تبليغاتX
جایی برای من
جایی برای من

سلام(اول بگم که این پست قرار بود ۳۱ شهریور منتشر بشه اما به دلیل قطع اینترنت به حالا موکول شد    باید بگم    ببخشید)

سلام به همه اهالی وبلاگستان

امیدوارم خوبه خوبه خوب باشید اسمون دلتون صاف باشه امروز اومدم با کلی حرف از الانم میگم با یه اپ شدیدا طولانی روبه رو هستید

بذارین اول بگم که در راستای حمایت از تیم محبوب من وخیییلی های دیگه وله کردن هرچی اس اس چی کار باید بکنید زود برین به ادرس مهریار ناظمی (گوینده خبر ورزشی )که توی لینکم هست برید اونجا و در قسمت نظرات بنویسید پرسپولیس وکلا به پرسپولیس رای بدید بعد از اینکه به پرسپولیس رای دادید برید قسمت پایین وبش یک نظر سنجی دیگه هم هست که مال گوینده برتر خبره برید وبه حمید محمدی رای بدید اگه به کس دیگه رای بدید می کشمتون

خب دیگه پس فهمیدی باید چی کار کنید؟؟؟هرکی منو دوست داره حتما حتما توی این نظر سنجی ها شرکت کنه

نرید به یکی دیگه رای بدید ها


خب بعدش می رسیم به تولد جیگرم

امروز تولد محمد نازمه که خیییلی هم دوسش دارم قربونش برم

(خب دیگه زیاد تعجب نکنید وزیاد هم منحرف نباشید )

محمد کوچولوی من فقط یه سالشه یعنی امروز تازه میشه یه ساله

خیییلی شیطونه اینم عکسش البته به هیچ عنوان خوب نیفتاده اخه بس که تکون می خوره میذاره ازش عکس بگیریم؟ به زور میارمش توی اتاقم وازش عکس میگیرم


این عکسشم داره سی دی می خوره البته این عکسا مال چند وقته پیشه الان یه کمی بزرگتر شده

خب این عکسشم چهارتا عکسه که کنار هم گذاشتمشون

این عکسشم بس که من اذیتش کردم داره گریه می کنه

 

کلا بس که من بوسش می کنم وفشارش میدم از دستم فراریه

تازگیا که خیییلی شلوغ شده هرجایی میریم بس که شیطنت می کنه امان زن عمو مو میبره دیگه وقتی خونه ما میان که بدتر یا از پله های اتاق من میاد بالا یا از پله های اتاق محمدمون میره پایین (اتاق من ۹پله می خوره به سمت بالا واتاق محمدمون ۲پله می خوره به سمت پایین)(مهندسی این خونه رو کی انجام داده من نمی دونم)دیگه همش باید دنبالش باشیم که یه وقتی نیافته. از پله ها که دست می کشه میره سراغ میز تلویزیون و همشو بهم میریزه

از همین الانم علاقه خاصی به کامپیوتر داره فکر کنم در اینده مهندس کامپیوتر بشه اخه هر وقت میاد تو اتاق من اشاره می کنه به کامپیوتر بعد کیبورد می کشه سمت خودش وشروع می کنه به زدن روی کیبورد

به هر حال محمد گلم تولدت مبارک من خییلی دوست دارم اینم کیک تولدت ناز مناین کیک الان مناسب سنه توست وفقط خودت میتونی بخوری


خب حالا میریم سر موضوع مدرسه

دیگه به سلامتی فردا مدرسه ها باز میشه امسال ما تو خونواده مامانم دو تا شکوفه داشتیم یکی امیر حسینپسر داییم ویکی هم مبینادختر خالم براشون ارزوی موفقیت دارم البته اونا ۲۵ شهریور رفتن مدرسه چند هفته پیش که مامانم گفت امیرشکوفس خندم گرفت اخه اصلا بهش نمیاد بس که صدای نازکی داره سر زبونیم صحبت می کنه بعد حرفاشم می کشه یه کلمه که می خواد بگه یه ساعت طول میکشه  مثل این بچه اروپاییاس موهاش طلایی (که البته داره رنگش عوض میشه)پوستشم سفید من که براش میمیرم  کلی دوسش دارم مبینا رو همینطور کلا من واسه بچه میمیرم

خب دیگه از بحث مهد کودکی در میایم ومیریم سراغ خودمون

بنده بسی از گشوده شدن درهای علم ومعرفت خرسندم اخه دیگه از  تابستون خسته شدم دلمم برای دوسام شلوغ بازیامون تنگ شده دلم یه شیطنت اساسی می خواد

خب بزارین از کلاسمون توی پارسال بگم  تصور کنین که کلی بچه شلوغ و باحالو همه جا دادن توی کلاس همون اوایل سال مشخص شد که کیا اهل حالن به غیر از چند نفر (شاید دو یا سه نفر) بقیه همه شلوغ بودیم وبنده هم سر دسته همشون خراب کلاس من بودم گروهمونم شامل مژگان نوشین نجمه(نجوا) فرزانه(شاعر کوچولو)جواد(ما بهش میگیم جواد وگرنه اسمش فهیمه س )نازنین  واکرم

ما هممون ته شیطنت بودیم کلاس و میذاشتیم روی سرمون بقیه بچه های کلاس هم باحال بودن اما کمترازما.توی کلاس دونفر بودن شدیدا مثبت یکیشون که ضاهرا مشکلات خونوادگی داشت و کمی هم ما بهش به عنوان جاسوس کلاس نیگاه می کردیم  و زیاد با ما کنار نمی اومد اون یکی ولی از اونایی بود که فکر کنم توی این دوره زمونه دیگه قحطی این جور ادماس ساکت واروم بود فامیلش تارمال بود خییلی درس خون بود اگه سر جلسه می خواستی ازش تقلب کنی کلی میترسید اخرشم تقلبو بهت نمی داد خییلی اروم بود اونقدر که اگه ده روزم نبود کسی متوجه غیبتش نمیشد (مثل من نبود که اگه ۵ دقیقه سر کلاس نباشم کلاس اروم میشه همه می فهمن که امروز ندا نیومده)خلاصه اینکه هرکی می خواست یه دانش اموز خوبو مثال بزنه می گفت تارمال

