بگوید هم کلاسی ، عزیز ، دوست! تو که نمیشناسی این اقای پدر را !

اقای پدر من نمونه ای کوچک است از ا ح م د ی ن ژ ا د !!!!!!!!!.  خانه ما هم شده دیکتاتوری! دقیقا همان چیزی باید بشود که او می خواهد!!!!

حالا یکی نیست بگوید اخر پدر من ، عزیز من ، چه فرقی می کند که من کدام مدرسه درس بخوانم ها؟

همیشه می گوید من منافع را در نظر می گیرم!!!

یکی نیست بگوید منافع کی؟ چی؟

+

خدای من... امشب و هزار شب... تو خودت دستم را بگیر...

خدایا برای براورده شدن ارزوی بزرگ وقت زیادی نمانده است...خدایا اصرار می کنم چون می خواهم...حالا هرچند لجبازانه...

خدای من نگذار پیش دستی کنم.... نگذار بی قراری دیدن چشم ها....

بی خیال خدای من.... خودت که می دانی! گفتن و نشنیدن چه فاید دارد مهربان؟!

خدااااا هیچ وقت درکت نکردم...حکت کارا تو نفهمیدم.... هیچ وقت نفهمیدمت!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 19:26 توسط ندا | |

خواستم لج کنم...نه با تو! خواستم لج کنم با خودم! نوشتن ارومم می کنه..اما من می خواستم لج کنم و اروم نشم!

می خواستم خودم خودمو داغون کنم...همون حالگیـــــــــری که تو پست قبل براتون گفتم.

 

بعد دیدم همه نوشتن که انگار تا ۵۰ تا نشه دست برنمیداری و ...! اومدم بگم نه! اگه ننوشتم به خاطر ۵۰ تا نظر نبود...فقط دلیلش...

+ وقتی یه ماجرا ، یه رابطه ، یه... تموم می شه ادم درونش خالی میشه....می دونی وقتی دیروز نوش نوش (نوشین سابق البته با زبانی صمیمانه تر ) یاداوری کرد که این اخرین کلاسیه که کنار هم میشینیم خالی شدم!

وقتی امروز سرمو گذاشتم روی شونه های مژگان و به مسخره بازیای زهرا می خندیدم گریه ام گرفت!

اولش اروم بود..دلم نمی خواست نوشین ببینه گریه هامو، به اندازه کافی این هفته روی شونه هاش اشک ریخته بودم!

اما یهو حس کردم تموم وجودم داره از دست میره.

برگشتم و مژگانو بغل کردم و زدم زیر گریه!

هیچ وقت نمی تونی تصور کنی اون موقع چه حسی داشتم ! های های گریه کردم. مژگان زد زیر گریه!

بعدش رفتم توی بغل نوشین! تمام لباسم از اشک هامون خیس بود!

می دونی؟ شاید من یه روزی دوستایی پیدا کنم که بتونم باهاشون  به مسخره بازیای دنیا بخندم اما مطمئنا کسایی پیدا نمیشن که باهاشون گریه کنم...

فقط کسایی معنی حرفم رو می می فهمند که دوستای صمیمی داشته باشند و ازشون جدا شده باشند.

اراذل دوست من نبودن! خواهر من هم نبودن! اراذل خود ِ خود ِ خودم بودن!

پ.ن:

وای به حال ادمایی که بیان نظر بدن و بنویسن که باید صبر کرد! باید تحمل کرد! باید بسازی! وای به حال اون ادمای که بیان بنویسن که برای رفتن به دانشگاه و ... باید از همه چی گذشت!

من الان یه ادم کاملا روانی تشریف دارم . و به دلایل کاملا موجه و خصوصی اماده ام تا هرکی برخلاف میلم حرف زد رو خفه کنم!

پ.ن:شاید یه روز خوب دور فراموشم بشی عزیز.... اما الان نه! ( ربطی به اراذل نداره مسلما"!)

پ.ن : حرفیه؟!

+ کلا من دختر دست و پا بسته ای نیستم!مثل بعضیا ترسو هم نیستم!

چند روز بود رو اعصابـــــــــم داشت پیاده روی می کرد..اولش تحمل کردم...اولش بی محلی کردم! بعد دیدم : نه!

طرف نفهم تر از این حرفاست! توی کوچه صبر کردم! اومد...

گفتم کاری داری مَردک؟

-.....

یا گورتو گم می کنی یا ..... (شرمنده!)

-......

خییلی چرت می گفت. حالشو گرفتم! دیگه نیومد! راحت شدم!

پ.ن: لازم بشه از صد تا لات هم لات ترم!

پ.ن:۲: من نمی فهمم بعضیا چه اعتماد به نفسی دارن! ؟

+ خدای من....

قبول دارم همه بد بودن هامو! خدایا تو خودت دیدی که با چه استرسی واسش اون اس ام اس رو دادم. تو خودت دیدی که دلم نمی خواست بگم ....! خدایا حالا که به خاطر رضایتت کاری کردم تو هم کاری کن!

پ.ن: اگه یادت بود منم دعا کن.....برای براورده شدن ارزوی بزرگ!

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 19:0 توسط ندا | |

+توي دنيا تقريبا اين روزا نمي دونم چيكاره ام...

خيييلي گيجم...

اينكه ميگم گيجم واسه اينه كه كارايي مي كنم كه اصلا دوست ندارم و دقيقا كارايي نمي كنم كه دوست دارم....

يعني يه جورايي خودم حال خودمو ميگيرم....

+ مي خوام بشينم و شيمي 2 و 3 رو تا فردا تموم كنم..به مژگان قول دادم به خودمم قول دادم ولي تنها كار مثبتم اين بود كه دوتا كتاب شيمي رو از كتابخونه پرت كنم وسط اتاق و كاغذ باطله هامو بيارمو و به جاي حل مسائل شيمي 2بار فال ميگيرم...

