تبليغاتX
جایی برای من
جایی برای من

سلام

امیدوارم توی این روز خوب همه خوب باشند

اول از همه نیمه شعبان ولادت مرد خوبی خوبی ها رو به همه تبریک میگم واز ته دل میگم

اللهم عجل لولیک الفرج

راستشو بخواین من الان روزه دارم ودارم از شدت ضعف و همچنین سردرد از حال میرم مامانم رفته جشن منم که تنها بودم گفتم بیام یه چرتی بنویسم

خیییییییییییییییییییییلی وقته تصمیم دارم که یه کتابو که خودم خییییلی خوشم اومده رو به شما هم بگم تا بخونید و حالشو ببرید اما فرصت نشد تا امروز

اسم این کتاب خییییییییلی قشنگ هست

می تراود مهتاب

این کتاب خیییلی جالبه من که خودم ۷-۸بار خوندمش اولین بار که خوندم پارسال همین حول وحوش بود که از کتابخونه دانشگاه (محل کار بابام)گرفتم و۷۰۰صفحه رو توی دو روز خوندم وبعدش کتابو بردم تحویل دادم

از پارسال تا چند هفته پیش در به در دنبال این کتاب همه جارو گشتم اما نتونستم گیرش بیارم تا اینکه عاقبت رفتم از همون دانشگاه کتابمو پیدا کردم و اونو گرفتمو از اون موقع چندین بار خوندمش واینم داستانش :

مهتاب(شخصیت اصلی داستان) دختری پر وشر وشور است که پدرشو تو یه سالگی از دست داده و به همین خاطر مادرش دچار افسردگی میشه و خودشو با کارش در گیر می کنه مهتاب یه مادر بزرگ باحال وخیییییلی جذاب داره که بهش میگه خانم جان ویه دایی خیییلی باحال مجرد داره که اسمش فربده

مهتاب دختری سادس اونقدر که وقتی استاد نقاشیش بهش می گه من دوست دارم تو یه روزی مال من بشی ورابطه ای غیر از استاد وشاگردی بینمون باشه اصلا متوجه منظور استاد نمی شه

اون دختر بازیگوشیه مثلا یه بار قبل از اینکه کسی بیاد تو کلاس نقاشی میره وپای گربه استادو توی رنگهای مختلف فرو میکنه واونو تو کلاس راه می بره تا نقش کف پاش بیافته ته کلاس

خلاصه اون خییییلی ساده وبچه بوده تا اینکه به خونه کنارشون یه همسایه جدید میاد از قضا اون روز مهتاب دست وپا چلفتی داشته پنجره رو تمیز میکرده که میفته وپاش میشکنه و نوه همون همسایه (شایان)اونو میبره بیمارستان چون مامانش نبوده وفقط خانم جان پیشش بوده وهمین میشه زمینه اشنایی

ار اونجایی که مهتاب خییییلی خوشگل بوده ماهرخ جان(مادربزرگ شایان) مهتاب وخونوادشو دعوت می کنه که واسه عید برن ویلاشون تا زمینه اشنایی اون با نوه ش پیش بیاد اما به اونا نمی گه

مهتاب به تنهایی به این سفر میره در حال که نمی دونسته شایان نوه ماهرخ جانه

شبی مهتاب که انگشتره خانوم جانش دستش بوده متوجه میشه اونو کنار دریا جا گذاشته هوا هم طوفانی و بارانی بوده واونم تو اون تاریکی تک وتنها میره تا انگشترو پیدا کنه وقتی انگشترو پیدا میکنه به سمت ویلا میدوه که به یه چیزی برخورد میکنه وفکر میکنه جنه وبه خاطر اینکه بتونه از دستش فرار کنه دستشو گاز می گره

اما فردا صبح سر میزه صبحانه متوجه میشه دست شایانو گاز گرفته

شبی پسری دیگه به ویلا وارد میشه که مهتاب فکر می کنه دزده اما اون شروینه داداش شایان وهمونی که اومده تا مهتابو ببینه

همه خانواده ماهرخ جان می دونستن که قراره شروین از مهتاب خاستگاری کنه اما مهتاب به شایان علاقمند میشه اما شایان به او بی توجه ای میکنه