اوایل کاری به کارمون نداشت اوایل یعنی زمانی که نوشین نماینده کلاس بود ومسئول ساکت کردن بچه ها ولی بعد از چند مدت مدیر  ومعاون  مدرسه دیدن که نوشین خودشم عضوی از ماست واز پس ما بر نمیاد تصمیم گرفتم به جاش یکی دیگه رو نماینده کنن واز بچه های کلاس پرسیدن که دوست دارین کی نماینده باشه همه بچه ها یه صدا گفتم ندا ندا معاونمون خندید گفت چی؟اون؟ مگه از جونمون سیرشدیم که اونو نماینده کنیم که دیگه اون وقت هرکسی هم که ارومه این شلوغ کنه خلاصه از ما اصرار از اون انکار اخرشم گفت تارمال نمایندهکلی اعتراض کردیم اما هیچ فرقی نکرد از فردای اون روز بود که  دوران بدبختی ما شروع شد تارمال از اون نماینده های خشک بود از اونا که اگه می خواستی بری جای سطل اشغال باید ازش اجازه می گرفتی اونقدر هاهم شایسته نمایندگی نبود فقط برگ برندش این بود که اگه کمترین سر وصدایی بود اسمتو میداد دفتر وبعدش اون مدیر عوضی...............

اون موقع بود که روزی صد بار می گفتیم نوشین کجایی که یادت بخیر

واسه مایی که نمی تونستیم یه دقیق سر جامون بشینیم این حکم مرگ بود که تارمال نمایندمون بشه البته بعدها اجازه داد تا شلوغ بکنیم ولی صدامون از کلاس بیرون نره هرچند سخت بود ولی بهتر از هیچی بود

یادش بخیر اون روزی که  نازنین رپر شده بود  ورپ می خوند من هم لامپ کلاسو خاموش روشن می کردم تا فضا پارتی مانند بشه البته هوای در کلاسو هم داشتم هر چند دقیقه بیرونو نگاه می کردم وبه سبک کارتون مدرسه موشا می گفتم:شهر در امن وامان است در اسایش باشیییییییییییییییید

یه روزم رفتم روی میز معلم واز اونجا روی صندلی تا روی سقف یه قلب تیر خورده بکشم وزیرش نوشتم انجمن موج مکزیکی

این موج مکزیکی هم یه مدت مد شده بود توی کلاس ما مثلا یکی محکم میزد توی سر اون یکی بعد اون یکی میزد توی سر بعدی وهمین جوری کل کلاس تو سری می خوردن معمولا"  این کارو سر کلاس جغرافی انجام می دادیم اخه معلمش نمی فهمید واگه هم می فهمید چیزی نمی گفت یا مثلا سر یه کلاسی که همه اروم بودن شروع می کردیم به عطسه کردن پشت سر هم یا پاهامونو می کوبیدیم به زمین و صداش می پیچید تق.....تق.....تق...تق  یا یه  مرتبه همه  کتابامونو با هم محکم می بستیم و یه صدای بلند ایجاد می کردیم  کلی حال میداد

معمولا وقتی ما معلم نداشتیم اگه وارد کلاسمون میشدی هیچکس سر جاش نبود عده کثیری وسط کلاس بزن و برقص راه انداخته بودن یه عده پای تخته کاریکاتور می کشیدن یه عده توی کلاس فوتبال بازی می کردن یه عده هم دنبال هم می کردن  در نتیجه هیچکس مثل ادم سر جاش نبود

اگه در مورد من می خواینه بدونین باید بگم بنده در همه این فعالیتها شرکت داشتم

کاغذارو ریز ریز می کردیم و روی سر همدیگه می ریختیم . موشک بازی هم جز کار روزانمون بود یه بار که افتضاح شد همهمون داشتیم سر کلاس دین وزندگی موشک بازی می کردیم معلمه هم فکر کنم داشت برگه امضا می کرد که موشک افتاد دست من اومدم بزنم بره ته کلاس که جریان باد مسیرشو عوض کرد صاف افتاد جلوی معلمه یهو همه کلا ساکت شدن منم زود کتابمو باز کردم که یعنی دارم درس می خونم معلمه هر چی گفت کی این کارو کرد کسی چیزی نگفت حتی تهدید به کسر نمره کرد ولی من به روی خودم نیاورده خلاصه بخیر گذشت

خب دیگه نتیجش این بود که کلاس ما به عنوان بدترین شلوغ ترین کثیف ترین کلاس معرفی شد(باعث افتخاره مونه)

برام دعا کنید که امسالم با بچه های پارسال باشم توی مدرسمون یکی هم هست که من ازش خوشم نمیاد دعا کنید که توی کلاس اونم نباشم اخه شدیدا مغروره وبه همه از بالا نگاه می کنه وفکر می کنه هم باید به حرفش گوش کنند منم که شدیدا از هرچی مغروره بدم میاد...........

بزارین یکمی هم از معلمامون بگم

۱-فیزیک-حسنی: از اون معلمایی که من موندم چه جوری مادر شوهرش اینو تحمل کرده اخه شدیدا تیکه میندازه  یه بار من رفته بودم تا یه مسئله فیزیکو حل کنم همه مسئله به اون بلندی رو حل کردم اما اخرش که باید جمع وضرب وتقسیم می کردم به شدت بهم پیچیده بود هرکاری کردم نتونستم  اینم گفت :خانومه ........اگه شما بتونید این جمع وضرب ساده که یوم دبستان یاد گرفتین من ۲نمره اضافه بهتون میدم   منم که مثل خر مونده بودم توی این مسئله  اخرشم حل نشد ولی کلی بهم تیکه انداخت

۲-شیمی- حسینی فر-خیییلی خوب بود از اون معلمایی بود که وقت درس جدی و وقتای دیگه مهربون بود کلی دوسش دارم خدا کنه امسال هم اون معلم شیمی مون باشه