حكايت من و اين فال ها جالبه...ميدوني وقتي نتيجه ش چيزي ميشه كه دوست ندارم اونوقت خط خطيش مي كنم و ميرم سراغ يكي ديگه....

جالبه چون با اينكه ميدونم زندگي چيزي به غير فاله اما هر بار با اشتياقي بيشتر شروع مي كنم به دايره كشيدن....

+ دلم مي خواد يه زندگي مرتب داشته باشم..مثل بقيه ادم ها...مثل اكرم كه تا ظهر خوابه بعد تا شب تفريح مي كنه و شب به موقع مي خوابه....

خسته شدم از بي خوابي هاي شبانه ام ، از صبح زود به اجبار بيدار شدن ، از كلاساي الكي ، از اينكه شدم يه جنازه متحرك، از اينكه به بعضي ها وابسته شدم و از بعضي ها بيزار شدم،

خسته شدم از اينكه هميشه فكرم مشغوله، مشغوله چيزايي كه نبايد باشه؛ خسته ام از اينكه دائما دارم با خاطره هام زندگي مي كنم...از اينكه روزي هزار بار خيره ميشم به عكساي روي ديوار...

از اينكه مي خوام گريه كنم اما اشك نميريزم....

با نوشين به اين نتيجه رسيدم كه هر دو دچار افسردگي حاد شديم....

+ فكر كنم چيزي حدود چند كيلو لاغر شدم...شايد زياد مهم نباشه اما من ديگه با يه باد كوچولو از زمين بلند ميشم...

بيشتر از جسمم روحم خسته و لاغر شده....

كسي چي ميدونه..اگه خدا ارزومو براورده كنه از همه چيز راحت ميشم...

مي دوني وقتي به كسي ميگم براي ارزوم دعا كن شايد با خودش تصور كنه كه دلم مي خواد كنكور قبول بشم يا مثلا فلاني مهربون بشه....يا اينكه كلي پولدار شم يا....

واسم خنده داره....اينا ارزوم هستن اما اين روزا تنها ارزوي مهمم تبديل شده با يك هدف!

اوندر سمج شدم واسه بدست اوردن اين ارزو كه تا حالا اينقدر سماجت نكرده بودم...

+ اينجا هوا خييلي گرمه  اينجا كه ميگم حتما مي دوني منظورم مشرق ايران زمينه!

 +تازگيا عادت كردم ....

توي زندگي ما ادمها بعضي وقت ها عادت هايي به وجود مياد كه خنده داره...مي فهمي چي ميگم؟

منظورم اينه كه گاهي كارايي مي كنيم كه اگه يكي ديگه اون كارو انجام بده مسخره اش مي كنيم....

اما خودمون عادت كرديم...

 + ماه رمضون جالبي نيست واسم....امسال اولين ساليه كه روزه نگرفتم...مي خوام اما مادر خانومي نميزاره....

كليه درد و مريضي رو بهونه كرده و اجازه نميده....از شنبه ديگه به اجازه كسي كار ندارم...

گرچه همين الان همش مشكل معده دارم..هنوز از معده دردم كسي خبر نداره...البته خب خودم مي دونم كه اين معده درد از كجا نشات ميگيره.....

خودم مي دونم چون خودم به وجودش اوردم....

اين يكي رو اگه مامان بفهمه ديگه محاله بزاره روزه بگيرم.

+ حالم از بچه درس خونا بهم مي خوره..از اين ادمايي كه فكر ميكنن بايد حتما تمام مدت كلاس سر كلاس بشينن....

فك كن...

چند روز پيش كلاس فيزيك قرار بود فقط 15 دقيقه قبل افطار تعطيل بشه....

كلافه بودم ، با نوشين به معلمه گفتيم كه 15 مين زودتر تعطيل كنه...بنده خدا قبول كرد! اما درست وقتي مي خواست بره بيرون يكي از همين بچه درسخوناي ماست اعتراض كرد كه هنوز بايد بمونيم!

خب اون موقع معلمه هم نشست سر كلاس! كارد ميزدي خون من و نوشين و مژگان در نمي اومد!

گرچه ما سه تا زدیم بیرون!

فک میکنی بچه های  درسخون چی بهمون گفتم؟ چه شهامتی! چرا اینکارو کردین؟! وای!

می دونی بین ۴۷ دانش اموز کلاس فیزیک غیر از ما ۳ نفر چندتای دیگه هستن که قابل تحملن.... بقیه ماست!

چند روز پیشش هم با نوشین شماره همین اقای استاد فیزیک رو گیر اوردیم و سرکلاس هی بهش زنگ زدیم...

اون فهمید..نمی دونم از کجا . . . شاید چون غیر از ما ۳ نفر محال بود کار کس دیگه ای باشه....

جلسه قبل ترش هم ازش عکس گرفته بودم (۸ تا در حالت های مختلف) و واسه کل کلاس بلوتوث کردم..بعدا فهمیدم که بلوتوث خودش هم روشن بوده و . . . ! گرچه چیزی نگفت...

اینا رو گفتم که بدونین در عین همه این افسردگی ها و گیج زدن ها و داغون بودن ها هنوز هم شیطونی می کنم . . . این احتمالا جز همون دسته از عادت هایی که گفتم . . .

+ دیشب توی یه وبلاگ مطلبی خوندم درباره اینکه در شب های ۲۲.۲۳.۲۴ تیر در بهش زهرا چه گذشت . . . ؟؟!!؟!

به طرز افتضاحی داغونم کرد . . .

+ این پست رو در حالی نوشتم که نخوندمش..حتی یه بار!

نمی دونم دقیقا چی نوشتم....شاید مضحک و مزخرف باشه..اما خب دلم می خواست همه حرف های توی گلومو یک باره بالا بیـــــــــــــارم!

پ.ن:

تقریبا اکـثر اوقات برام زیاد مهم نبود که تعداد نظر دهنده های وبم چند تا باشه. . . نه اینکه برام نظرشون بی اهمیت باشه منظورم اینه که مثل بعضیا خودمو به در و دیوار نمی زدم که جــــــون عزیزتون برام ۱۰۰ تا نظر بدین. . .