اون سفر تموم میشه اما مهتاب نمی تونه شایانو فراموش کنه بعد از مدتی شروین میاد خاستگاریه مهتاب واون به خاطر اینکه با شایان لج کنه به شروین پاسخ مثبت میده اما تنها دوشب بعد از ازدواجش در حالی که از کشور خارج شده تا به شروین در المان بپیونده متوجه میشه اون کازینو داره و توی المان واسه المانیها کار خلاف می کنه در این سفر شایان همراهش بوده شایان به مهتاب میگه که از اون طلاق بگیره اما مهتاب میگه که نمی تونه چون از شروین بارداره!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شایان پیشنهاد ازدواج میده ولی مهتاب که همیشه منتظر این جمله بوده با اون به سردی رفتار می کنه چون فکر می کنه اون از سر جوونمردی این کارو می کنه در حالی که شایان هم عاشقش بوده

خلاصه....................

بعد از کش وقوس های فراوون مهتاب با شایان ازدواج می کنه اما شب ازدواجش از شایان قول میگیره که تا وقتی مهتاب اجازه نداده پا تو اتاق خوابش نذاره و

شایان به خاطر علاق فراوون به اون قبول میکه تا از حق طبیعی خودش بگزره

بعد از مدتی خانم جان میمیره ومهتاب عزیزترین کسشو از دست میده وهمون موقع بچه اش هم سقط میشه ومهتاب که تصمیم داشته بعد از به دنیا اومدن بچه ش از شایان طلاق بگیره تا شایان بتونه با عشق خودش ازدواج کنه همون موقع از شایان طلاق می خواد و اصلا به التماسهای شایآن که اون دوسش داره توجه نمی کنه وهمش میگه تو منو دوست نداری ومنو از روی جوون مردی تحمل میکنی اما شایان میگه همیشه اونو دوست داشته اما به خاطر شروین نتونسته عشقشو ابراز کنه

بعد از بی اعتنایی های شدید مهتاب به اشکها والتماس های شایان

شایان مجبور میشه اونو طلاق بده اما بهش میگه منتظر میمونه که اون سر عقل میاد

بعد از جدایی مهتاب با استاد نقاشیش کلاس نقاشی میذارن سالها از طلاق شایان میگذره اما اون حتی یه لحظه هم از یادش غافل نمی شه وهمش واسه خودش تصویر شایانو رسم می کنه

از اونور استاد که همیشه مهتابو دوس داشته از اون خاستگاری میکنه و خونوادش اونو تحت فشار میذارن مهتاب اما منتظره شایانه تا اینکه روزی دختر کوچولویی که به دلیل شوک نمی تونه حرف بزنه به موسسه نقاشی اونا وارد میشه که اسمش ساراس و با مهتاب دوس میشه اما مهتاب متوجه میشه که شایان به دنبال اون بچه میاد واونو میبره وفکر میکنه که شایان پدرشه

یه روز سارا به زمین برخورد می کنه وسرش میشکنه وهمین زمینه ساز دیدار شایان با مهتاب میشه

وسوء تفاهما برطرف میشه ومهتاب متوجه میشه که سارا دختر یکی از اقوام شایانه که مادرشو توی یه تصادف از دست داده و شایان دوباره از مهتاب خاستگاری میکنه واونا دوباره به عقد هم در میان و عاشقانه زندگی میکنن

اخییییییییییییییییییییییییییش مردم بس که نوشتم حالا خوبه من سرم درد میکرد

 

 توی این داستان سه شخصیت بود که من خیلی ازشون خوشم اومد

اول:شایان:به خاطر عشق بی اندازش و مهربونی های فوق العده وهمچنین صلابت ومردونگیش و خییییلی چیزای دیگه.................

دوم:خانم جان:چون خودم هیچوقت پدر بزرگ ومادربزرگی اینطوری نداشتم اما همیشه ارزوشو داشتم

سوم:مهتاب: به خاطر شیطنت هاش و اینکه احساس میکنم  میشناسمش وخییلی ازش خوشم میاد

 

خداحافظ

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:39 توسط ندا | |


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 10:56 توسط ندا | |







نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 10:55 توسط ندا | |

سلام

امیدوارم توی این روز خوب همه خوب باشند

اول از همه نیمه شعبان ولادت مرد خوبی خوبی ها رو به همه تبریک میگم واز ته دل میگم

اللهم عجل لولیک الفرج

راستشو بخواین من الان روزه دارم ودارم از شدت ضعف و همچنین سردرد از حال میرم مامانم رفته جشن منم که تنها بودم گفتم بیام یه چرتی بنویسم