۳-عربی-نجومی- اه...اه ......اه............از اون گندای زمونه بود پاشو توی کلاس نذاشته شروع می کرد:سلمت رایت جاء   خیییلی گند بود همیشه اداشو در میاوردم ازش نفرت دارم

۴-زیست-اقدسی- دوسش داشتم خوب بود گرچه بعضی اوقات شدیدا عصبانی میشد ولی باهاش حال می کردم یه بار سر کلاسش بس که من حرف زدم شلوغ کردم گفت ندا تو  الان ۱۵ دقیقه تا زنگ تفرحه اگه تو این یه ربعو بتونی ساکت بمونی من بهت جایزه میدم همه گفتم که من نمی تونم منم لج کردم ساکت شدم هرچی بچه ها خواستنند منو به حرف بکشونن نشد خود معلمه هم می خندید خلاصه زنگ خورد ومن حرف نزدم  و ازش جایزه خواستم چند جلسه گذشت و بچه های کلاس همه پیگیر بودن که من چه جایزه ای می گیرم اینم خودش هنگ کرده بود بس که بچه ها گفتم اخرش بهم یه خودکار اکلیلی !!!داد البته عذر خواهی کرد که جایزش ارزش چندانی نداره و گفت که فقط جنبه یادگاری دارم  واسه من همین مهم بود

۵- جغرافی-ناطقی- کلی باهاش راحت بودیم می گفت ساکت می گفتم دوست ندارم !می گفت بیاین ازتون درس بپرسم می گفتم اه خانوم نمی خواد بپرسین

بعضی اوقات که درس می خوندمو ازم نمی پرسید  لجم در می اومد ومی گفتم پس من جلسه دیگه نمی خونم ازم نباید درس بپرسین  کلی دوسش دارم کلی هم ناراحتم که امسال جغرافی نداریم وای امیدوارم معلم زمین شناسیمون باشه

۶-دین وزندگی-احمد زاده- از اونایی بود که سر کلاسش نارنگی وپفک چیبس می خوردیم ولی نمی فهمید کلی هم به خاطر ته لهجه ای که داشت مسخرش می کردیم وهی اداشو در میاوردیم  ولی معلم خوبی بود خدا کنه امسال هم معلم مون باشه تا بتونیم به اعمال خصمانونم ادامه بدیم


حالا می رسیم به وصف مدیر نازنینمون که به اندازه یه دنیا ازش نفرت دارم اه اه اه

از اون دیوونه های خراب  از اونایی که میگیم سلام میگه مرگ سلام موهاتو درست کن

یه مدتی اختلافاتمون باهاش به اوج رسید حتی بین گروهمون تصمیم گرفتیم که نامه هایی حاوی کلی ریچارد و ناسزا وتهدید در سراسر مدرسه پخش کنیم  بگیم اگه به کارش ادامه بده با رنگ روی دیوارا می نویسیم اما خب نشد


امسال می خوام درس بخونم         بهمین خاطر فقط هفته ای یه بار واونم جمعها میام نت واپ می کنم و می خوام دیدن تلویزییون رو به شدت کاهش بدم البته اگه بشه  اخه شدیدا معتادم از سریال های خونوادگی تا برنامه کودک واخبار سیاسی و ورزشی وفوتبال والیبال و کلی چیز دیگه


توی این شبای عزیز برای همدیگه دعا کنیم  واسه اونایی که مریضن اونایی که غصه دارن وبرای همه برای منم دعا کنید

تو که اهسته می خوانی قنوت گریه هایت را

میان ربنای سبز دستانت دعایم کن


سشهادت مولی الموحدین

حضرت علی

به همه مسلمین جهان

تسلیت میگم

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 15:49 توسط ندا | |

سلام

فقط اومدم بگم که جنگ نکنید

ضمنا شما هم اقای حامد

میشه ازتون خواهش کنم که دیگه نظری در این وب ندیدممنونم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:14 توسط ندا | |

 

سلام

 یه سلام عصبانی

این پست مخاطب خاصی داره کسی که توی که توی نظرات خیلی راحت به من وعقایدم خندیده وهمه حرفامو زیر سوال برده اما هیچ رد پایی از خودش به جا نزاشته البته این شخص که خودشو حامد معرفی کرده سعی کرده که حرفاشو زیر لایه مهربونی ببره وخیییلی زیر کانه حرف زده جوری که شاید کسی دیگه اگه اون نظرارو بخونه بگه که نه این تازه خیییلی ازت تعریف هم کرده

اما میرسیم به جوابیه من به شما اقای به اصطلاح محترم حامد خان

۱- تو که مسلمون نیستی  حق نداری درباره عقاید اعتقادات ودین من حرف بزنی بهتره بری به همون مذهب خودت(که البته نگفتی چیه)برسی. در ضمن من هیچ وقت نگفتم که بزرگ شدم ونگفتم که عاشق شدم ونگفتم که شکست عشقی خوردم

۲-تو هیچ حقی نداری که به دوست داشتنیهای من بخندی واونا رو مسخره کنی نمی گم مثل من اونا رو دوست داشته باش..........نه..اما حق مسخره کردنو هم نداری

اشکالی نداره از فوتبال متنفر باش از پرسپولیس من متنفر باش اما لطفا عقاید تو واسه خودت نگه دار . در مورد پوریا پورسرخ هم همینطور. من به عنوان یک طرفدار ازش خوشم میاد وتوهم هیچ حق نداری که به من بگی از اون خوشم بیاد یا نه . در ضمن سلیقه هر کس در انتخواب رمان ازاده پس لطفا.......