اما خب این اخریا وبم خییلی کم بازدید شده. . . پس یه تکونی به خودتون بدید لطفا"!

تا ۵۰ تا نشه راضی نمیشم! ( چه پر توقع!)

یا علی!

 

بعدا نوشت:

من از این لوگو های حمایت از میر حسین توی وبلاگم گذاشتم چرا نمایش داده نمیشه؟

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:0 توسط ندا | |

من از نظر معلم هام:

یه دختـــــــر لجباز ِ یکــــــــدنده ِ بی خیال ِ درس نخون ِ شلوغ ِ پر حرف ِ لوس ِ غیـــــــــر قابل تحمل!

من از نظر دوستام:

یه دخــــــــــــتر باحال ِ پایه ِ شلوغ ِِ دیوونه ِ عاشق ِ شاعر ِ مسخره ِ معصوم(!)

من از نظر اقای پدرم:

یه دخــــــــتر نجیب ِ درسخون ِ اروم!

من از نظر مادر خانومی:

یه دخــــــــتر الکی خوش ِ الکی غمگین ِ عصبی....

من از نظر اطرافیانم:

یه دختر مغــــــــرور ِ لجباز ِ مزخرف ِ لوس ِ عصبی ِ عجیب که البته همیشه شیطنتش همه رو عاصی می کنه...

من از نظر مدیرم:

یه دختر دیوونه ِ مزخرف که همیشه مایه ابروریزیه مدرسه اس!

من از نظر خدا :

گناهکار!

من از نظر....:

دیوونه ِ مزاحم!

 و ...

.

.

. من از نظر شما....؟!

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:30 توسط ندا | |

خانم ها ...اقایان!

لطفا به خودتان مسلط باشید....

این پستی که بعضی ها مشاهده کردند اشتباهی بود...

باید در وبلاگ ادم دیگری قرار می گرفت....

پس لطفا بیخود مارا مجازات نکنید!

با تشکر!

ندا!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 10:15 توسط ندا | |

+ زندگی بس مزخرف ِ جالب ِ مسخره ی ِ قشنگ ِ عوضی دارم این روزها.....

( همین یه جمله کافیه واسه درک ِ این روز های من...)

+ خودم هم به اندازه اتاقم بهم ریخته ام.....

+ زندگیم شده...

صبح برم کلاس...یکی در میون سر کلاس عربی نمیرم!( خییلی ور ور می کنه مردک!)  ...

دو خط در میون از کلاس ِ فیزیک جیم میشم...( این یکی روحمو می خوره! من سر کلاسش تنها کار مثبتم اینه که از روی تخته هرچی می نویسه رو نویسی می کنم...باور کنین گند درس میده!)

ظهر مثل یه جنازه میام خونه....عصر میرم کلاس.....

روزی یه بار با مژگان و نوشین یه بهانه جور می کنیم واسه رفتن به کافی شاپ همیشگی!

شب تا ۳ شب بیدار می مونم...

همین! .....

گاهی یه چیزایی هم می نویسم...توی اون دفتر سفیده.....

چیزایی که خودم درکشون می کنم...

نوشتن ِ دفتر خاطره که همیشه برام یه سرگرمی محسوب میشد این روزا زیاد در گیرم نمی کنه...مگه اینکه خییلی روزه خاصی باشه....

+ کلا الان چند روزه گریه نکردم....دریغ از دو قطــــــــــــــــــره اشک!!!

+کماکان در اوج ِ شادی و خنده یهو بر می گردم و به نوشین میگم: من بدون شما چیی کار کنم؟!

+ تابستان ِ بسی گند بود.....

+خودم فرسوده شدم....وبم از خودم بدتر.....موبایلم دیگه افتضاح....!

+زندگی خییلی دیگه بی مزه شده مگه نه؟

+ یه جورایی....خستم.

 

مي‌خواهم بميرم
نه اينكه قلبم از كار بايستد
و تنم سرد شود
و با خاك يكسان شوم
مي‌خواهم بميرم
نه اينكه هيچ صدايي به گوشم نرسد
و هيچ خورشيدي بر من نتابد
و از ديدن ماه و ستارگان
كور باشم
مي‌خواهم به مرگي كاملاً غير عادي بميرم
مرگي شبيه بخار شدن آب
غروب خورشيد
ابري شدن آسمان
مي‌خواهم نيست شوم
تا در دنياي ديگر ظاهر شوم
دنيايي كه هنوز آن را نناميده‌ام
دنيايي كه مزة آن را كاملاً نچشيده‌ام
دنيايي شبيه عالم خيال
دنيايي كه در آن، من عادي باشم

دنيايي كه در آن، همه چيز عادي باشد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:48 توسط ندا | |

من می خوام درس بخونم...

اونقدر شدید که غرق بشم...

درس نمی خونم واسه چیزایی که بقیه دارن می خونن...

نمی خونم چون باید بخونم....

می خونم چون می خوام فراموش کنم...

همه چیزو...

خودم..دنیا...لعنتی...... همه!!!!!

افکار من لطفا برای یک سال هم که شده دست از سرم بردارید!

پ.ن:

شنبه تولد ادم عزیزیست برای من.....

برای خوبی اش ...خنده هایش دعا می کنم....

تولدت مبارک.

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:41 توسط ندا | |

روز- کافی شاپ همیشگی !

 

من و مژگان درحال خوردن شیر موز!

دختر و پسری در حالت ترکاندن لاو!

دختری دیگر وارد می شود....پسر هنگ می کند! دو دختر به هم و سپس به پسر می نگردند!

جنگ جهانی سوم....

پسر به دنبال دختر تازه وارد....بعد مقداری دعوا..... دخترک می رود!!

پسر برمی گردد پیش دختر اولی!

می خواهد تیریپ لاو را ادامه دهد...دختره میگه:

نامرد و دروغگو!