خیییییییییییییییییییییلی وقته تصمیم دارم که یه کتابو که خودم خییییلی خوشم اومده رو به شما هم بگم تا بخونید و حالشو ببرید اما فرصت نشد تا امروز

اسم این کتاب خییییییییلی قشنگ هست

می تراود مهتاب

این کتاب خیییلی جالبه من که خودم ۷-۸بار خوندمش اولین بار که خوندم پارسال همین حول وحوش بود که از کتابخونه دانشگاه (محل کار بابام)گرفتم و۷۰۰صفحه رو توی دو روز خوندم وبعدش کتابو بردم تحویل دادم

از پارسال تا چند هفته پیش در به در دنبال این کتاب همه جارو گشتم اما نتونستم گیرش بیارم تا اینکه عاقبت رفتم از همون دانشگاه کتابمو پیدا کردم و اونو گرفتمو از اون موقع چندین بار خوندمش واینم داستانش :

مهتاب(شخصیت اصلی داستان) دختری پر وشر وشور است که پدرشو تو یه سالگی از دست داده و به همین خاطر مادرش دچار افسردگی میشه و خودشو با کارش در گیر می کنه مهتاب یه مادر بزرگ باحال وخیییییلی جذاب داره که بهش میگه خانم جان ویه دایی خیییلی باحال مجرد داره که اسمش فربده

مهتاب دختری سادس اونقدر که وقتی استاد نقاشیش بهش می گه من دوست دارم تو یه روزی مال من بشی ورابطه ای غیر از استاد وشاگردی بینمون باشه اصلا متوجه منظور استاد نمی شه

اون دختر بازیگوشیه مثلا یه بار قبل از اینکه کسی بیاد تو کلاس نقاشی میره وپای گربه استادو توی رنگهای مختلف فرو میکنه واونو تو کلاس راه می بره تا نقش کف پاش بیافته ته کلاس

خلاصه اون خییییلی ساده وبچه بوده تا اینکه به خونه کنارشون یه همسایه جدید میاد از قضا اون روز مهتاب دست وپا چلفتی داشته پنجره رو تمیز میکرده که میفته وپاش میشکنه و نوه همون همسایه (شایان)اونو میبره بیمارستان چون مامانش نبوده وفقط خانم جان پیشش بوده وهمین میشه زمینه اشنایی

ار اونجایی که مهتاب خییییلی خوشگل بوده ماهرخ جان(مادربزرگ شایان) مهتاب وخونوادشو دعوت می کنه که واسه عید برن ویلاشون تا زمینه اشنایی اون با نوه ش پیش بیاد اما به اونا نمی گه

مهتاب به تنهایی به این سفر میره در حال که نمی دونسته شایان نوه ماهرخ جانه

شبی مهتاب که انگشتره خانوم جانش دستش بوده متوجه میشه اونو کنار دریا جا گذاشته هوا هم طوفانی و بارانی بوده واونم تو اون تاریکی تک وتنها میره تا انگشترو پیدا کنه وقتی انگشترو پیدا میکنه به سمت ویلا میدوه که به یه چیزی برخورد میکنه وفکر میکنه جنه وبه خاطر اینکه بتونه از دستش فرار کنه دستشو گاز می گره

اما فردا صبح سر میزه صبحانه متوجه میشه دست شایانو گاز گرفته

شبی پسری دیگه به ویلا وارد میشه که مهتاب فکر می کنه دزده اما اون شروینه داداش شایان وهمونی که اومده تا مهتابو ببینه

همه خانواده ماهرخ جان می دونستن که قراره شروین از مهتاب خاستگاری کنه اما مهتاب به شایان علاقمند میشه اما شایان به او بی توجه ای میکنه

اون سفر تموم میشه اما مهتاب نمی تونه شایانو فراموش کنه بعد از مدتی شروین میاد خاستگاریه مهتاب واون به خاطر اینکه با شایان لج کنه به شروین پاسخ مثبت میده اما تنها دوشب بعد از ازدواجش در حالی که از کشور خارج شده تا به شروین در المان بپیونده متوجه میشه اون کازینو داره و توی المان واسه المانیها کار خلاف می کنه در این سفر شایان همراهش بوده شایان به مهتاب میگه که از اون طلاق بگیره اما مهتاب میگه که نمی تونه چون از شروین بارداره!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شایان پیشنهاد ازدواج میده ولی مهتاب که همیشه منتظر این جمله بوده با اون به سردی رفتار می کنه چون فکر می کنه اون از سر جوونمردی این کارو می کنه در حالی که شایان هم عاشقش بوده

خلاصه....................