۳-به قول خودت دو بار خودکشی کردی پس لطفا واسه من از زندگی حرف نزن نیازی نمی بینم که تو بهم بگی مواظب جریان اب باش

۴-فکر نمی کنم که درباره خوندن کتاب ازتون کمکی خواسته باشم ویا بهتون گفتم که رمان خوب از نظر شما چیه؟

 درباره اینکه تو فکر کردی من از هر کتابی که ۲جمله عاشقانه و صحنه رمانتیک خوشم میاد باید بگم برعکس حتی خیلی کتاب هم خوندم که یک صحنه عاشقانه نداشته اما من ازش خوشم اومده

۵-راجع به پیشرفت وپسرفتم هم خودم تصمیم می گیرم پس نیازی به توصیه های ایمنی شما ندارم

۶- در موردترانه مادری هم من مثل تو نیستم که به عقاید دیگران توهین کنم اما لازم می دونم از علاقه مندیهام دفاع کنم .............به نظرم این فیلم اصلا وابدا مسخره وسطحی نبود  این به سطح نگاه تماشاگر بر میگرده که فیلمو از چه دیدی نگاه کنه ...................راجع به سیاوش خیرابی ومحسن افشانی هم همینطور

۷-سر فرزاد حسنی که حاضرم باهات یه جنگ راه بندازم به نظرم تو بهتره اصلا حرفی در باره فرزاد نزنی چون اصلا در حد واندازه های اون نیستی با این حرفت هم کاملا مخالفم که گفتی فرزاد ادم مزخرفیه.... 

اگه منظ.ورت از اینکه گفتی کار فرزاد اینه که خودشو توی دله دخترای ۱۵-۱۶ ساله جا کنه من بودم باید بگم که من ایشون رو به عنوان یک مجری مسلط و کاملا حرفه ای دوست دارم وبهش احترام میزارم وبه کسی هم اجازه نمی دم بهش توهین کنه پس لطفا............

۸-به نظرم تو حتی لیاقت گفتن اسم ایران وایرنانی  رو هم نداری چه برسه به اینکه بگی  ایرانیه قاطی دارن

۹-درباره عشق تو یکی دیگه حرف نزن

۱۰- من نگفتم که دوست دارم یک شوهر غیرتی داشته باشم وکسی هم نیستم که بگم باید زن تو خونه کلفتی کنه اما با بیشرمی هایی که به اسم زندگی مدرن مد شده هم کاملا مخالفم

۱۲-می دونم چه تصوری از من کردی به خیالت من یه دختره ۱۰۰سال پیشم  که از سیبیل های کلفت ومردای خشن خوشم میاد اما محض اطلاع بگم بنده از سیبیل هم بیزارم در ضمن من به ریش توهین نکردم فقط گفتم که این روزا ریش ها مدل های عجیب وغریب پیدا کردن

۱۳- تو از اسلام ودین ما چه می دونی ها؟؟؟که با کمال وقاحت میگی شما مسلمونا ............دین اسلامتون..............

۱۴- تو چه طور می تونی منو بشناسی و به من بگی زود خام حرفای پسرا میشم و گول می خورم ؟؟؟در این مورد کاملا به خودم مطمئنم اینو همه کسایی که منو میشناسن می دونن........که من چه طور ادمیم  ............پس لازم نیس تو به من بگی مواظب خودت باش

۱۵- من هرکسی رو بخوام دوست دارم .هر کسی رو که بخوام حمایت می کنم و از هر کسی هم بخوام تو وبم می نویسم چه حمید محمدی چه هر کس دیگه تو در حد واندازه هایی نیستی که به من بگی از کی خوشم بیاد واز کی نیاد اصلا دلم می خواد خوشم بیاد ...........


پ.ن: این پست رو با رنگ ابی نوشتم چون هم از ابی متنفرم هم از مخاطب این پست

پ.ن۲:کسانی رو که دوسشون دارم رو با رنگی بغیر از ابی نوشتم

پ.ن۳: اگه اتفاق خاصی روی نده که نیاز به نوشتن واپ کردن نباشه من تا ۳۱ شهریور اپ نمی کنم

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:49 توسط ندا | |

سلام

یه سلام کوتاه ومختصر بدون هیچ پسوند وپیشوندی  بدون هیچ حرف اضافه ای اخه اونقدرها حالم خوب نیس که بخوام حرفامو کش بدم

حالم اصلا خوب نیس از یه طرف ضعف روزه واز طرف دیگه شرایط بد روحی حالمو عجیب داغون کرده اگه الانم داره می نویسم فقط واسه اینه که کمی حالم عوض بشه

اخه با نوشتن خودمو پیدا می کنم وقتی می نویسم اروم میشم حالا فرقی نمی کنه که کجا بنویسم چه در دفتر خاطراتم چه در وبلاگم چه نوشته های پراکنده ای که گاه برای خودم می نویسم وتوش از خودم وبقیه گله می کنم حتی وقتی داستانمو هم می نویسم اروم میشم نوشتن مثل ابی است که بر روی اتش خشمم ریخته میشه

باید اعتراف کنم که  من نویسنده(البته اگر با نوشتن ۱۰۰صفحه داستان بشود اسم خود را گذاشت نویسنده!)عجیبی هستم دلیل عجیب بودنمم اینه که من اغلب اوقات نیمه های شب داستانمو می نویسم و به دلیل خستگی نمی تونم خیلی بنویسم وزود خوابم میبره اما همون چند صفحه رو  بارها وبارها می خونم اونقدر که خط خطشو حفظ کنم وقتی دارم داستانو می خونم حکم کسیو دارم که انگار تا بحال اصلا ان داستانو نخونده شوق عجیبی دارم واسه خوندنه داستانه خودم!