می رود!

پسر می ماند!

تا باشد که از این به بعد قرار ملاقات ها را در یک کافی شاپ نگذارد!!!!!!

پ.ن:

پیش خودمان بماند البته ما ( من + مژگان) دخترک تازه وارد را دیروز در کافی شاپ دیگری دیده بودیم! باپسرک دیگری البته!

پ.ن:

نمی دانستم می شود با رفتن به کافی شاپ فیلم جنگی هم دید! ( فیلم های دیگر دیده بودیم البته!!)

 

 

عذرخواهی:

تاییدی شد! به خاطر یک ادم علاف ِ بی شعور ِ بی فرهنگِ.....

به قول حمید محمدی : حیف از این همه صفت!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 17:20 توسط ندا | |

من از اینکه دخترم گاهی عجیب دلم می گیرد....

من از نگاه های هرزه پسرکان شهر عجیب هراس دارم...

از متلک هایشان.....

از اینکه حکومت اسلامی است اینجا خنده ام می گیرد...

من گاهی نمی خواهم دختر باشم.....

نمی خواهم هر روز  مسیر کلاس و طی کنم....

نمی خواهم باشند این مذکر ها!!!!!!!( البته با استثنا از خییلی ها!!!!!!!!)

+( لطفا با جنبه بخوانید! از برداشت منفی کردن نیز خودداری کنید!)

می دونی... در طی این سه سال که با فهیمه می رفتم و می اومدم هیچ وقت اینطوری نبود....

یعنی همه این ماجراها  گاهی هیجان انگیز هم بود.....هیچ وقت القا کننده حس بدی نبودند.....

مسیر مدرسه طولانی بود اما ما هیچ وقت خسته نشدیم از امد و رفتمان!!! انقدر موضوعات جالب پیدا می کردیم که طولانی بودن این مسیر برایمان لذت بخش تر باشد....

اما از وقتی برای کلاسای کنکور(!) مجبورم تنهایی برم و بیام ....تازه دارم می فهمم که یه همراه چقدر خوبه....

من مطمئنم از نبودن ارازل می میـــــــــــــــــــــــــــــرم......

اینو مطمئنم!!!!!!!!!!!!!!

 

پ.ن:

اصل ماجرای این پست قسمته اوله!

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:12 توسط ندا | |

چندی پیش ما ( یعنی من...۱۸ ساله شده ایم . به همین خاطر به خودمان احترام می گذاریم)

قصد داشتیم خودکشی کنیم....جدی بود...حتی محل برخورد رگ با تیغ را هم معلوم کرده بودیم....اما کمی بعد تر احساس کردیم اینطوری خییلی گناه داریم....

 

البته چند دلیل داشت خودکش نکردنمان...

۱- خدا  تا روز قیامت یه لنگه پا نگهمان می داشت...ما هم که کم تحمل.!

۲- وبلاگمان از رونق می افتاد و بلاگفا بازارش کساد می شد....

۳- جایمان برای یکی خالی میشد ..ان وقت او نمی دانست به چه کسی بی محلی کند....

 

اما حالا تصمیم گرفته ایم عوض خودکشی برویم بلیط هواپیما بخریم..

بعد حلالیت بطلبیم....

بعد تر برویم سوار شویم....

و بعد تر:

انا لله و انا الیه راجعون....

این مدل خودکشی مزایای بهتری نیز دارد:

۱- خدا دیگر به ما گیر نمی دهد که چه مرگت بود که مُردی؟!

۲- با کلاس است.....

۳- کل دنیا از نبودنمان مطلع می شوند.....

۴- به د.و.ل.ت. .د.ه.م. می گوییم :

بی لیاقت!

 

مهم:

کسی می داند هواپیمای بعدی که قرار است به دیار باقی بشتابند هم اکنون کجا هستند؟ می خواهیم یک جای اختصاصی اری خودمان رزرو کنیم.

 

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 2:56 توسط ندا | |

جشن کوچک و خودمانی خوبی بود....

البته پر از هیاهو....نجمه ، جواد( فهیمه )، نوشین ، مژگان ، زهرا، محبوبه....

اکرم نبود...نازی نیز! اعصابمان از هر دست ِ هر دو خراب است....

گاهگاهی جوارح سمت چپمان بدجوری می گرفت....درد البته!

تمام جشن تولد الکی لبخند زدیم....

دلمان اصلا خوش نبود.....

عروسک، روسری ، تابلو (۳ تا) ، بلوز، مجسمه ، و.... کادو گرفتیم....

۴ نفر اس ام اسی تبریک گفتند....

 ساحر،عرفانه ، پیام ، محمد تقی ، مهریار ناظمی ،و.... کامنت تبریک گذاشتند....

و سارای عزیز زنگ زد.....

از همه یک دنیا سپاس !

 بین این همه تبریک جای خالی تبریکی بدجوری نمایان بود....!

بس بالا و پایین پریدیم الان کل ِ جوارح داخلی و خارجیمان درد می کند....

کیک مان خییلی قشنگ بود.....قرمز بود....و پر از شمع!

ارزو کردیم......اگر براورده شود ...خدایا یک دنیا سپاس!

عکس گرفتیم در حد ِ مرگ! در انواع و اقسام مختلف!

وقتی کسی نیست.... انگار خییلی ها نیستند....

مهم:

۱۸ سالگی هیچ فرقی با ۱۷ سالگی ندارد.... همان بی قراری های درونی...همان سرگشتگی ها....

همان....!

 در سالرزو به زمین نشستنمان عاجزانه از خداوند در خواست می کنیم که ما را به مکان اولمان در ان دنیا برگرداند...

می خواهیم کوچک شویم...می خواهیم فریاد شویم....می خواهیم نباشیم!

