سلام به بهاري كه مياد و ازش مي خوام كه بهترين باشه.... سلام به بهاري كه مياد و مي خواد وجودمو بهاري كنه.... و خداحافظ به تو...... اي ۸۷ كه به اندازه تمام ثانيه ها ازت بيزارم. ۸۷ رو دوست نداشتم..خودت كاري كردي كه ازت بيزارشم..وگرنه منكه باهات مهربون بودم.... دوست نداشتم چون همش روزمرگي بودي و بس.... چون اگه گاهي از يكنواختي در ميومدي فقط تلخي بودي و بس... خاطره خوب هم داشتي يكي ۲۸ /۲/۸۷ به خاطر دو موضوع: قهرماني تيم محبوبم...پرسپوليس پيوستن من به جمع وب نويس ها. يكي ديگه: 24/9..... و ۲۳/۱۱.... اما ۸۷ قبول كن كه اينا خييلي در برابر سيل خاطرات بد كم اند. قبول كن كه واسه من خوب نبودي... بيشتر از تو از شنبه هات متنفرم.....از همشون..اسمشونو گذاشتم شنبه هاي لعنتي. توي تقويمم نوشتم: هفته شش روز دارد بودن شنبه..... تو كه ميدوني واسه چي؟مگه نه؟ تو كه ميدوني من خييلي تلاش كردم كه به هيچكي نگم چقدر سخته اما موفق نشدم... تو كه خودت ديدي خواستم مثه هميشه بخندم اما نشد.. تو كه ديدي تقصير من نبود كه از گريه من همه گريه كردن. تو كه ديدي ، نه يعني تو كه خودت اينكارو كردي كه من اينقدر امسال متحول بشم. يادته تابستون و اون خاطره هاي تلخ؟؟؟ يادته همين اسفند؟؟؟؟ يا نه اصلا دي يادته؟؟؟؟ ۸۷ دفتر خاطراتمو خوندي؟؟؟؟ديدي چي نوشتم؟؟؟ تو اتاقم سرك كشيدي؟؟ ببين من عروسك نيستم ...نه....من ادمم! ببين من از سنگ هم نيستم....با اون مجسمه سرد و بي روح روي كمد هم كلي تفاوت دارم.....مي دوني تو چي؟؟؟ قلب.... اره...فرق من و اون توي قلبه توي دل..همون كه تو امسال زياد شكستي. ببين ۸۷ به ۸۸ بگو كه برام شادي بياره-البته از نوع واقعي- به ۸۸ بگو كه برام تازگي بياره.... بهش بگو دلم مي خواد برام عطر خدا رو بياره....يا شايدم بيشتر دلم مي خواد منو ببره. همين. پيشاپيش عيدتون مبارك...موقع تحويل سال منم دعا كنيد. پ.ن: كاملترشو در وبلاگ ابجي سميه بخونيد از زبون خودش...ولي حرف دله من.... گرچه من نمي تونم به زيبايي اون بنويسم. تا امروز- زنگ اخر- فیزیک. از دفتر مدرسه رسیده اس یک خبر که بنده احظار شدم!!! خیالم راحت شد که هیچ اتفاقی نیافتاده، همونطور که به سمت دفتر می رفتم داشتم فکر می کردم که واسه چی باید جواب بدم و احتمالا تعهد؟! - واسه کل کل زنگ پیش با ناظم و معاون؟ - واسه شلوغ کردن در زنگ اول؟؟؟ -واسه بزن و برقصی که توی کلاس راه انداخته بودم؟؟؟ تو همین فکرا بودم که رسیدم به دفتر... ب خلاف همیشه خییلی مهربانانه باهام رفتار شد .... و ناظممون یک عدد کادو کوچیک به ما دادند...!!!! یهو انگار یکی یه پارچ اب یخ ریخت روم... امکان نداشت که مخاطب من باشم!!!! اما انگاری واقعا بودم...در جواب پرسش من ناظم محترمه به این اشاره کرد که یک عیدی بود...!!! وقتی برگشتم تو کلاس بچه ها داشتند دنبال تهیه حلوا می گشتند...واسه مراسم ختم من! اونا هم که کادو رو توی دستم دیدند درجا خشکشون زد...وبعد کلاس منفجر شد از خنده... اخه ادمهایی مثل من که تا حالا جز برای تعهد گرفتن و توبیخ و بی انظباطی به دفتر مدرسه نرفتن جای تعجب داره که یهو اینقدر تعقییر موضع بدن پ.ن: خیییلی مهم: کی گفته من تعقییر موضع دادم؟؟؟ اگه من همونم که هستم پس از این به بعد ۶ برابر زلزله میشم.... چون خیالم راحته که دلِ ناظممون رو بردم. بهمون میگه روح های سرگردان مدرسه!!! اما توی این یه ماه اونقدر زندگیم بازیچه سرنوشت قرار گرفت که همه حیرون موندن. بزار اینجوری شروع کنم: هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی عاشق بشم ،حداقل تا مدتها...البته الانم همین حس رو دارم الان که برگشتم سر خونه اول!!!!!!!! البته اسم اینو مسلما نمیشه گذاشت عشق..شاید تنها یه حس زودگذر نوجوونی بود که اومد و رفت...اما توی این رفت و برگشت سر من چی اومد؟؟؟؟ من همیشه به ادمهایی که اینجوری عاشق میشدن و دل می بستن می خندیدم..کسی چه می دونه شاید نفرین اونا بود که منو گرفت؟ همیشه به این دوستی های مسخره و الکی که همه دچارش بودن می خندیدم و می گفتم ادم کور تا این حد؟؟؟؟؟ من همون دخترک مغروری بودم که می رفت تا در راه خودش تک سوار باشه و به هیچکس اجازه نمی داد حتی قدمی به سمت اسمون دلش نزدیک بشه .. پس چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با همه واسه من فرق داشت.. برعکس ادمای دور و برم بود برعکس همه اونایی که جلوی من می خواستن یه جوری ابراز وجود کنن و خودی نشون بدن ...از همه این ادما بدم می اومد. ولی اون بی تفاوت بود... شاید همین بود که یهو چشم باز کردم و دیدم دارم توی تک تک ثانیه های زندگیم دنبال یه رد پا-هرچند کوچیک- از اون می گردم. خییلی ساده وارد دنیای من شد...من که دور خودم یه حفاظ مطمئن ساخته بودم ...پس اون چه طور به حریم دل من وارد شد؟؟؟؟؟ بین دو تاریخ ۲۴/۹ تا ۲۸/۱۰ تنها ۴ بار دیدن اون هم به فاصله خییلی زیاد و مدت کم بود که باعث شده بود احساس کنم وارد شده. اما ۲۸/۱۰.... شنبه لعنتی..... گفت تموم!!!!! چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون ارزش تو رو ندارم. چون لیاقتت بیشتر منه(که واقعا هم بود) چون تو خوبی...چون ...چون... چون به همون راحتی که شروع شده بود به همون راحتی هم تموم شد. این وسط اصلا مهم نبود که دلی شکسته میشه یانه؟؟؟ این وسط اصلا مهم نبود که کسی میمیره یا نه؟؟؟؟ این وسط اون همه احساسات صورتی مهم نبود..... این وسط اشکهای من مهم نبود.... هیچی مهم نبود. بعد یه مدت -به خاطر یه ماجرایی- دوباره برگشت....که من فهمیدم معنی حرفاتو!!!!(دروغ می گفتی چه ساده.) برگشت....عمر خوشی اینبار طولانی تر بود....اینبار پسرک قصه مهربانتر بود... اما؟؟؟؟ بازم تموم شد.... اینبار خییلی ساده تر اما سختر. همین امروز تموم شد...یه شنبه لعنتی دیگه. مثل تموم شنبه های دیگه. اینبار من خواستم تموم شه...ادامه اون رابطه مسخره اصلا سودی نداشت. من با کلی شوق و عشق و اون منو با تمام دوست دختراش یکی محسوب می کرد. تموم شد. توی این مدت اونقدر شکسته شدم که کسی باورش نمیشه.اونقدر باریدم که کسی باورش نمیشه. اینا مهم نیست مهم اون باوریه که من بهش رسیدم شاید من به چنین تجربه ای نیاز داشتم یه تجربه هر چند تلخ ... اما مطمئنم که این عشق نافرجام یه روزی به من کمک می کنه که بیشتر ادمها رو بشناسم. تو معلم خوبی در راه عشق نبودی ...چون همه بدیها رو به من یاد دادی!!!! پ.ن۱: اصلا اهمیتی نداره که این ماجرا برای منه یا یکی دیگه... به نظرت دختر قصه ما(یه قصه حقیقی) کجا اشتباه کرد؟؟؟ تو انتخاب؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا با دلش چی کار کنه؟؟؟؟؟؟ پ.ن۲: از زبون خودم نقلش کردم ....همین!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