من مثل بقیه نویسندها نیستم که ارزو کنن داستانشون چاپ بشه اخه من ارزوم اینه که کسی داستانمو نخونه واگه به دوستمم دادم داستانمو بخونه فقط یه حس کنجکاوی بود تا بدونم تاثیر داستانم در بقیه چیه؟

 اولش که دوستم دهن باز کردو ازم تعریف کرد حس کردم که از حالا انگیزه ای قویتر دارم واسه نوشتن حس کردم حالا دیگه بهتر وبیشتر می تونم بنویسم اما وقتی یه هفته گذشت وهیچی ننوشتم دیدم نه من مثل بقیه نیستم زنگ زدم به دوستم گفتم خدا لعنتنت کنه!گفت واسه چی؟گفتم اخه تو حس نوشتنو ازم گرفتی گفت کی؟من؟گفتم بله تو اخه اگه قبل از اینکه داستانو تو بخونی خیییلی راحت می نوشتم اصلا هم به نوشتن فکر نمی کردم فکر می کردم دارم حرف می زنم یا رویا بافی می کنم زیاد حواسم نبود که اینجا چی بگم اونجا چی بگم اما از وقتی میدونم غیر خودم کسی دیگه داستانمو می خونه انگار نوشتن از یادم رفته دیگه حس راحتی ندارم همش حواسم هست چی بگم وچی نگم واسه همین نمی تونم بنویسم

دوستم خندید گفت همین؟پس تو اگه جای اونایی بودی که هزاران نفر مطالبشونو می خونن چی کار می کردی؟

گفتم نمی دونم ؟شاید اونجوری .............

دیروز یکی از بر وبچ مدرسه اومد دم در خونمون که یه احوالی ازم بپرسه گفت که کتابای مدرسشو هم گرفته وگفت که دیگه کتاب گیر نمیاد؟

امان از بی خیالی من اخه من اصلا کتابامو نگرفتم اصلا هم حرص نمی خورم دوستم گفت که وای ندا نمیدونی قطر کتابا چه قدره ؟ریاضی اینقدر فیزیک اونقدر شیمی فلان قدر

واز وقتی اون این حرفو زده نگرانم وبخشی از بدی روحیه م به دلیل همین نگرانی واسه درسای امساله


تا حالا چیزی درباره افسردگی تعطیلات شنیده بودید؟؟؟؟؟؟؟؟

منم گرچه همیشه بهش دچار بودم اما تا دیشب ساعت ۱۲چیزی دربارش نمی دونستم تا اینکه دیشب توی یک مجله خوندم.

 حالا به چکیده ای از این گزارش که توسط فوق پروفوسور ندا تهیه شده واز زبان این شخصیت مهم گفته شده دقت کنید(چه حالی داره ادم خودشو مهم کنه )

موضوع مسئله ای جهانی است وزیاد هم شایع(به خودم امیدوار شدم که حداقل اگه خودم جهانی نشدم مرضم جهانیست)

افسردگی تعطیلات چه وقت اتفاق می افتد؟؟؟

۱- زمانی که مهمترین دلیلش اینست که ما قبل از شروع تعطیلات کلی برای خودمان برنامه می ریزیم کلی کلاس وکلی برنامه عقب افتاده که توقع داریم که همه را انجام دهیم

خب از انجایی که می دونم شمام مثل من ادم تقریبا تنبلی هستید وازاین همه برنامه وکلاس وکار انجام نشده فقط کمی اش را انجام میدهید اخر تابستون شما می مانید کلی کار که به خودتان قول داده بودید انجام دهید وچون انجام ندادید افسرده میشید

(به اطلاع برسونم که این مورد توسط بنده ازمایش شده  واز درستی ان مطمئن باشید)

۲- از اونجایی که ما در غیر از تابستون اغلب اوقات یا خارج از خونه هستیم ویا اگر هم در داخل باشیم سرمان به کار خودمان گرم است کمتر با بقیه اعضای خانواده درگیری داریم اما همین که تابستان فرا میرسد  وما بیکار میشویم نا خوداگه ساده ترین اتفاقات بزرگ می شوند وباعث اختلاف

(به اطلاع باز هم میرسانم که این مورد هم در بنده ازمایش شده)

۳- با خودمون میگیم دیگه تابستون ......وقت تفریحو وگردش ........

پس باید یه حالی به خودمون بدیم واسه همینم همه برنامه های روزانمون به شدت دچار دگرگونی میشون دیگر شبها مثل پویا ساعت ۹ به رخت خواب نمیریم وته ته تلویزیون ورسانه ملی را هم در می اوریم (که شکر خدا واسه من یکی که این مورد تابستون وغیر تابستون نداره) از ترانه مادری بگیر تا جشنواره فیلمهای تابستانی وگاهی حتی برنامه های بامدادی

به علت دیر خوابیدن تا لنگ ظهر هم می خوابیم بعد به جای ناهار صبحانه می خوریم در وقت شام ناهار می خوریم در سحر هم شام میل می کنیم

ان وقت است که ساعت بیولوژی(فکر کنم اسمش همین بود)بدنمان بهم می خورد این بهم ریختگیها باعث میشود خلق وخوی جسمی وروحیمان عوض میشود

(نیاز به توضیح نیس که این مورد هم توسط بنده امتحان شده است)

۴- تموم شد

دلم به حال خودم سوخت که چه قدر دچار افسردگیم ...........غریب مادر ندا

باید بگم فکر نکنید که اینها همش الکی بود ومحض تفریح نه .................از این خبرا نیس .........این مطلب کاملا جدی بود ولی به زبان کمی طنز نوشته شده


ساعت۲بعداز ظهره حالا حساب کن تا افطار.............

این روزا هرکی منو می بینه میگه..اه.........ت.و چرا اینجوری شدی؟؟؟؟

اخه شدیدا روزه بر روم اثر کرده واثرات رنگ پریدگی و لاغری وبی حالی و..........(انواع واقسام مرض ها)

در چهره من مشخصه


اها راستی پرسیده بودید تکلیف این وب چیه ؟؟اخرش  این وب مال چیه؟شعر؟داستان؟وقایع الاتفاقیه؟

خاطره؟یا چرت وپرت های من؟

باید بگم که من بر حسب حال و روزم اینجا چیزی می نویسم یعنی اگه خیییییلیل حس وحال شعر وشاعری ورمانتیکی داشته باشم شعر می نویسم اگه هم یه داستان باحال ببینم داستان می نویسمن گاهی هم که احساس به دردودل داشته باشم درد ودل می کنم

گاهی هم از خودم می نویسم

در اخر یعنی ما حزب بادیم

با ارزوی بهترین بهترینا

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 14:1 توسط ندا | |

کتاب که می خونم تا مدتها داستانش ذهنمو درگیر میکنه بارها خودمو جای قهرمان داستان میزارم