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 23:9 توسط ندا | |

در حالی می نویسم که فقط 2 ساعت دیگر اخرین دقایق 17 سالگی ام به اتمام می رسد....
سرم انقدر شلوغ است و به واسطه جشن فردا کلی کار انجام نشده دارم که فرصت فکر کردن به....
به نبودن ارازل؟
به نبودن ...؟

نه...
هرچه قدر هم سرم شلوغ باشد...
فرصت دارم که فکر کنم که چقدر زود بزرگ شدم و از ندای چند سال پیش فاصله گرفتم...
هرچه قدر هم سرم شلوغ باشد فرصت دارم که ببینم ارزش 17 سال استفاده از اکسیژن هوا را داشته ام یا نه؟!

مهم:
فردا شب با اتفاقات تولدمان به روزیم.....

پ.ن:
من هستم و تولدی که نمی دانم ایا باید به خود تبریک بگویم یا ...؟!

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 22:21 توسط ندا | |

ارازل برای همیشه پر!

گروه هفت نفره ای که عاشقانه دوسش داشتم....پر بود از شیطنت و البته محبت....

ساده بود مثل خودمون....پر سر و صدا.....پر هیاهو....

سه سال کنار هم بودیم..اما هیچ وقت مثل امسال به هم وابسته نشدیم....

شیطنت هایی که همه رو انگشت به دهن کرد.....

حاضر جوابی ها.....کل کل هایی که همیشه برنده بودیم....

با این همه خاطره های خوب چی کار کنم...؟؟

با عکسایی که به دیوار اتاقم زدم..؟ عکسایی که داریم از سر و کول هم بالا میریم...

کارنامه پر نمره گند... برام یاد اور شماهاست.....

دیگه رئیس چه گروهی باشم..؟برای کی شلوغ کنم...؟

با کی نقشه خبیثانه بکشم...؟

دفتر خاطراتم پر لحظه های بودن کنار ارازله.... کافی شاپ ها..... تولد ها...ساندویچ های مستر مرادی......خانم مدیر همیشه بد اخلاق... ناظم همیشه کل کلی....

خیابون پر خاطره.... دبیرستان دخترانه... طبقه دوم... کلاس سوم تجربی ۱.... ردیف اخر.... هفت صندلی نام گذاری شده....

تخته اسم نویسی شده...دیوارای نقاشی شده.....در کلاس شکسته...

کل کل با مدیر ومعلم.... تعهد انضباطی اونم نه یک بار بلکه چند بار..... گزارش اخلاقی...!

ستون بی انضباطی های پُر!!!

اهنگ گوش کردن سر کلاس دینی.... حرف زدن با موبایل سر کلاس ریاضی..!

پیچوندن و نیومدن سر کلاس....عوضش دو دره کردن مدرسه و رفت به کافی نت و کافی شاپ... تیغیدن...اب نانا ناس... ساندویچ گوشت!...عکس گرفتن....اوردن موبایل.....مسخره کردن دبیر دینی....

نامه های الکی.....دلتنگی های لوس.....فحش های اب نکشیده ارازلی....اصطلاحات مخصوص ارازلی....

مژگان و ۲۳ ساعت حرف زدن با موبایل.....

جواد ( فهیمه) و اخلاق سگی معروفش و درگیری های خواستنیش

نوشین و مهربونیاش....

اکرم و شوهرش و ۷ توله اش.....

نازی و پنهون بازی ها....

نجمه و مسخره بازی ها و کل کل با من....

و من....

ندا...!

زلزله هفت ریشتری....مدرسه!

نجمه سال دیگه با کی کل بندازم؟ به خاطر کی تعهد بدم...؟

وقتی من نیستم نبود موبایلو چه می کنین؟!!؟( احتمالا بیشتر از من دلتون واسه اون تنگ بشه)

جواد ( فهیمه)دیگه با کی برم و بیام...؟ با کی به پسرا بخندم..؟ مسخره شون کنم..؟ با کی کلاس و بپیچونم...؟

نوشین دیگه با کی حرف بزنم..؟ با کی برم دنبال تجربه های جدید..؟

مژگان به  اسکل بازی های کی بخندم....؟سال دیگه گوشی من دست کی باشه!!؟

اکرم...تو بگو چه جوری دوریتو تحمل کنم...؟

مدرسه جدید بوی دلتنگی میداد..بوی بی کسی... بوی غربت....بوی نبودن ارازل...

مدرسه جدید..یعنی فقط درس بخون... یعنی ندای شلوغ پــــــــَر!!!

مدرسه جدید..یعنی ارازل پـــــــــــــَر!

مدرسه جدید..یعنی خیابون گردی ها پـــــــــــــــــَر!

مدرسه جدید یعنی خاطره های خوب پـــــــــــــــَر!

مدرسه جدید..یعنی شیطنت پــــــــــــــــــــــــــــَر!!

مدرسه جدید..یعنی تموم شدن من!!

پ.ن:

امروز بعد مدتها...( بعد ۲۱ خ.ر.د.ا.د)

اهنگ امیر تتلو که برای ایران س.ب.ز خونده بود و گوش دادم....

اگه نمی خوای رای بدی...معنیش اینه که جا زدی...که می خوای حسابت نکنن....

یه بار دیگه همه پشت هم..یه بار دیگه هم بستگی.....

ریشه کن فقر و فساد...

 

+ تا امروز نمی تونستم این اهنگو گوش بدم...کاش امروز هم این کارو نمی کردم....گند زد به عصر جمعه ام!

 

+ این س.ی.ا.س.ت لعنتی نمی دونم چرا نمی خواد دست از سرم برداره!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 23:45 توسط ندا | |

متولد مرداد ۷۱!

از نوع یکم!

کسی می دونه باید چه شمعی رو فوت کنم؟!

....

کسی می تونه بگه باید چه ارزویی کنم؟!

 

راستی خوشحال باشم؟!

گرچه این روزا بهانه ای نیست...

پ.ن:

الکی نوشتم..تو نخون!

تبریک:

مهریار ناظمی عزیز....

تولدتونو... با هزاران شاخه رز سرخ تبریک میگم....