بعد از کش وقوس های فراوون مهتاب با شایان ازدواج می کنه اما شب ازدواجش از شایان قول میگیره که تا وقتی مهتاب اجازه نداده پا تو اتاق خوابش نذاره و

شایان به خاطر علاق فراوون به اون قبول میکه تا از حق طبیعی خودش بگزره

بعد از مدتی خانم جان میمیره ومهتاب عزیزترین کسشو از دست میده وهمون موقع بچه اش هم سقط میشه ومهتاب که تصمیم داشته بعد از به دنیا اومدن بچه ش از شایان طلاق بگیره تا شایان بتونه با عشق خودش ازدواج کنه همون موقع از شایان طلاق می خواد و اصلا به التماسهای شایآن که اون دوسش داره توجه نمی کنه وهمش میگه تو منو دوست نداری ومنو از روی جوون مردی تحمل میکنی اما شایان میگه همیشه اونو دوست داشته اما به خاطر شروین نتونسته عشقشو ابراز کنه

بعد از بی اعتنایی های شدید مهتاب به اشکها والتماس های شایان

شایان مجبور میشه اونو طلاق بده اما بهش میگه منتظر میمونه که اون سر عقل میاد

بعد از جدایی مهتاب با استاد نقاشیش کلاس نقاشی میذارن سالها از طلاق شایان میگذره اما اون حتی یه لحظه هم از یادش غافل نمی شه وهمش واسه خودش تصویر شایانو رسم می کنه

از اونور استاد که همیشه مهتابو دوس داشته از اون خاستگاری میکنه و خونوادش اونو تحت فشار میذارن مهتاب اما منتظره شایانه تا اینکه روزی دختر کوچولویی که به دلیل شوک نمی تونه حرف بزنه به موسسه نقاشی اونا وارد میشه که اسمش ساراس و با مهتاب دوس میشه اما مهتاب متوجه میشه که شایان به دنبال اون بچه میاد واونو میبره وفکر میکنه که شایان پدرشه

یه روز سارا به زمین برخورد می کنه وسرش میشکنه وهمین زمینه ساز دیدار شایان با مهتاب میشه

وسوء تفاهما برطرف میشه ومهتاب متوجه میشه که سارا دختر یکی از اقوام شایانه که مادرشو توی یه تصادف از دست داده و شایان دوباره از مهتاب خاستگاری میکنه واونا دوباره به عقد هم در میان و عاشقانه زندگی میکنن

اخییییییییییییییییییییییییییش مردم بس که نوشتم حالا خوبه من سرم درد میکرد

 

 توی این داستان سه شخصیت بود که من خیلی ازشون خوشم اومد

اول:شایان:به خاطر عشق بی اندازش و مهربونی های فوق العده وهمچنین صلابت ومردونگیش و خییییلی چیزای دیگه.................

دوم:خانم جان:چون خودم هیچوقت پدر بزرگ ومادربزرگی اینطوری نداشتم اما همیشه ارزوشو داشتم

سوم:مهتاب: به خاطر شیطنت هاش و اینکه احساس میکنم  میشناسمش وخییلی ازش خوشم میاد

 

