تبليغاتX
جایی برای من
جایی برای من

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

خوبید ؟خب خداروشکر

منم بد نیستم به لطف خداخوبم

از امروز تابستون واسم شروع شدبععععععععععععععععله ما امروز امتحانومونودادیم وبه سلامتی راحت شدیم اما یه خبر بد قراره پنجشنبه کارنامه هامونو بدن

من چی کارکنم با این نمره های گندم

راستی بهنظرتون من خودموخوب معرفی نکردم خب پس حالا کامل خودمو معرفی میکنم

اسمم ندا متولد یک مرداد سال ۱۳۷۱

دختری از جنس همه فصل ها

قبلا یه بچه درسخون اما حالا........

عاشق بازی پوریا پورسرخ والبته شخصیتش

یه پرسپولیسی متعصب والبته دو اتیشه

عاشق رمان های عشقولانه

یه شلوغ به تمام معنا

عاشق اهنگ گوش کردن البته از همه نوعش

دوستدار ایران وافتخار به اون

خوش سلیقه

یه دختر نجیب خانوم خوشگل جذاب تو دل برو عزیز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


در ضمن به علت مشکل کامپیوترم نمی تونم زود به زود بیام اینجا

ببینم کسی میتونه به من کمک کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کامپیوترم مشکل داره یعنی من نمی تونم مطلب جدید بنویسم وقتی می نویسم اونو ثبت نمی کنه وقتی هم می خوام نظر بدم نمیشه خلاصه اینکه ما هم دورانی داریم

راستی دلم خییییییییییییییییییییییییییلی واسه همه اراذل تنگ شده

ببینم کسی از شما نجوا رو ندیده

اخه چند وقته نیست

خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوستتون دارم واسم دعا کنید تو بهتر شدن وبلاگ هم کمکم کنید واسه بهتر شدن کارنامه م هم دعا کنید

فعلا" باییییییییییییییییییییییییییییییی

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 12:9 توسط ندا | |

صبر كن چشم من از ديدن تو سير شود بعد برو يا كه دل پاي غمت بسته به زنجير شود بعد برو شعله عشق تو افتاد به ناگاه بر اين خانه دل صبر كن لااقل اين شعله زمين گير شود بعد برو خواب ديدم كه بهار است وتو زيبا چمن اراي مني صبر كن خواب من غمزده تعبير شود بعد برو رفتي وايينه دل همه زنگار كدورت بگرفت رحم كرده مگذار ايينه دلگير شود بعد برو واب بچه ها الام اشكم در ميييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييياد
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 10:12 توسط ندا | |

سلام دوستای گل بلبلم

چه طورید ؟خوبید ؟

توی این چند روزه من بین دوراهی های بزرگی گیر کردم واتفاق های مختلفی واسه من افتاده از خواستگاری اس ام اسی بگیرید تا....

اگه به شما بگن یکی داره از عشق شما میمیره شما چی کارمی کنید ؟خب حالا فکر کنید باباتونم به این ازدواج راضی نیست ؟خب فکر کنید که حتی خودتونم نمی دونید که اونو دوست دارید یا نه؟خب فکر کنید که اون فرد از شما کمتر درس خونده وشغل ساده ای هم داره؟

به نظر شما تحصیلات اینقدر مهمه که ادم به کسی جواب رد بده ؟خوشحال میشم کمکم کنید

اینو هم بگم که همه این سوال ها برام اتفاق افتاده و حسین یا همون سارای خودمون از من شب جمعه خواستگاری کرد البته توی اس ام اس واز من جواب هم خواست وبعد ازاون به خاطر اینکه من به اون گفتم که هرچی سرنوشت بخواد از دست بنده ناراحت شد و کلی غم توی اون دل نازکش رفته

خب دیدین من چه قدر توی این یه هفته دلهره واشوب داشتم تورو جون اون کسی که دوسش دارید منو راهنمایی کنید

وبگید باید به حرف دل گوش کرد یا عقل


راستی یه تبریک هم به نجوا جوووووووووووون میگم به خاطر اینکه اون امروز اون کسی که دوسش داره رو دید

فعلا باییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

برام دعا کنید از اون دعا خوب خوب خوبا

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:4 توسط ندا | |

     ترس از نرسیدن به رویاهایتان

                                         مجبورتان میکند

      آن طور که دوست ندارید

                                        زندگی کنید

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 17:46 توسط | |

سلام خدمت دوستای گلم

باید ببخشید که من همون اول خودمو معرفی نکردم اسم من نجمه س اما بهم میگن

نجوا شما هر طور دلتو خواست اسم منو بگین

من در بیست وچهارم از دومین ماه  فصل بهار پا به این دنیای بی وفا گذاشتم

کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم شاید بگین این دختره چقدر ناشکری میکنه