البته شرمنده با یه روز تاخیر!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 0:17 توسط ندا | |

توی زندگیم ۳ چیزو همیشه گم می کنم...

۱:

وقتی دارم درس می خونم...بین کتابا و کاغذ باطله هام...مدادمو...!

۲:

لابه لای کیف شلوغم و همچنین اتاقم ...موبایلمو....!

۳:

در هیاهوی شدید زندگی روزمره...خودمو!

پ.ن:

کاش خودم هم مثل موبایلم بودم که وقتی گمش می کردم می شد با یه میس کال پیداش کرد!!!

پ.ن:

کلا اینجوریم:

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 14:43 توسط ندا | |

محمد جان ....

داداش گرامی...اینجانب ندا رسما ورودت را به دنیای ۹ سالگان گرامی می دارم!

داداش جان جان باورمان نمی شود به این زودی ۹ سال گذشت...از ان روزی که یک نی نی سرخ و سفید را در دستان ما گذاشتند!

برادر عزیز... همانا اگر ۱۰ سال دیگر اینجا را خواندی بدان یگانه خواهرت را فردی بود بسیار شریف...که با اینکه بر سر اذین بندی منزل اقای پدر به مناسبت تولد شما از بالای نردبان ( یا شاید نردبام؟!)  به پایین پرتاب شد و پای چپش از بالا تا پایین دچار کبودی مفرط شد(!) اما از چیییزی فرو گذار نکرد و تا پاسی از شب به شاد کردن جشن شما پرداختیم!( استغفرالله!)

برادر گرامی...جناب اقای محمد ....درست است که ما گاهی خییلی به شما گیر می دهیم( همش در راستای ادمیزاد شدن شماست به والله!!!) اما بدان و اگاه باش که علاقه وافری را نسبت به شما در دل احساس می کنیم.

و امید واریم که به ارزوی هایتان رسیده شوید....

اینکه یک روز با جناب نیکبخت ملاقات کنید! و همبازی!

اینکه روزی در تیم محبوبتان / محبوبمان / و محبوب همه ... پرسپولیس بازی کنید....

 

 

پ.ن:

احتمالا کم پیدا خواهیم شد...سیستممان به فنا رفت....و از داشتن ان محروم شدیم!!!! به شدت خراب شده!

پ.ن:

تولدش مبارک!

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 20:42 توسط ندا | |

جایی فقط برای من و دوست دارم....

چون:

اینجا ادمایی میان و میرن که از هر قشری هستند....

خبری/ ورزشی/ سیا*سی/ ادبی/ هنری/ دانشجو/ دانش اموز/ و هیچی!

جایی فقط برای منو دوست دارم  چون:

منو با دنیایی اشنا کرد که تا حالا فقط شنیده بودم...

جایی فقط برای منو دوست دارم  چون:

دوستانی برام اورد که حتی توی خواب شبم هم ندیده بودم..

مثلا خدایی من کی فک می کردم یه روز با حامد غفاری اشنا بشم؟؟؟؟!؟؟!؟!

اونی که هر شب فقط خبرشو می دیدم....

یا کی می دیدم با مهریار ناظمی اشنا بشم؟؟؟!؟!؟!؟!

یا مثلا سبحان؟!؟!؟

یا ساحر كه هر كدوممون يه سر كشور پهناورمون قرار داريم...

يا سارا؟

يا ابجي سميه...

و هزار تا ي ديگه؟؟؟

و حالا يك سال و چند ماه از 28/ ارديبهشت/ 87 مي گذره.....

و حالا از تاسيس اين وبلاگ روزهايي زيادي گذشته....

اينجا رو دوست دارم چون...چون..... جايي فقط براي منه!!!!!

يه تشكر از همه كسايي كه توي اين مدت همراهم بودند:

مهريار ناظمي:  كمي تا قسمتي گوينده خبر استاني ولايت خودمان!، به شدت پرسپوليسي. اين روزها هم كم پيداست...گشتم نبود نگرد نيست!

حامد غفاري:كمي تا قسمتي گوينده٬ كمي هم شنونده٬ بحث سيا*سي نمي كند اصرار نكنيد!٫ هم استاني من!، خوب ، جوان ، با انرژي!!!!(شبيه پيام بازرگاني شد!)

ساحر گلم: دانشجو، هميشه ارام بخش، روي حرفاش به هر نحوي ميشه حساب پس انداز باز كرد!

ساراي عزيز: دوست، خواهر، دانشجو، پيگير هميشه فندق، تشويق من به كارگاه بازي،

ابجي سميه: اولش خواهر، بهد فهميدم خودم است!، بعد ها هم رفت....

پيام: كنكوري؟، هميشه در صحنه، من را از بحث سيا* سي ترسانده!!، نيازمند دعاي خير همگيتان است تا در رشته اي قبول شود!

سبحان محمديان: تا حالا هيچ بني بشري نفهميده كه من در وبلاگ اون و اون در وبلاگ من چه كاري مي كنيم....بنده كه به قول ايشان مشغول صرف سيرابي با بنا گوش اضافه هستم!!!! به شدت سيا* سي!!! و اين تنها نقطه اشتراكمان است در بقيه موارد از نوع كارد و پنير هستيم البته از نوع كاغذي....

كلا وقتي يكي دو روز نيست دلمان بدجوري هم شورش را مي زند هم خوشحال است هم ناراحت!!!!

( شور به خاطر زبان سبزش!!! خوشحال به خاطر ارامي اعصاب!!!! و ناراحت هم به دليل پايين امدن كل كل خونمان!!!)

نجوا جون: همان معاون اول خودمان در گروه ارازل، به شدت درگير جماعت مذكر، كمي تا قسمتي مثل پيچ و مهرمان مي ماند!!!  اصولا مثل ادم نمي شود با اين موجود حرف زد بايد به او گفت.... يا مثلا..... يا همون كه فرزانه ميگه.