خداحافظ

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 18:39 توسط ندا | |

یه شب که من حسابی خسته بودم

همین جوری چشام رو بسته بودم

سیاهی چشام یه لحظه سر خورد

یک دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب دیدم محشر کبری شده

محکمه الهی بر پا شده

خدا نشسته مردم از مرد و زن

ردیف ردیف مقابلش واستادن

چرتکه گذاشته و حساب می کنه

به بنده هاش عتاب خطاب می کنه

میکه چرا این همه لج می کنید

راهتون و بی خودی کج می کنید

آیه فرستادم که آدم بشین

با دلخوشی کنار هم جمع بشین

دلای غم گرفته را شاد کنید

با فکرتون دنیا رو آباد کنید

عقل دادم برید تدبر کنید

نه اینکه جای عقل رو کاه پر کنید

من بهتون چقدر ماشاا... گفتم

نیافریده بارک ا... گفتم

من که هواتون رو همیشه داشتم

حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم

اما شما بازی نکرده باختین

نشستید و خدای جعلی ساختید

هر کدوم از شما خودش خدا شد

از ما و آیه های ما جدا شد

یه جو زمین و این همه شلوغی

این همه دین و مذهب دروغی

حقیقتاً شما ها خیلی پستین

خر نباشین گاو رو نمی پرستین

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد

بلند بلند هی صلوات فرستاد

از اون قیافه های حق به جانب

هم از خودی شاکی هم از اجانب

گفت چرا هیچکی روسری سرش نیست

پس چرا هیچکی پیش همسرش نیست

چرا زن ها اینجوری بد لباسن

مرد های غیرتی کجا پلاسن؟

خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن

اینجا که فرقی ندارن مرد و زن

یارو کنف شد ولی از رو نرفت

حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش می چرخید نمی دونم چی شد؟

                 ***

دید یکمی سرش شلوغه خدا

یواش یواش شد از جمیعت جدا

با شکمی شبیه بشکه نفت

سرش رو پایین انداخت و رفت

قراول ها چندتا بهش ایست دادن

یارو وانیستاد تا جلوش ایستادن

فوری در آورد واسشون چک کشید

گفت ببرین وصول کنید خوش بشید

دلم برای حوری ها لک زده

دیر برسم یک دیگه تک زده

اگه نرم حوری دلگیر میشه

تو رو خدا بذار برم دیر میشه

قراول حضرت حق دمش گرم

با رشوه خیلی کلون نشد نرم

گوش های یارو رو گرفت تو دستش

کشون کشون برد و یجایی بستش

رشوه حاجی رو ضمیمه کردن

توی جهنم اورو بیمه کردن

حاجی داشت بلند بلند غر می زد

داشت روی اعصابا تلنگر می زد

خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی

یه کمیم حبس نفس کن حاجی

این همه آدم رو معطل نکن

بگیر بشین این همه کلکل نکن

یه عالمه نامه داریم نخونده

تازه هنوز کرات دیگه مونده

نامه تو پر از کارای زشته

کی گفته جات توی بهشته؟!

بهشت جای آدمای با حاله

ولت کنم بری بهشت، محاله

یادته که چقدر ریا می کردی

بنده های مارو سیاه می کردی

تا یه نفر رو دور و برت می دیدی

چقدر والضالین رو می کشیدی

این همه که روضه و نوحه خوندی

یه لقمه نون دسته کسی رسوندی؟

خیال می کردی ما حواسمون نیست؟

نظم و نظام هستی کشکی کشکی است؟!

هر کاری کردی بچه ها نوشتن

می خوای برو خودت ببین تو زونکن

خلاصه، وقتی یارو فهمید اینه

بازم درست نمی تونست بشینه

کاسه صبرش یه دفعه سر می رفت

تا فرصتی گیر می آورد در می رفت

قیامت اینجا عجب جاییه

جون شما خیلی تماشاییه

از یه طرف کلی کشیش آوردن

کشون کشون همه رو پیش آوردن

گفتم این هارو که قطار کردن

بیچاره ها مگه چیکار کردن؟

ما مور گفت میگم بهت من الآن

مفسد فی الارض که میگن همین هان

گفت که این ها بهشت فروشی کردن

بی پدرا خدا رو جوشی کردن

به نام دین حسابی خوردن اینها

کفر خدا رو در آوردن اینها

بدجری ژاندارک رو اینا چزوندن

زنده توی آتیش اون رو سوزوندن

روی زمین خدایی پیشه کردن

خون گالیله رو تو شیشه کردن

اگه بهش بگی کلات رو صاف کن

بهت میگه بشین و اعتراف کن

همیشه در حال نظاره بودن

شما بگو این ها چکاره بودن؟!