هر رمانی که می خونم انگار تجربه ای تازه کشف کردم با عشق های داستانم گریه می کنم

با قهرمانش دلیری می کنم

خلاصه زندگی میکنم

توی یه داستان خوندم که یه عاشق به خاطر عشقش حتی بعد از ازدواج حاضر میشه از طبیعی ترین وشرعی ترین حق خودش بگذره واتاق خوابشو از معشوقش جدا کنه تا مبادا باعث ناراحتیش شد

خب بله میشه گفت این یه داستانه

اهای تو که به من میگی عشق این روزا یه رویاس پس گوش کن

در یک داستان واقعی که از روی سرنوشت دو عاشق نوشته شده خوندم که ۳۰سال دو نفر عاشق هم بودن اما با اینکه ۳بار هم به عقد هم در اومدن اما به عهد خودشون پایبند بودن خواستن صبر کنن تا زمان واقعی وصال بیاد اما افسوس که بعد ۳۰سال وصال هرگز انجام نشد

به این چیزا که فکر می کنم به دوران خودم هم فکر می کنم به همین نسل سومی ها به ما که اسم خودمان را گذاشتیم نسل سوخته وخاکستری........

به اینکه چی شده که حالا فقط با یه تماس تلفنی بدون اینکه طرفه مقابلشو ببینن یا حتی کمترین شناختی ازش داشته باشن بهش بیشرمانه ترین پیشنهاداتو می کنن

وبعد با خودم فکر میکنم که چی شد؟؟؟؟

چرا دنیا اینقدر زود عوض شد؟؟؟؟

چی شد که گذشت اون زمانی که مهمترین افتخارات یه مرد این ب.ود که نذاره کسی به ناموسش نگاه چپ کنه؟؟؟به اینکه مردای اون زمونه جلوی هرکس ونکسی وامیستادن

به زمانی که مهمترین افتخارات یه زن عفاف و پاکدامنیش بوده

به اونا که فکر می کنم  با خودم میگم شاید اونا افسانه بودن اخه من که باورم نمیشه این پسرا با انواع مدل موهای مختلف با ابروهای باریک با ریش های خنده دار با گردنبند های عجیب...................... ادامه نسل اونا باشن

نه منکه باور نمی کنم این دخترایی که فقط  زور تونسته روسریشونو رو سرشون نگه داره..............بچه های همون مادرا باشن

بغض می کنم..................

به گوشی موبایلم نگاه می کنم وتماس های بی پاسخی که روز به روز بر تعداشون اضافه میشه

به مزاحمام فکر می کنم به اونایی که خودشونو پست وحقیر می کنن تا به هدفی پست برسن

یه کتاب خوندم به اسم رویای ناتمام

به یه قسمت از داستان که توسط دو شخصیت فرعی داسان خلق شده دقت کنین:

داستان بین دو شخصیت رضا ونوشین می گذره..........رضا یه پسره مثل همه پسرایی که با قیافه های مختلفشون هر روز از کنارمون رد میشن

رضا به نوشین پیشنهاد ازدواج می کنه و فکر می کنه به خاطر مد روزیش جواب مثبت میشنوه اما نوشین بهش میگه :هرچند ما دخترا به به پسرایی با تیپ شما اهمیت میدیم اما هیچ وقت اونا رو واسه ازدواج انتخاب نمیکنیم

من ترجیح میدم با یه مرد واقعی ازدواج کنم نه با کسی که تمام فکرش مدل موهاشه

من کسی رو می خوام که بهش تکیه کنم نه کسی که باری رو دوشم بشه

حرف دل من:نه..........من نمی خوام مثل اونا شم من نمی خوام مثل همه تو لجن غرق شم درسته گفتن:خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

اما من می خوام رسوا باشم اما مثل بقیه نباشم .................واسه همینه گوشی مو خاموش کردم

من بی موبایل نمیمیرم

اما از شر مزاحم تلفنی هاراحت میشم

 

به خودم امیدواری میدم که بتونم ارزشامو٬اعتقادمو٬عقایدمو حفظ کنم

برامم مهم نیس بقیه چی بگن

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:36 توسط ندا | |



شروع:
نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه
یه مرد واقعی ...
به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود
دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی
گور بابای همه , فقط اون ,
بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود
دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور
مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم
ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود
باید می بردمش یه جای خلوت
خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,
وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش
عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .
بیا دیگه پرنده خوشگل من ..
امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .
خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش
از همون دور با نگاهش سلام می کرد
بلند گفتم : - سلاممممم ...
چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه , نمی دونستن که .
توی دلم یه نفر می خوند :
گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو ,
گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو
آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ...
برام دست تکون داد
من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد .
- سلام .
سلام عروسک من .
لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم .
- میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن .
به خودم اومدم ..
- باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ...
دسته گلو دادم بهش ...
- وایییییی ... چقد اینا خوشگله ...
سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید .
حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه داره اون وسط گمش می کنم
- آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط , گلی خانوم من .
خندید .
- ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی نوک بینیش و گفتم :
- هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته .
و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد .
- دنیا ... نبینم اشکاتو .
- یعنی خوشحالم نباشم ؟
- چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم .
دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ...
- راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ... می گی الان
نه ؟
یه لحظه شوکه شدم ..
- آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ...
یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر من و دنیا بود ..
هردو نشستیم ...
دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد .
- خب ؟
اممم راستش ...
حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم .
گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود
من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم
- چیزی شده ؟
نه ... فقط ...
چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی دونم کی بود که از دهن من حرف زد :
- با من ازدواج می کنی ؟
رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که بروز داد و بعد ,
لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن
نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد . 
- دنیا.. ناراحتت کردم؟
توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا می گشتم .
دسته گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه گلاشو انتخاب کرده بودم و با تموم عشقم به دنیا دادم از دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون .
احساس خوبی نداشتم ...
- دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟
دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد .
کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد
با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟
نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم :
- دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم .
دنیا سرشو بلند کرد
چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود
هیچوقت اونو اینطوری ندیده بودم
توی چشام نگاه کرد
توی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود
- منو ببخش ... خواهش می .. کنم ...
یکه خوردم
- تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا حرف نمی زنی ؟
دوباره بغضش ترکید
دیگه داشتم دیوونه می شدم
- من .. من ....
- تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟
دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت :
- من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ...
سرم داغ شده بود
احساس سنگینی و ضعف می کردم
از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم
می ترسیدم
گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش فاصله بگیره
سعی کردم به هیچی فکر نکنم
صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد
کاش همه اینا کابوس بود
کاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه می شد از خواب بپرم
ولی همه چیز واقعی بود
واقعی و تلخبا من ازدواج می کنی ؟