 

 فرزانه پروين: همان كه اينجا را به دامنمان انداخت!، شاعر، علاقه شديدي با استفاده از كلمه برو...بشور دارد( لغت به كار برده شده در.... ارازلي است)

 

 

 عذر خواهي ۱:

جدا شرمنده اين يه كمي طنز بود....فقط خواستم ديگه مثلا سيا *سي  ننويسم اما بازم با س.ب.ز نوشتم!!!!

عذر خواهي ۲: وبلاگ عزيز از اينكه سرت هوو اورده و با ان يكي وبمان كلي حال مي كنيم و هيچ كس ادرسش را ندارد شرمنده!!!!!!

توضيح: همچنان علاقه شديد به بحث هاي سيا*سي در من اين روزها فوران مي كند.....

دعا: فقط لطفا اينجا را ف.ي.ل.ت.ر نكنيد!!!!

 تنبلي:كتاب فيزيك از ديروز روي صفحه ۱ ثابت مونده!!!!

خوشحالي: امروز كل ارازل را از رويت گذارانديم چون كمي تا قسمتي ابري دلمان برايشات تنگ شده بود .....

تعجب: انضباط شد ۱۸!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  رفتم دفتر ميگم: من مي خوام به نمرم اعتراض كنم.

ناظم: به چه درسي؟

- انضباط!!!!!!!!!

- زياد بهت نمره داديم؟؟؟؟؟؟؟

- كمه!!( خدايي من روم شد برم اين حرفا رو بزنم ؟چرا كه نه؟!؟!)

- برو تا پرتت نكردم تو خيابوووووووووووووووووووووووون.

 ارزو: س.ر ف.ر.ا.ز باشي و.ط.ن. م.ن

همينجوري: بسوزه پدر ترس از ف.ي.ل.ت.ر. شدن!!!

 

بعدا نوشت:

اقا / یا خانم یه نفر اگه امکان داره ادرسی از خودت به جا بزار...
در ضمن بی صبرانه منتظرم اون فردی رو که در نظر خصوصیتون گفته بودید معرفی کنی...ممنونم.

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 13:29 توسط ندا | |

الفبای سبز ایرانیان این است:
الف: انسانيت
ب: بخشش
پ: پندار نيك
ت: تبادل افكار
ث: ثبات جهاني
ج: جنبش مردمي
چ: چالش هاي انساني
ح: حقوق بشر
خ: خودسازي
د: دوستي
‌ذ: ذوالقرنين (كوروش كبير )
ر: رهائي خلق
ز: زندگي
ژ: ژرف انديشي
س: سربلندي
ش: شهامت
ص: صلح طلبي
ض: ضابطه جوئي
ط: طاقت
ظ: ظلم ستيزي
ع: عدالت جوئي
غ: غیرت
ف: فقر زدائي
ق: قانونمندي
ک: كردار نيك
گ: گفتار نيك
ل: لیاقت
م: مبارزه
ن: نوع دوستي
و: وارستگي
ه: هم انديشي
ی: يك دلي

 

 

----------------------

اگه فک کردی که به کار بردن رنگ سبز یک شیوه اعتراض است...درسته!

شرح حال:

این روزا که صدا*ی امر*یکا قعطه.... که بی بی *سی قعطه که شبکه های ماهو*اره ای نیست.....

این روزا بابا یاده رادیو افتاده! رادیو گوش می کنه!

این روزا من خوشحالم که که با اجازه مامانم به میر حسین موسوی رای دادم!!!!!!!!!!!!!!!( رای مامانمو!)

این روزا من دلم می خواد گوشامو ببندم نشنوم که جوونا یکی یکی دارن کشته میشن!!!

این  روزا  شنیدم که را*ی ها رو ریختن توی رود کارون!!!!!!!!!! یک اطلا*عاتی گفته!!!!!!

این روزا از اینکه در ایرانم( حس مالکیتی که همیشه نسبت به دوست داشتنی هام داشتم) داره اینطور اتفاق ها می افته عصبانیم!

این روزا اخبا*ر ایران اعلام می کنه که همه چیز ارومه!!!

این روزا توی ایران کسی کشت*ه نمیشه و ما باید به فکر یک کودک فلسطینی باشیم که توپ ندارد و کنار گوشش یک گلوله رد شده است!

این روزها ایران من انقدر بی دغدغه است که مگس گرفتن اوباما را پخش کند

این روزها من انقدر دلم بحث سیا*سی می خواد که....

این روزها دلم می خواهد ۳۰ سالم بود!!!!

این روزها خییلی الکی الکی به خونه رئیس شورا*ی نگهبا*ن تشنه ام!

این روزها من مانده ام ان اقایی که لقب خس و خاشاک را داده بودند به رای دهندگان  کجاست؟

این روزها کنکور هم برایم جالب است...اما نه به شیرینی سیا*ست.

این روزها....

پ.ن:

فیلتر نشه.....

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 1:17 توسط ندا | |

+ نمی دونم چی بنویسم....

+  کاربرد اینجا برام عادی نیست...

+ شاید یه وب دیگه زدم که ادرسشو هیچکی نداشته باشه و راحت بتونم خودمو اونجا فریاد بزنم می فهمی؟

+ پسرخالم، دوستام، ناظم، و .... ادرس اینجا رو دارن....

+ کارنامه گرفتم گند زدم ....جوری که نمیشه جمعش کرد...

+ ریاضی رو افتادم... شدم <۹> خنده داره مگه نه؟

+ مشهد خوب بود....حرم..زیارت...دعا...

+ حالم از اخبار ۳۰یا۳۰ بهم می خوره.... از tv نگاه کردن این روزا خوشم نمیاد....

+خوشم نمیاد یکی منو.... فرض کنه...خر خودتی( مخاطب خاص)

+ حالم از این همه دل تنگی و فاصله که فضای بین من و تو رو اشغال کرده بهم می خوره( مخاطب خاص)

+ به یک عد عد( همون عدد شما) گوش شنوا نیاز مندم که فقط بگذارد من حرف بزنم و او گوش دهد.