خیام اومد یه بطریم تو دستش

رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش

حاجی بلند شد با صدای محکم

گفت این آقا باید بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نکن

به اهل معرفت جسارت نکن

بگو چرا به خون این هلاکی؟

این که نه مدعی داره نه شاکی

نه گرد و خاک کرده نه هیاهو

نه اربده کشیده و نه چاقو

نه مال این نه مال اون رو برده

فقط عرق خریده رفته خورده

آدم خوبیه هواش رو داشتم

اینجا خودم براش شراب گذاشتم

یهو شنیدم ایست خبر دار دادن

نشسته ها بلند شدن وایستادن

حضرت سرافیل از اونور اومد

رفت روی چارپایه و چندتا صور زد

دیدم دارن تخته رون میارن

فرشته ها رو دوششون میارن

مونده بودم که این کیه خدایا

تو محشر این کارا چیه خدایا

فکر می کنید داخل اون تخت کی بود؟

الا میگم یه لحظه اشمش چی بود

اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد

همون که این لامپ هارو اختراع کرد

همون که کارش عالی بود اون دیگه

بگید بابا توماس ادیسون دیگه

خدا بهش گفت دیگه پایین نیا

یه راست برو بهست پیش انبیا

وقت رو تلف نکن زود برو

به هر وصیله ای اگر بود برو

از روی پل نری یه وقت می افتی

میگم هوایی ببرند و مفتی

باز حاجی ساکت نتونست بشینه

گفت که مفهوم عدالت اینه؟!

توماس ادیسون که مسلمون نبود

این بابا اهل دین و ایمون نبود

نه روضه رفته بود نه پای منبر

نه شمر می دونست چیه نه خنجر

یه رکعتم نماز شب نخونده

با سیم میماش شب رو به صبح رسونده

حرفهای یارم که به اینجا رسید

خدا یه آهی از ته دل کشید

حصرت حق خودش رو جابجا کرد

یکم به این حاجی نگا نگا کرد

ازاون نگاه های عاقل انور

سفیرش رو باید بیارن اینور

با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود

خطاب به بنده هاش دوباره فرمود

شما عجب کله خرایی هستید

بابا عجب جونورایی هستید

شمر اگه بود آدلد هیتلرم بود

خنجر اگر بود روولورم بود

حیف که آدم خودشو پیر کنه

و سوزنش فقط یه جا گیر کنه

می گید توماس من مسلمون نبود

اهل نماز و دین و ایمون نبود

اولاً از کجا میگید این حرف رو

دربیارید کله زیر برق رو

اون من رو بهتر از شما شناخته

دلیلشم این چیزایی که ساخته

درسته گفته ام عبادت کنید

نگفته ام به خلق خدمت کنید؟!

توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده

دنیا رو هم کلی قشنگ کرده

من یه چراغ که بیشتر نداشتم

اونم تو آسمون ها کار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نمی دونید چقدر کمک به من کرد

تو دنیا هیچکی بی چراغ نبوده

یا اگرم بوده تو باغ نبوده

خدا برای حاجی آتش افروخت

دروغ چرا یکم دلم براش سوخت

طفلی تو باورش چه قصر ها ساخته

اما به این جا که رسیده با خته

یکی میاد یه حاله ای باهاشه

چقدر بهش میاد فرشته باشه

اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم

دهانشو گذاشت کنار گوشم

گفت تو که کلت پر قورمه سبزیست

وقتی نمی فهمی بپرسی بد نیست

گفت: اون که نشسته یک مقام بالاست

مترجم ، رفیق حق تعالی است

خود خدا نیست نمایندشه

مورد اعتمادشه بندشه

خذای لم یلد که دیدنی نیست

صداش با این گوشا شنیدنی نیست

شما زمینی ها همینید

اونور میزی رو خدا می بینید

همین جوری می خواست بلند شه نم نم

گفت که پاشو باید بری جهنم

وقتی دیدم منم گرفتار شدم

داد کشیدم یکدفعه بیدلر شدم

 

اینو از وبه پیمان جوووون کش رفتم

خدا منو ببخشه

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:54 توسط ندا | |

سللللللللللام اميدوارم خوب باشيد وهميشه لبخند رو لباتون باشه

 يه چند وقتيه توي نظرات وبم مطالب عجيب غريب مي بينم البته عجيب از نظر من اخه ميدونيد اين روزا چند تا در خواست مختلف واسه دوستي به دستم رسيده البته از كساني كه توي عمرم حتي اونارو نديدم شايد واسه شما هم پيش اومده باشه اما من خيلي تعجب كردم كه چه طور ادم مي تونه از كسي در خواست دوستي بكنه بدون اينكه اونو ديده باشه وفقط از روي مطالب وبلاگش قصد دوست شدن داشته باشه به همه پيشنهاد هاي دوستي كه به من داده شد جواب رد دادم چون به اين نوع دوستيها اعتقاد ندارم و ادم وقتي به كاري اعتقاد نداره نمي تونه اونو به راحتي انجام بده اما شما بگيد ايا اين ناز كردنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 يا من دارم ناز مي كنم ؟ دوستاني لطف داشتن وگفتن كه تو ناز مي كني ومي خواي كلاس بذاري واينجور حرفا.............