نشستم کنارش
- به من نگاه کن...
در هم ریخته و شکسته شده بود
اصلا شبیه دنیا یه ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبود
مدام زیر لب تکرار می کرد ... منو ببخش .. منو ببخش
- بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم نیست
تیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم واقعا چیز مهمی نباشه
- نمی تونم ... نمی تونم ...
صورتوشو بین دو تا دستام گرفتم و اینبار با تحکم گفتم :
- بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ .. بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه
....

نمی دونم ...

هیچی یادم نیست...

تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفت
هیچی نمی فهمیدم
انگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم فلج شده بود
قدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من .. برای من غیر قابل تصور بود
تموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای من گفت صورتش بین دو تا دستام بود
حرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو داشتم
آدمی که بی خود زنده بوده
و کاش مرده بودم
- من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. ..
سرم گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شد
دستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می شه از دو طرف صورتش آویزون شد
نمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران دستمو به درخت خشک کنار ایستگاه بگیرم
نمی تونستم حرف بزنم
احساس تهوع داشتم
تصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... عشقبازیهامون ... خنده های دنیا .و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای بستم رد می شد
چطور تونست این کارو با من بکنه؟
صدای دنیا از پشت سرم می اومد:
- من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با تو آشنا بشم ... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به خاطر تو تا الان زنده ام ... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم ... دوستت دارم ... و ...
زیر لب گفتم :
- خفه شو ...

صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ...
- اون منو طلاق نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم ...
داد زدم .. با تموم نفرت و خشم :

- خفه شو لعنتی
یهو ساکت شد ... خشکش زد
دستام می لرزید
- تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ...
نمی تونستم حرف بزنم
دنیا دیگه گریه نمی کرد
شاید دیگه احساس گناه هم نمی کرد
از جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد
- من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه هم مهم نیست
در یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا بردم و با تموم قدرتی که از احساسات له شده و نفرتم برام مونده بود کوبیدم توی گوشش
- تو لایق هیچی نیستی ... حتی لایق زنده بودن
افتادروی زمین
ولی نه اونطوری که منو به زمین کوبونده بود
من له شده بودم
دوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم .. قاطی آدمای دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودم
خیانت ... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردم
و من ... تموم مدت .. با اون ...
تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بود
از همه چیز فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم گره خورده بود
...
دیگه ندیدمش
حتی یه بار
تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشت
یه احساس ترس دایمی بود
ترس از تموم آدما
از تموم دوست داشتنا
و احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم بهشت موعود , همینجاست
دنیایی که
به هیچ کس رحم نمی کنه
پر از دروغهای قشنگ
و واقعیت های تلخه
دنیایی که
بهتر دیگه هیچی نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه .
احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )
در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم

منبع:بWww.Bahar20.Sub.iR

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 10:52 توسط ندا | |

سلام

خوبید خوشید اسمون دلتون چه طوره؟؟؟؟

صاف؟ابری؟بارونی؟یا زبونم لال طوفانی؟

گاهی اوقات دلم می خواد حرف بزنم از همه چیزو همه جا ٬حرفایی که خیییلی هم سروته نداشته باشه الانم از اون موقع هاس پس اگه چیزی  از حرفام نفهمیدید زیاد سخت نگیرید

۱-دیشب ترانه مادری رو دیدید(خب چه سوالیه حتما دیدید )موقعی که بهرام فهمید کیه و بچه چه کسی دلم براش سوخت بغض کردم اما وقتی پویا فهمید اجازه دادم تا اشکام بریزه

۲- دیروز دوستم تیلیف زد که ندا شب قراره سیاوش خیرابی ومحسن افشانی رو بییاره برنامه سفر بخیر منم زود زنگ زدم به دختر عمه م که چه نشستی شب قراره یه اتفاق مهم بیافته

۳-سفر بخیر عالی بود سیاوش ومحسن هم همینطور

۴-بی صبرانه منتظر ماه رمضونم

۵-تا الان به غیر از شبکه یک  تبلیغ همه فیلم های ماه رمضونو نشون داده

۶- منتظره تبلیغ فیلم شبکه یکم اخه پوریا پورسرخ توش بازی می کنه

۷- تابستون امسال جای خالی برنامه کوله پشتی که فرزاد حسنی اجراش میکرد رو حس کردم پارسال که فرزاد رفت و به جاش مدرس اومد حالم از کوله پشتی بهم خورد به نظرم کوله پشتی-فرزاد=سوهان روح

۸-ماه رمضون من از فردا شروع میشه اخه هرکی سه روز اخر ماه شعبانو روزه بگیره ثوابش برابره به دو ماه روزه

۹-مامان بنده تمام سعیشو کرد تا منو از این سه روز روزه گرفتن پشیمون کنه اما مرغ من یه پا داره

حرفشم همش این بود که :تو جون نداری میمیری(مردنم بد نیس)ضعف می کنی غش میکنی اما من گفتمنه

۱۰-خوابم میاد

۱۱-اگه نخندین یه چیزو بهتون میگم ...............فقط قول بدین نخندین

دارم داستان می نوسیم

گفتم نخندین

تا الان ۸۲صفحه a4نوشتم دادم یکی از دوستام خوند اونم گفت که فوق العاد س

۱۲-این روزا مزاحم موبایلی پیدا کردم خفن..........به مکالمه بین من وجالبترینشو یهنگاهی بندازین

هومهوم هوم هوم هوم (این صدای موبایلمه که همیشه رو ویبره س و اینطوری صدا میده

من:بله

اون:سلام خوبی ؟

من:شما

اون:میلاد

من در حالی که فهمیدم اون یه مزاحمه باعصبانیت:میلاد دیگه کدوم خریه

اون:ببین بیشعور!!!با من درست حرف بزن من از این بچه سوسولا نیستم

من در حالی که لجم اساسی در اومده:خب نباش به من چه

اون:احمق من دوست دارم!!!!(برو گمشو)وهرجوری شده به دستت میارم چه با میل خودت نشد هم به زور!!!

