تبليغاتX
جایی برای من
جایی برای من

راستش...

راستش...

راستش هدفم از اومدن به وبم نه چک کردن کامنت هام بود نه اپ جديد...

بلکه اومده بودم تا به دست خودم وبم را سانسور کنم. يه جاهايي را پاک کنم. اخه برحسب يه اتفاق  ادرس وبم را به دستان ناظم مدرسه سپردم!!!!!!!

واسه همين اومدم تا هرچه زودتر يه جاهايي رو که خراب کردم درست کنم.

اما....

اما هرچه کردم دستم روي اين کيبورد لعنتي نگشت چون....

چون ديدم با اينکار من هم مي شوم مثال همان هايي که يک عمر ازشان نفرت داشتم و بدم مي امد.

ديدم اين همان کاري است که يک عمر داد زدم اي...مردم من ازش بيزارم.

دورنگي...دورويي....چابلوسي!

ديدم اگه منم اينکارو بکنم ميشم يه ادم چابلوس که دورنگ داره...

بعد با خودم فکر کردم مگه نه اينکه ادمي در حرف زدن خودش ازاده؟؟؟

مگه نه اينکه در فکر کردن ازاده؟؟؟

مگه نه اينکه حضرت علي در نامه اي به فرزندش امام حس نوشت:

هرگز برده ديگري نباش در حالي که خداوند تو را ازاد افريده است.؟؟

 

اصلا من حتي حاضرم به خاطر حرف هايم محاکمه بشوم ولي نه دروغ الکي بگويم نه بيخود قربان صدقه کسي بروم و بيايم اينجا را به دروغ الوده کنم و بگويم:

وايييييي چقدر ما ناظم مهرباني داريم!!!

يا بيايم و بنويسم خانم فلاني اگر اينجا را مي خوانيد بدانيد من بعد خدا شما را مي پرستم!!!

اصلا چه اجباري؟؟؟؟چه لزومي به چابلوسي؟؟؟

ترجيح ميدهم ظاهر وباطنم يکي باشد

حالا مي خواهد به ذائقه يکي خوش بيايد يکي خوش نيايد

من صداقت را بر حماقت ترجيح مي دهم!!!!!


 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 23:13 توسط ندا | |

تو اگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــر می دانستی

                          که چه رنجــــــــــــــــی دارد

خنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــر از دست عزیزان خوردن

از من خستــــــــــــــــــــــــــــــه نمی پرسیدی

ای ،ای دوست تو چرا غمگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــنی؟؟؟

پ.ن:

ای دنیااااااااا

حالم ازت بهم می خوره....

ازت بریدم از همه دلبستگی هات و زیبایی هات....

تمومش کن....

قطار کهنه دوران ...

                             نگه دار....

                                             من می خوام پیاده شم....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 0:39 توسط ندا | |

می دونم واسه گذاشتن پست جدید خیلی زوده اما....

می نویسم!

از نود و عادل ....

چند سال پیش بود ....

درست همون موقع که با کوله پشتی و فرزاد حسنی هرشب زندگی می کردم...

عجیب دوستش داشتم....

سنم به این حرفا نمی خورد که بنشیم و کوله پشتی نگاه کنم بیشتر مناسب سن ۲۰-۲۰بود اما من دیوانه وار عاشق این برنامه بودم....

و عجیبتر اینکه هیچ کس هیچ وقت نفهمید(یا شاید نخواست بفهمد!)که من فقط برای فرزاد حسنی این برنامه را میبینم.

فرزاد را دوست دارم....جسارتش را....تیکه پرانی هایش را....حرفهایش را ...صراحتش را...

همه و همه....

اما وقتی به اون دلیل کذایی(درد قلب!!!!!!!) از کوله پشتی بدون خداحافظی رفت....

من موندم و خاطره های مشترکم با این برنامه

وقتی بعد مصاحبه با رادان مسولان! یه جورایی از رسانه ملی!!!! بیرونش کردن ...

قلبم درد گرفت....

بعد اون پخش کوله پشتی سوهان روحم شد....اینکه یکی دیگه اجراش کنه...

(گرچه بعد از ان هم چنین ماجرایی یقه رضا رشید پور را گرفت)

و بعد اون سالها....

حالا نوبت عادل فردوسی پور....

با نود زندگی کردم...به خاطرش امتحان خراب کردم...

دیر خوابیدم....حتی دعوا کردم!

و اگه قرار بشه بره انگار یه تیکه از خاطره هام دوباره میره...

عادلو دوست دارم.....

به همان دلایل......

