اگه بهتون بگن برگرد به گذشته و ۴ تا کاری رو که نکردی یا اشتباه کردی رو جبران کن چه کارایی رو انجام می دادین؟ خواهشا صادقانه جواب بدید: ۱- ۲- ۳- ۴- انگار اطرافیانت تازه وجودت رو باور کردن... همه ناگهان همه حس های رنگین کمانیشان گل می کند مامان یکسره دنبالته که یه وقت حالت از اینی که هست بدتر نشه.... بابا هر وقت از راه میرسه اول از همه حال تو را می پرسه: ندا خوبه؟ داداش کوچیکه کمتر سربه سرت میزاره ...چشم که باز میکنه و می بینه سرم به دستته میگه : طفلک!!! برای دوستات عزیز میشی...تلفن خونه مدام به صدا در میاد و همه می خوان بدونن حالت چه طوره؟؟ وقتی روز بعد وارد مدرسه میشی و هی همه ازت حالت رو می پرسن ..ادم حال میکنه! اس ام اسا به طرفت سرازیر میشن: -جیگر امروز کلاس بدون تو سوت و کور بود... - جات تو کلاس امروز بدجوری خالی بود....بدون تو کلاس صفا نداره جوجوی من!! -ندا جواب بده نکنه جدا مردی؟؟؟ - دیوونه الان سکته می کنم ها!!! ( وبعد که اروم و کوتاه براش می نویسی هنوز زنده ام میگه:)خاک تو سرت گفتم الانه که باید بیام حلوا خوری!!( خب اینم یه نوع ابراز علاقه س دیگه حتی اونیکه به بی محلی شهره عام و خاصه یهو مهربون میشه و میگه: حالا حالت خوبه؟؟؟!!!!!!!!! مریضی در کنار انواع بدی هایی که داره این خوبی را هم برای ادم هدیه میاره.... اینکه به ادم یاد اوری کنه هنوز هم ته قلب بعضی ها قرار داری!!!!! پ.ن: زیرا خود نیز غمگینند... با انکه تنهایند ولی از خود می گریزند... زیرا به خود... و به عشق خود.... و به حقیقت خود.... شک دارند!!!! پس دوستشان بدار اگرچه میدانی.... دوستت ندارند!! پ.ن: از صبح بیمارستانم می فهمی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فشارم داشت می رفت به سمت مرگ!!! ترسیدم من نباشم تو به کی کم محلی کنی؟؟؟؟ هنوز اثر سُرم درد میکنه....به فکر اون نباش قلبم بدتره!!! عید خود را چگونه گذراندید؟ اما از اونجایی که ما این روزها بزرگ شدیم و دیگه بهمون انشا نمیگن(عوضش هزار کوفت و درد و زهر مار دیگه میگن ۱ فروردین: صبح بیدار شدیم در طی یک عملیات متحیر کننده لباس های عیدمان در انجا از دیدن جمعیت کثیری از پسر خاله ها و دختر خاله ها و.... بسیار مشعوف شدیم. بعداز ظهر جومونگ نگریستیم . شب بعد از مقداری کل کل با جماعت پسر خاله ها به خواب رفتیم! ۲ فروردین: تا لنگ ظهر خوابیدیم بعد به همراه همه ناهار خوردیم. بعد از ظهر جومونگ نگاه کردیم شب ابتدا ماه عسل سپس مرد دو هزار چهره و سپس عید امسال نظاره کردیم و سعی کردیم لبخند بزنیم! ۳ فروردین: خروس خوان (!) صبح بیدار بودیم کمی هم به عید دیدنی رفتیم در انجا با دختر خاله جان خودمان مقداری اجیل دزدیده و در کیفمان پنهان کردیم ظهر ناهار را در اغوش طبیعت(!!) میل کردیم پسر خاله جان را در هنگام ارتکاب جرم( شما بخوانید قصد شماره دادن!!! همچنین خودمان سعی کردیم برای دختر خاله جان یک عدد شوهر مناسب پیدا کنیم در همین راستا یقه يک عدد گدا ی خیابانی را سفت چسبیدیم و لی ایشان دختر خاله جان را نپسندیده و همه ما افسرده شدیم. بعد از ظهر تصمیم گرفتیم که استین ها را بالا بزنیم و برای همان پسر خاله جان منحرفمان به خاستگاری برویم همه چیز هم از من شروع شد که اخطار دادم جوان مردم داره از دست میره!! مامان جان و خاله جان بعد انتخاب دختر مورد نظر لباس های شیک خود را پوشیده و مهیای رفتن بودند که من هم برای رفتن اعلام امادگی نمودم از من اصرار از اونا انکار.... خلاصه ما را نبردند و ما هم نفرین کردیم که الهی در خانه نباشند و از انجایی که خدا یار بی کسان است عروس مورد نظر در سفر بود و من و دختر خاله جان و پسر خاله جان به قیافه مامان و خاله مان تا جایی که جا داشت خندیدیم.! ۴ فروردین: خاله جان کوچولو با بچه ها و همسر گرام امدند تقریبا چیزی شبیه مهد کودک اونجا تشکیل شد دایی جان امدند و ما ناطق مجلس گشتیم و از شلوغ بازی هایمان در مدرسه گفتیم و هی همه انگشت به دهان گرفتند که : با با تو دیگه کی هستی؟؟؟ شب جومونگ نگاه کردیم و هی حرص خوردیم وکلی فحش نثار تسو و ننه اش و قوم طایف اش کردیم وکلی قربان صدقه جومونگ و سوسانو رفتیم و هی دایی جان به ما چشم غره رفت و ما هم هی ترسیدیم!!!