من:غلط می کنی

اون:من دارم نازتو میکشم دیوونه

من: نکش مگه مجبورت کردن

بعدش مکالمه رو قطع کردم

پسره احمق...............فکر میکنه با نوکر باباش صحبت میکنه که به من دستورمیده تهدیدمم کرد

حال انگار که من ترسیدم

۱۳-امشب یه کسی ازم پرسید تو مال منی؟؟؟؟؟؟؟منم با اعتماد به نفس گفتم نه من توی این دنیای به این بزرگی مال هیچکس نیستم چون معتقدم خدا یکی یار یکی پس قلب من دست نخورده می مونه واسه صاحبش(قر بونش برم............فعلا گمنامه اما در اینده از گمنامی در میاد )

۱۴-چند روز پیش هوس کردم دکور اتاقمو عوض کنم خلاصه جای تختو کامپیوترو عوض کردم تلویزیونم بردم اونور بعد از ساعتها کار وتلاش!!!!!نشستم تا خیر سرم نتیجه کارمو ببینم که یهو

یهو

یهو

دادم در اومد

بیدادم در اومد

واییییییییییییییییییی نه نه

دیدین چی شد

چشمتون روز بد نبینه دیدم جابجا کردن کامپوتر همانا و دور شدن از پریز تلفن همانا و عدم دسترسی به اینترنت همانا

واسه همین مجبور شدم همشونو برگردونم سر جاش

۱۵-بس نیس

۱۶-زیاد چرتو پرت گفتم مگه نه؟؟؟؟؟

۱۷-حرف که زیاده اما من خوابم میاد

۱۸-باید بخوابم که سحر خواب نمونم

۱۹- من همه این حرفا رو +خیییلی چیزای دیگه بعد از ظهر تایپ کردم اما بلاگفا لطف کرد وهمشو پروند

۲۰- شب خوش خدانگهدار

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 0:29 توسط ندا | |











نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 19:8 توسط ندا | |

 سلام

این روزا شدیدا حوصله م سر میره به اکثرچیزایی که دوست دارم نمیرسم واین ازارم میده اما به هر حال حالم خوبه دلم واسه مهر ومدرسه وشلوغ بازیها تنگ شده دلم واسه ماه رمضون وسحرایی که همیشه خواب الودم تنگ شده دلم واسه  دم دمای افطار که دارم از ضعف میمیرم تنگ شده دلم واسه فیلم های ماه رمضون که این یکی تموم میشه می زنیم اون یکی رو نگاه می کنیم تنگ شده

خلاصه دلم واسه ماه رمضون تنگ شده

وخیلی خوشحالم که هفته دیگه از راه میرسه

دلم واسه اون پرسپولیسی که همه حسرتشو می خوردن تنگ شده دلم واسه اون افشین قطبی صبور که همیشه ودر هر شرایطی میگفت ما قهرمانیم نتگ شده

دلم واسه خودمم تنگ شده واسه  همه چیز دلم نتگ شده دلم واسه دوستام تنگ شده دلم واسه دفتر خاطراتم تنگ شده دلم واسه نوشتنم تنگ شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱۱

خوب از دلتنگیها که بگذریم میرسیم  به بقیه چیزا اول از هم هپرسپولیس

دیروز موقع بازی لجم در اومد از همشون از اینکه مثل بچه ها بازی می کردن از اینکه اجازه دادن ذوب اهنیها هر کاری خواستند انجام بدن افشین قطبی هم بد شده دیروز توی کنفرانس مطبوعاتی گفت اگه هم چیز جور نشه میرم!!!!!!!!۱۱

نیکبختم خیییییییییییییلی بد بازی کرد  گرچه داورم بدتر از همه کار کرد یه جوری انگار اومده بود انتقام همه رو از ما بگیره همش به نفع اونا خطا گرفت مگه دستم بهش نرسه

حالا خوب شد اس تق لالیها  وگرنه خیییلی بد میشد


دیشب ترانه مادری رو دیدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اه دلم می خواد سره این فرخو بکنم با اینکه من دانیال حکیمی رو خییییییلیی دوست دارم اما از این فرخه بیزارم 

دیشب از این فرهاد عسگری هم لجم گرفت با اون دیوونگی بازیاش

ولی بهرام عالی بود کلی عکس دارم ازش حالا اگه وقت شد میزارم


راستی می خوام بازم کتاب معرفی کنم

هفت اسمان عشق

کتابش معرکه س من که حتی نتونستم یه لحظه بزارمش زمین از بعد از ظهر تا ساعت ۳ نصفه تمومش کردم

حوصله تعریف کردن ۴۰۰صفحه داستانو ندارم اما همینقدر بدونید که داستان واقعیه واز روی دفتر چه خاطرات قهرمانان داستان نوشته شده که هنوز زنده ودر امریکا هستم

احمد وفرنگیس دو دلده داستان لیلی ومجنونی دیگه هستن که در طول۳۰ سال ۳ بار به عقد هم در میان اما هیچ وقت وصال صورت نمیگیره

وقتی داستان تموم شد بغض عجیبی توی گلوم نشست دلم می خواست گریه کنم براشون واسه دو تا دلداده که هیچوقت بهم نرسیدن 


فعلا خداحافظ

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 12:33 توسط ندا | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