 اما قسم مي خورم كه اصلا ناز نيست مسئله سر همون اعتقاده البته خيليهاشونم منو به بي احساسي متهم كردن كه بايد بگم برعكس من خيلي هم احساسي هستم و چون احساس دارم وخودم واطرافيانمو مي شناسم دست به همچين كاري نمي زنم چون احساس دارم دوست ندارم با احساس كسي بازي كنم و دوست هم ندارم با احساسم بازي بشه چه كسي تضمين مي كنه تو اين نوع دوستي ها دلبستگي پيش نياد اونوقت اگه ادم دلبسته شد چي؟؟؟؟؟؟؟؟

 ديگه اون وقت چه كاري ازش پيش مياد من دختري نيستم كه بتونه همزمان با چند نفر در ارتباط باشه و با همشون عاشقانه برخورد كنه .

 نه قبلا" نه الان ونه هيچوقت ديگه مهر و احساس وعشقمو به پاي كساني كه لياقت ندارن نمي ريزم درسته خودم هيچ برخورد رسمي با يه پسر نداشتم وتا حالا اونطور كه همه ميگن شكست عشقي نخوردم اما توي دوستان واطرافيام هزاران نفر ديدم كه به راحتي وجودشونو به پاي اوني كه دوسشون دارن مي ريزن اما اخر يكيشون نامرد از كار در مياد

من تصميم گرفتم تا زماني كه مطمئن نشدم كسي لياقت عشق واحساسمو داره به اون محبت نكنم چون كسي نمي دونه اخرش چي از كار در مياد

از همه شما كساني كه توي نظراتتون ازم خواستيد كه بيشتر باهم اشنا بشيم به خاطر اينكه نمي تونم در خواستتونو قبول كنم معذرت مي خوام

اين شعرو هم تقديم مي كنم به تمام عاشقا................

خيلي وقته خيلي وقته كه واسم نامه ندادي

 نه نگاهي نه پيامي ونه يادي

 خيلي وقته كه واسم غزل نگفتي

 واسه مشكلام يه راه حل نگفتي

 خيلي وقته كه فاصله هامون

خيلي سررفته مثه حوصله هامون

 خيييلي وقته امضاهاي رنگارنگت

 نمي شينه پاي نامه قشنگت

خيلي وقته ديگه چشمك ستاره

 شبا دوريمو به يادت نمي ياره

خيلي وقته ننوشتي خم طاقا

ننوشتي بوي تو داره اتاقا

 خيلي وقته كه نكردي هيچ سوالي

 كه ببيني دل من پره يا خالي

 خيلي وقته ننوشتي گل پونه

 غم نخور دنيا كه اينجور نمي مونه

خيلي وقته كه ازت خبر ندارم

خيلي وقته رو دلت اثر ندارم

 خيلي وقته پيش چشم تو بدم من

 ببينم مگه بهت حرفي زدم من؟

خيلي وقته نه پيامي نه سوالي

شدي عاشق ومجازه بي حواسي

 واست امشب فال مولانا گرفتم

 مي دونم نمي گيرن اما گرفتم

 در اومد قصه درد جدايي

منو كاشكي ببخشي اما بي وفايي!

خيلي وقته بارون اينجاها شديده

 بي وفا نشو اخه از تو بعيده

خيلي وقته اينجا قحطيه نسيمه

 اما طوفان دلم مثل قديمه

خيلي وقته با مداد خيلي قرمز

ننوشتي سطر اخر بي تو هرگز

خيلي وقته اسممو صدا نكردي ا

خر نامه واسم دعا نكردي

خيلي وقته منم از دست تو خستم

چمدون دل دييونمو بستم

خيلي وقته كه منم نامه ندادم

خيلي وقته كه تو هم رفتي ز يادم

خيلي وقته كه رسيدم به اين حقيقت

 كه تو هم انگار عوض شده سليقت

اينم اخرو عاقبت اين كارا تا بعد

دعا یادتون نشه

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 11:27 توسط ندا | |

سلام دوستان خوبم امشب اومدم تا بازم داد بزنم منم هستم.