+ به یک عد عد اتاق تمیز کن نیازمندم که اتاقم را تمیز کند

+ به یک عد عد حافظه جدید نیاز مندم!!

+ به یک عد عد گذشته بدون هیچکس نیازمندم!

+ کتابام داره چشمک می زنه...باید بخونم...درس ...

+ هوا گرمه ...دلم پاییز می خواد...۲۴/۹

+ دلم ارازل می خواد...شلوغی می خواد ..دعوای معلم...جیغ....عکسای پنهونی...حرف های خنده دار...فحش های ارازلی....ولگردی های... دلم مهر ۸۷ رو می خواد تا خرداد ۸۸

+ ا ماه دیگه تولدمه باورم نمیشه...چه زود دارم بزرگ میشم؟

+ کسی می دونه کسایی که رشته شون کامپیوتره کی کنکور میدن؟؟/

( خییلی مهمه...دلم نمی خواد از خود اون بپرسم ولی دلم می خواد بعد امتحان بهش خسته نباشید بگم)

+ اين عكس ارازله.... 7 عضو اصلي و زهرا كه دوست عزيزيه....

تولد نوشين بود...زنگ دين و زندگي!!!! عكسه خيييييلي خييييلي هول هولكي شد!

بعدا نوشت: این عکسه چرا باز نمیشه؟ کسی می دونه؟

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 13:7 توسط ندا | |

می دونی چی حال میده؟

اینکه یک سال و ۴۰ روز کوچولو باشی....

اینکه پاشی بری ستاد بشینی.....همه کلی تحویلت بگیرن....اینکه نشان موج سبزت رو همه جا با خودت ببری .....

اینکه جنگ سیاسی بکنی با یکی بالاتر از خودت....

اینکه  با نشان سبزت پاشی بری ستاد رقیب( جدا من با چه شهامتی این کارو کردم؟!؟!) تا ببینی چه خبره!

اینکه اهنگ گوشیت واسه یاور سبز باشه....

اینکه ملت فکر کنن رای اولی هستی.....

ولی تو ۱ سال و ۴۰ روز کوچو لتر تشریف داری!

 

پ.ن: تموم شد...امتحانات.....ارازل.....مدیر...شلوغی...کمیته انضباطی!......کافی شاپ های بعد امتحان...اب نا ناناس!...باور کنم؟

پ.ن: سبز چه رنگ قشنگیست...به به.....

پ.ن: به نظرت انضباط من چند میشه؟

پ.ن: می رویم به مشهد.........

پ.ن: به جای منه ا سال و ۴۰ روز کوچولوتر شما نیز رای سبز بدهید.

پ.ن: وبلاگمان از رونق افتاده همی...هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستیم....

پ.ن: قالبمان را عوض می کنیم برای یک دوست همیشه ایراد گیر

بعدا نوشت: دروغ ها بزرگ شده اند باور کردنشان ساده است؟؟؟؟؟؟ 2- مشهدم.... 3- میر حسین
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 16:53 توسط ندا | |

اقای پدر ما شانس اورده که دخترش ۴۰ روز کوچک است وگرنه با این همه اختلاف بین نامزد های مورد نظرمان یک جنگ خونین به راه می افتاد.

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 2:27 توسط ندا | |

نباید بروی.....

می فهمی؟؟؟

این پست سلام ندارد...وقتی قرار است تو خداحافظی کنی سلام به چه کارم می اید؟

می بینی ؟

به خاطر تو بی خیال درس هایم شده ام و به دنیای مجازی برگشتم...

حالا کجا می روی؟؟

مگه دسته خودته؟؟؟

یعنی این؟؟

همه دوستی ها و ...؟

معرفت اینه؟

به خاطر ادمایی که دوستت نداشتند داری میری پس ماها چی؟ ماها که دلمونو خوش کردیم به بودن تو؟

یعنی اینقدر ارزش نداریم؟؟؟؟؟

میری که چی ثابت بشه؟کم اوردنت؟ قدرت نداشتنت؟

باید بمونی و ثابت کنی که هستی...موندن تو به هیچکی ربطی نداره...به خودت فکر کن...

دنیای واقعی بهتره؟؟؟؟؟ اونجا کم تحقیر میشیم...؟

اصلا حالیم نیست چی دارم می نویسم....فقط همین قدر می دونم که نمی بخشمت اگه بری....

حلالت نمی کنم اگه این دل شکستمو دوباره بشکنی با رفتنت...!

خودت sms  دادی نوشتی:بغض بزرگترین نوعه اعتراضه...اگه بشکنه اعتراض نیست التماسه.

تا وقتی که با وبلاگت بنویسی....بغضت یعنی اعتراض...اما رفتنت یعنی شکستن.

یعنی همان چیزی که همه دشمنانت می خواهند.

من برعکس همه به تصمیمت احترام نمی گذارم.....راحت به دستت نیاوردم که باز بخواهم راحت از دستت بدهم.

درست است دنیای مجازی دردسر دارد....بدی دارد..فحش دارد ...

اما خوبی هم دارد....دوستی هم دارد....

نرو.....

لا اقل وبلاگت را حذف نکن...تو که می دانی فراموش نمی شوی...تو که می دانی دلتنگت می شویم...پس لا اقل حذفش نکن...بگذار وقتی دلمان برایت تنگ شد بیاییم انجا تو را تنفس کنیم...

حذفش نکن...به خدا پشیمان می شوی....

sms دادم نخوانده گرفتی.....حتی جواب هم ندادی....

ترسیدم زنگ بزنم نشنیده بگیری دلم بیشتر از این بشکند.

اینجا را اگر نخوانی بی معرفتی ات را اثبات کردی...اگر نظر ندهی یعنی ...

 

 

نرو نذار که بعد این دنیا به عشق شک بکنه

مرگ دلم پای توئه اگه ازش گذر کنی.

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 22:41 توسط ندا | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