جسارتش...صراحتش...کل کل کردنش...تند حرف زدنش ...و اون چهره خاص و دوست داشتنیش...

نود و دوست دارم....

واسه همه چیز.....

وقتی اون دوشنبه برنامه ۷۰ دقیقه ای نود اجرا شد و عادل همون عادل همیشگی نبود..یه لحظه همه چیز رو تموم شده حس کردم....

این دوشنبه همش دلشوره داشتم که پخش میشه یا نه؟و عجیب اینکه برعکس همیشه اصلا تبلیغ یا زیر نویسی درباره پخشش ندیدم.

اما وقتی با اون شکوه و عظمت دوباره ظاهر شد ...

خیالم راحت شد...حداقل!!

نود بماند یا نماند....همیشه حادثه ساز خواهد بود.

پ.ن۱:

پست قبل هم جدید هست یه سری بهش بزن

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 16:40 توسط ندا | |

۵ وارونه چه معنا دارد.......؟

خواهر کوچکم از من پرسید....

من به او خندیدم...

گفت بر روی درختان دیدم...

باز هم خندیدم....

گفت: به خدا خودم دیدم که مهران پسر همسایه ۵ وارونه به مینا میداد...!!!

انقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید.

بغلش کردم و با خود گفتم:

وقتی باریدن بی وفقه درد سقف کوتاه دلت را خم کرد....

بی گمان خواهی فهمید ۵ وارونه چه معنا دارد


باز هم منم انگاری!

بعد از پشت سر گذاشتن ۷ خان امتحانات! و سروکله زدن با هزارتا فرمول و مسئله...

بلاخره بسی اسوده گشتیم در این چند روز...

تو این مدت  که نبودم اتفاق بد زیاد داشتم  اتفاق خوب هم به اندازه...و برای هردوشون خداروشکر....

و حالا دلیل شکر گذاری:

اتفاقی برام افتاد که در عین ناباوری باعث شد شاد بشم ...

کسی رو از دست دادم.(ظاهرا") اما در واقع خییلی چیزارو بدست اوردم.

در اون شرایط سخت که فوق العاده دپرس(افسرده) بودم  اینکه میدیدم دوستام نگرانم هستن واسم یه مرهم بود....

اون دلسوزی هاشون مهربونی هاشون دعواهاشون حتی وقتی سرم داد میزدن و ازم می خواستن که ناراحت نباشم......

همه و همه تنها چیزی بود که باعث شد هنوز هم میل و رغبتی برای زندگی داشته باشم

باعث شد بفهمم هنوز هم تنها نیستم....

و اما دو اتفاق خوب:

۱- اکرم عروس شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(دلم می خواد تا ابد علامت تعجب بزارم)

اولش شوخی بود و خنده و مسخره بازی ....

یهودیدم کنار سفره عقد نشستم  چشام بارونیه....

باور کردنی نبود برام که به این راحتی از دنیای ما کنار بکشه و همسفر یه مرد ! بشه....

حالا همه ارازل هر وقت بهم نگاه می کنیم می گیم:

کلاغ پر .....اکرم پر!!!!

اما وقتی روز بعد مراسم(توضیح: مراسم اصلی بعد محرم و صفر هست این یه مراسم مختصر نامزدی بود)

اکرم سر کلاس ظاهر شد همه از ته دل خوشحال شدیم که هنوز هم ۷ تا هستیم.

۲- عینکی شدم!

شاید به ظاهر و برای خییلیا اتفاق جالب و حتی خوبی نباشه اما من نیاز به تحول اساسی داشتم!

اینکه هرکس که منو دید متوجه اون بشه و.....

پ.ن۱: شده تا حالا از شلوغی خوشت بیاد؟ از نامرتبی؟

وضعیت منه.....همه کتابام و وسایلم پخش و پلاست....یه جوری که فقط سه راه برای رفت و امد در اتاق و جود داره:

۱:با سه پرش کوچیک از در اتاق برسی یه تخت!

۲:با چهار پرش بزرگ بپری جای کامپیوتر!

۳:از روی تخت بپری روی صندلی بعد برسی به تلویزیون!!!

من این شلختگی رو دوست دارم.!

پ.ن تقدیمی:

حمید محمدی عزیز تولدت مبارک!

پ.ن دلی:

گرچه نمی شود به تو رسید یا حتی برای ثانیه ای مالک قلب تو شد اما من برای دوست داشتن تو وسعت تمام اسمانها را در اختیار دارم و می توانم انقدر دوستت بدارم که همه بدانند که سهم من در زندگی تو بودی که به ناحق از من ربودند....

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:50 توسط ندا | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