شما چه طوريد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوبيد؟؟

منم خوبم بد نيستم به لطف خدا يه نفسي مياد وميره(مثل مادر بزرگا حرف زدم مگه نه؟؟)

 چند وقتي بود نبودم اخه سرم حسابي شلوغ بود عروسي دختر عمه م بود منم كه ديگه خودمو كشتم ديشب هم به سلامتي داديمش دست شوهرشو رفت پي كارش ......


 ديشب هم كه مراسم افتتاح المپيك بود اما من نديدم خيييييلي دوست داشتم ببينم اما نشد ميگن خييييلي معركه بوده خوش به حال هركي ديده
امروز رفتم موهامو كوتاه كردم البته نه خيييييلي كوتاه مدل تيكه تيكه وقتي شب بابام اومد خونه هي رفتم جلوي ايينه هي سرمو تكون دادم هي موهامو شونه كشيدم اما مگه بابام فهميد اخرشم مامانم متوجه هش كرد لجم در اومده بود اساسي اصلا انگار منو نمي بينه گاهي حس مي كنم چه قدر شبيه بهرام تو ترانه مادريم سرنوشتش مرا ياد خودم مي اندازد پويا رو هم كه مي بينم ياد محمد داداش كوچيكم مي افتم كه از زور توجه زياد نمي دونه چي كار بكنه البته اون هنوز كوچيكه وخانم اديب واسه خوئش پيدا نكرده دختر عمه م كه منو بهرام صدا مي كنه مي گه تو هموني اگه شواهد موجود نبود شايد مي تونستم مدعي بشم منم سر راهي هستم اما...................
. فردا مي خوايم بريم  خونه خالم يه دختر خاله دارم كه فقط يه سال از من بزرگتره وقتي بچه بوديم جونمون در مي رفت واسه هم شب تا صبح با هم حرف مي زديم اما حرفا مون تمومي نداشت اما هرچي بزرگتر مي شيم از هم دور تر ميشيم اون بر عكس منه از خييييييييلي جهت ها........ مثلا خود من اگه يه فيلم مي بينم حتما بايد يه شخصيت تو اون فيلم پيدا كنم كه ازش خوشم بياد وباعث بشه فيلمو تا تهش نگاه كنم اما اون نه
راستي امروز تيم محبوبم بازي داشت وبرد اونم3-0 و به كوري چشم بعضيها اس تق لال هم باخت تا كمتر كري واسمون بخونن
من امشب حسابي از اين شاخه به اون شاخه پريدم شما بذاريد به حساب كم خوابي ومنو ببخشد

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 1:54 توسط ندا | |

                                       اصل عشق

بذار کنارت بمونم بیا تا زندگی کنیم

خدا رو شاهد بگیریم با عشق بندگی کنیم

عاشق ترین باشیم واز جدایی حرفی نباشه

بذار تا از این عشقمون روزی قیامت به پا شه

قصه لیلی مجنونو بیا تا از سر بگیریم

حرف جدایی پیش اومد از غصه هر دو بمیریم

سر بذارم رو شونت و واسم تو جون پناه باشی

من اسمونت باشم تو هم یه قرص ماه باشی

قانون زندگی مونو رو اصل عشق بنا کنیم

واسه این که با هم بمونیم همیشه وقت دعا کنیم

خط بکشیم رو فاصله محو بکنیم تنهایی رو

شروع کنیم زندگی رو تموم کنیم جدایی رو

بذار کنرت بمونم بیا تا زندگی کنیم

خدا رو شاهد بگیریم با عشق بندگی کنیم

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 15:8 توسط ندا | |

سلام

خوبید خوشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من می خوام عوض شم !!!!!!!!!!!

اسم وبمو به همین خاطر عوض کردم دیگه می خوام به هرچی درد ورنجه بخندم

دیگه نمی خوام به گذشته فکر کنم وعذاب بکشم نمی خوام به اینده فکر کنم واسترس داشته باشم می خوام فقط به امروز فکر کنم

می خوام بشم همون ندای چند هفته پیش

می خوام بشم خودم خود خود خودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

                                      ممنون از همه کسانی که تولدمو تبریک گفتم ویا حتی نگفتن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با ارزوی موفقیت

شادی و

یرافرازی

فعلا باییییییی

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 17:56 توسط ندا | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