آخه شما که نمیدونین تو این چند روزه چه بلاها سر من اومده

دقیقا سه سال پیش من عاشق کسی شدم که هنوزم نفسای گرمشو تو

وجودم حس میکنم من و اون چنان عاشق و دلباخته ی هم بودیم که عشقمون

همه جا زبون زد همه بود اما سرنوشت نخواست منو اون به هم برسیم

شرمنده ببخشید با این چرت و پرتا ناراحت تون کردم.........................................

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 17:40 توسط | |

نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:37 توسط ندا | |

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 11:18 توسط | |

نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 9:25 توسط ندا | |

کیستی که من اینگونه به اعتماد

نام خود را با تو می گویم

کلید خانه ام را در دست ات می گذارم

نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم

                                و به زانوی تو این چنین

                                                   آرام به خواب می روم؟

کیستی که من اینگونه به جد

                                        در دیار رویاهای خویش

                                         با تو درنگ می کنم؟

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 10:23 توسط | |

سفر

همه شب با دلم کسی می گفت

(( سخت آشفته ای زدیدارش

صبحدم با ستارگان سپید     می رود، می رود،نگهدارش))

من به بوی تو رفته از دنیا

بی خبر از فریب فرداها                     

روی مژگان نازکم می ریخت

چشمهای تو چون غبار طلا

تنم از حس دستهای تو داغ

گیسویم در نفس تو رها

می شکفتم زعشق و می گفتم

(( هر که دلداده شد به دلدارش            ننشیند به قصد آزارش

    برود، چشم من به دنبالش               برود، عشق من نگهدارش))

آه، اکنون تو رفته ای و غروب

سایه می گسترد به سینه ی راه

نرم نرمک خدای تیره ی غم

می نهد پا به معبد نگهم

می نویسد به روی هر دیوار

آیه های همه سیاه سیاه

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 20:58 توسط | |

نه !

هرگز شب را باور نکردم

  چرا که 

             در فراسوی دهلیزش

                                     به امید دریچه ای دل بسته بودم

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 18:2 توسط | |

بله من ودوستم نجواامروز يه تصميم حياتي درباره اين وبلاگ گرفتيم ما تصميم گرفتيم كه اين وبلاگو به صورت دو نفري بنويسيم بنابراين از اين به بعد من ودوستم نجوا جوووووووووووووون براتون يه عالمه چرت وپرت مي نويسيم البته قراره وبلاگ مون فقط مربوط به يه موضوع خاص نباشه واز شير مرغ تا جون ادميزاد رو اينجا بنويسيم البته براي نويسنده شدن تو اين وبلاگ افراد ديگه اي هم داوطلب بودن اما به دلايلي ما قبول نكرديم جاتون خالي امروز رفتيم ساندويچ فروشي ويه ساندويچ باحال خورديم نه كه فكر كنيد طعمش خييييييييييييييلي خوب بود نه يعني چون ما اراذلي رفته بوديم بهمون خوش گذشت وكلي حال داد ما از اول شروع امتحانات قرار گذاشتيم بريم بيرون عشق وصفا !!!!!!!!!!!!!!!البته هر جا كه رفتيم يه بار مصرف شده ميونيد چرا؟چون ما خييييييييييييييييييييييييييييييييييييييلي شلوغيم وهر جا كه ميريم مثل قوم مغول همه چيزو خراب ميكنيم مثلا به چند تا اتفاقي كه درباره هر كدوم از ماها توي كافي شاپ ها وساندويچ فروشي ها افتاده دقت كنيد:1-مورد اول مربوط به نياز ميشه و روزي كه ما رفته بوديم شيرموز بخوريم اون تا اومد تكون بخوره كل ليوان شير موز ريخت روي ميز و ما مجبور شديم ميز و به وسيله دستمال كاغذي پاك كنيم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 2-اين يكي مربوط به يه روز ديگس كه ما به دليل تولد نجوا جووووووووووووووووووون رفتيم ساندويچ فروشي اونجا نجوا نمك وسماغ كه توي نمكدون جدابود و باهم قاطي كرد و روي ميز سس ريخت شقايق هم موقع اب خوردن تمام اب و ريخت روي ميز در اخر هم همه خودكارمونو در اورديم وشروع كرديم روي ميز چرت وپرت نوشتن اونايي كه دوست پسر داشتن اسم اونا رو نوشتن بقيه هم نوشتن سانويچ ها تون اصلا" خوب نبود وتازه كلي سروصدا راه انداختن!!!!!!!3-اون روز بنده به دليل قهرماني پرسپوليس اراذل دعوت كردم به يك كافي شاپ فوق العاده با كلاس والبته با بچه ها قرار گذاشتيم كه ديگه اينجا رو يه بار مصرف نكنيم خوشبختانه اونجا گند اساسي نكاشتيم وفقط شلوغ بازي كرديم اما از شانس ما اون كافي شاپ به دلايلي بسته شد وما ديگه نتونستيم بريم اونجا4- مورد اخر كه امروز بود وما به دليل برد منچستر وگل زدن رونالدو دعوت اكرم بوديم رفتيم وساندويچ سفارش داديم كه پري تشنه ش بود وما هي داد زديم اب اب اما مگه مي فهميدند در اخر هم با كلي غر غر اومديم بيرون 5-البته اون روز همه اراذل نبوديم اما به هر حال من ونجوا وشقايق بوديم قضيه مربوط به روزي بود كه ما كلاس تقويتي داشتيم سوگند با جواد(دوست پسرش)قرار داشت وما هم گفتيم ميايم اما اون قبول نكرد ولي ما پشت سرش رفتيم واونا رو توي اب ميوه فروشي گير انداختيم وجواد رو مجبور كرديم برامون شير موز بخره خب اينم از جريانات بيرون رفتن ما اراذل بي صبرانه منتظر دوست گلم نجوا هستم تا اولين مطالبشو بنويسه برام دعا كنيد
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 16:1 توسط ندا | |