( نترسیدیم) ۵ فروردین: دایی جان کله سحری به هوس افتاد که کل موبایل مارا جستجو کند و هی در وسط بازرسی گیر از خودش تراوش کند!!!!! ولي خوشمان امد كه دايي جان يك عدد سوتي نتوانست بيرون بياورد.!!! با پسر خاله جان داماد نشده مان بدمینتون بازی کردیم و ایشان هی ما را حرص داد!!! به همراه دختر خاله جان به قصد خرید یک عدد کیف پول به بازار رفتیم اما در اخر دست از پا درازتر برگشتیم!! ۶ فروردین: به خانه مان بر گشتیم اتاق صورتی خوشگلمان را یک ادم ناشی از ان ور دیوار خراب کرده!٬ و ما را عزادار!! اتاقمان را خالی کردیم!! جومونگ نگاه کردیم عید دیدنی رفتیم ماه عسل دیدیم مرد دو هزار چهره دیدیم شب در اتاق برادر خوابیدیم و تخت ایشان را تصاحب کردیم! ۷ فروردین: تا لنگ ظهر خوابیدیم!!! بعد هیچ کار مفیدی انجام ندادیم جومونگ نگاه کردیم عید دیدنی رفتیم ماه عسل دیدیم مرد دو هزار چهره دیدیم شب در اتاق برادر خوابیدیم با این تفاوت که محمد نذاشت من روی تخت بخوابم وما تا صبح با خودمان در خواب درگیر بودیم! ۸ فروردین: برنامه روز قبل بدون تکرار!!! شب تا جایی که جا داشت از دست دار و دسته فوتبالیست ها و علی دایی حرص خوردیم!!! و کلی اعصابمان داغون شد. ۹ فروردین: بهترین روز عید را گزراندیم ساعت ۱۰:۴۵ تا ۱۱:۱۵ بعد رفتم خونه فهیمه...... شب عید دیدنی... جومونگ و مقدار متنابهی فحش نثار خاندان تسو و ننه اش! شب ترجیح دادیم در اتاق تخریب شده خودمان اسوده بباشیم بنا به همان دلیلی که ..... و البته ضایع شدیم! ۱۰ فروردین: مهمان امد این هواااااااااااا!!!! ۱۱ فروردین: ما تکلیف عید داریم!!! به نوشین زنگ زدیم و پرسیدیم که ایا ۹۰ سوال ریاضی را حل کرده؟؟؟ و از پاسخ مثبتش مشعوف شدیم!! بعد دفتر او را گرفته و عینا رو نویسی کردیم!! زیست را از فهیمه گرفته و ....!!! ۱۲ فروردین: فقط جومونگ نگاه کردیم هی حرص خوردیم هی فحش دادیم هی اشک ریختیم. شب مهمان داشتیم این هواااااااا(۴ نفر!!) ۱۳ فروردین: باران می امد در حد تیم ملی!!!!(البته از نوع اسپانیا!) اما به اغوش طبیعت رفتیم باران می امد از زمین و اسمان. ما هی به پدر و دار و دسته پدری التماس کردیم که در این هوای خوب بمانند اما انها فرار را بر قرار ترجیح دادند. ۱۴ فروردین: این بار به یک ۱۴ به در اساسی رفتیم اولش با دختر عمه جان بر فراز کوهها!! بعد با دختر عمه/ دختر عمو ها/ پسر عمه ها/ عمو! یک عدد وسطی باحال بازی کردیم و هی گفتیم: بنده یک گل دارم و خییییلی هم دوسش دارم....به به سپس ناهار خوردیم و کلی بازی کردیم عموها را به رقصیدن وادار کردیم!!! و بعد برای جومونگ به خانه برگشتیم اما دریغ....! و ما در پایان این عید به خوبی یاد گرفتیم که: ملت را سرکار بگذاریم. پيامك(!) ارسال كنيم!! جومونگ نگاه كنيم خوب به به بگوييم و ..... پ.ن: همه کسایی که بهم قول دادن برای پست قبل نامه بنویسن هنوز هم منتظرشون هستم... پس یادتون نشه همیشه عاشق نوشتن بودم...و بعد اون نامه نوشتن..اینکه بشینم ساعتها برای ادمهایی که دوسشون دارم نامه بنویسم خییلی از این نامه ها به دست صاحبشون نمی رسه و من حتی با اینکه اینو می دونم به کارم ادامه میدم ...حس خوبیه که بشینی و تمام حرفاتو توی یک نامه بزرگ بنویسی بعد به اون عطر بزنی و به دست صاحبش برسونی.... نامه های من همیشه طولانی بوده وهست چون خودم دوست دارم که اینطور برایم بنویسند.. بلند و طولانی....... اما راستش خییلی وقته(از ۲۳ بهمن) (عزیزترین نامه تمام عمرم)که کسی برای من (دقت کن...فقط من!) نامه ننوشته ...همینه که این روزها دلم می خواهد این همه که برای بقیه نوشتم یکبار هم انها برای من بنویسند.... پس اینجا.... تو بنویس.....درباره من ....فقط و فقط برای من...بنویس. اگه ازم بدت میاد اگه فکر می کنی لوسم یا.... بنویس!!! یا نه حتی توی نامه از خودت و روزگارت هم بنویس....ولی برای من بنویس... گله کن ،شکایت کن، بخند، مرا مسخره کن...اما برای من بنویس! پ.ن: دلم نمی خواد که تعریف و تمجید بیخود بشنوم مطمئنا هدفم چیییزی بالاتر از یک نامه کوتاه بوده. پ.ن: کوتاه نباشد نامه هایت لطفا"!!!!!!!! پ.ن:![]()
![]()
وابراز احساسات می کنند....![]()
![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)ما خودمان عید خود را شرح می دهیم:
را پوشیدیم و به سوی شهر و دیار مادری حرکت کردیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
) دستگیر کردیم و به موعظه پرداختیم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