سلاميييييييييييييييييييي دوباره تورو خدا نگيد اين دختره جوووووووووووو وبلاگ داشتن گرفتش وهي فرت فرت مي نويسه راستش چون تازه كارم مي خوام چند وچون كار دستم بياد وبه طور كامل ياد بگيرم همينطور كه قبلا" گفتم مي خوام از سارا بگم هر چند دوست گلم نجوا بهم گفته مراقب ريسكش باشم اما من چون تقريبا" مطمئنم اون وهم چنبن خواهرش دسترسي به اين وب ندارن همه چرت پرتامو درباره اون مي نويسم سارا يه دختر نيست اون پسر عمه منه !!!!!!!!!!!!!!! وقضيه خواستگاري اون از من به گوش منم رسيده فكر نكنين ما با هم خيييلي راحتيم نه ما خييييييلي هم با هم رودربايستي داريم وحتي سلامم به زور وبا هزارتا تعقير رنگ بهم مي كنيم اما توي smsباهم خيلي راحتيم اينوهم بگم كه پسر عمه منم از اون پسرهاي خيييييييييييييييييييييلي مثبته و هر دومون حدشرعي رو رعايت مي كنيم البته بابام از قضيه خواستگاري اطلاع نداره وتقريبا"99\99 مطمئنم كه راضي نيست حتي شايد اين عدد به 100درصد هم برسه ،درسته كه هنوز اين موضوع هنوز علني نشده اما دير يا زود علني ميشه اما من از همين الان دارم فكر مي كنم ولي هنوز خودمم نميدونم من چي من اونو مي خوام يا نه نمي دونم به حرف دلم گوش كنم يا عقلم شا اگه توي موقيعت من قرار مي گرفيد چي كار مي كرديد اينم يه smsقشنگ از سارا جون: اي كاش باران بودم تا غبار غمهايت را ميشستم اي كاش نسيم بودم تا صورتت را نوازش مي كردم اي كاش گل بودم تا يكي از غنچه هايم را به تو هديه مي دادم اما افسوس نه بارانم نه نسيم ونه گل اما هرچه هستم دووووووسسسسسسسسستتتتتتتتتتتت دددددددددددددااااااااااااررررررررررممممممم راستي يه چيز ديگه سارا استقلاليه من پرسپوليسي فكر كنم اگه به احتمال حتي نيم درصد منوواون با هم ازدواج كنبم همش سر ابي وقرمز با كركري بخونيم حتما" درباره ي اين موضوع نظر بدين ومنو از سردرگمي نجات بدين
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:20 توسط ندا | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