تبليغاتX
جایی برای من
جایی برای من

در حالی می نویسم که فقط 2 ساعت دیگر اخرین دقایق 17 سالگی ام به اتمام می رسد....
سرم انقدر شلوغ است و به واسطه جشن فردا کلی کار انجام نشده دارم که فرصت فکر کردن به....
به نبودن ارازل؟
به نبودن ...؟

نه...
هرچه قدر هم سرم شلوغ باشد...
فرصت دارم که فکر کنم که چقدر زود بزرگ شدم و از ندای چند سال پیش فاصله گرفتم...
هرچه قدر هم سرم شلوغ باشد فرصت دارم که ببینم ارزش 17 سال استفاده از اکسیژن هوا را داشته ام یا نه؟!

مهم:
فردا شب با اتفاقات تولدمان به روزیم.....

پ.ن:
من هستم و تولدی که نمی دانم ایا باید به خود تبریک بگویم یا ...؟!

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 22:21 توسط ندا | |

ارازل برای همیشه پر!

گروه هفت نفره ای که عاشقانه دوسش داشتم....پر بود از شیطنت و البته محبت....

ساده بود مثل خودمون....پر سر و صدا.....پر هیاهو....

سه سال کنار هم بودیم..اما هیچ وقت مثل امسال به هم وابسته نشدیم....

شیطنت هایی که همه رو انگشت به دهن کرد.....

حاضر جوابی ها.....کل کل هایی که همیشه برنده بودیم....

با این همه خاطره های خوب چی کار کنم...؟؟

با عکسایی که به دیوار اتاقم زدم..؟ عکسایی که داریم از سر و کول هم بالا میریم...

کارنامه پر نمره گند... برام یاد اور شماهاست.....

دیگه رئیس چه گروهی باشم..؟برای کی شلوغ کنم...؟

با کی نقشه خبیثانه بکشم...؟

دفتر خاطراتم پر لحظه های بودن کنار ارازله.... کافی شاپ ها..... تولد ها...ساندویچ های مستر مرادی......خانم مدیر همیشه بد اخلاق... ناظم همیشه کل کلی....

خیابون پر خاطره.... دبیرستان دخترانه... طبقه دوم... کلاس سوم تجربی ۱.... ردیف اخر.... هفت صندلی نام گذاری شده....

تخته اسم نویسی شده...دیوارای نقاشی شده.....در کلاس شکسته...

کل کل با مدیر ومعلم.... تعهد انضباطی اونم نه یک بار بلکه چند بار..... گزارش اخلاقی...!

ستون بی انضباطی های پُر!!!

اهنگ گوش کردن سر کلاس دینی.... حرف زدن با موبایل سر کلاس ریاضی..!

پیچوندن و نیومدن سر کلاس....عوضش دو دره کردن مدرسه و رفت به کافی نت و کافی شاپ... تیغیدن...اب نانا ناس... ساندویچ گوشت!...عکس گرفتن....اوردن موبایل.....مسخره کردن دبیر دینی....

نامه های الکی.....دلتنگی های لوس.....فحش های اب نکشیده ارازلی....اصطلاحات مخصوص ارازلی....

مژگان و ۲۳ ساعت حرف زدن با موبایل.....

جواد ( فهیمه) و اخلاق سگی معروفش و درگیری های خواستنیش

نوشین و مهربونیاش....

اکرم و شوهرش و ۷ توله اش.....

نازی و پنهون بازی ها....

نجمه و مسخره بازی ها و کل کل با من....

و من....

ندا...!

زلزله هفت ریشتری....مدرسه!

نجمه سال دیگه با کی کل بندازم؟ به خاطر کی تعهد بدم...؟

وقتی من نیستم نبود موبایلو چه می کنین؟!!؟( احتمالا بیشتر از من دلتون واسه اون تنگ بشه)

جواد ( فهیمه)دیگه با کی برم و بیام...؟ با کی به پسرا بخندم..؟ مسخره شون کنم..؟ با کی کلاس و بپیچونم...؟

نوشین دیگه با کی حرف بزنم..؟ با کی برم دنبال تجربه های جدید..؟

مژگان به  اسکل بازی های کی بخندم....؟سال دیگه گوشی من دست کی باشه!!؟

اکرم...تو بگو چه جوری دوریتو تحمل کنم...؟

مدرسه جدید بوی دلتنگی میداد..بوی بی کسی... بوی غربت....بوی نبودن ارازل...

مدرسه جدید..یعنی فقط درس بخون... یعنی ندای شلوغ پــــــــَر!!!

مدرسه جدید..یعنی ارازل پـــــــــــــَر!

مدرسه جدید..یعنی خیابون گردی ها پـــــــــــــــــَر!

مدرسه جدید یعنی خاطره های خوب پـــــــــــــــَر!

مدرسه جدید..یعنی شیطنت پــــــــــــــــــــــــــــَر!!

مدرسه جدید..یعنی تموم شدن من!!

پ.ن:

امروز بعد مدتها...( بعد ۲۱ خ.ر.د.ا.د)

اهنگ امیر تتلو که برای ایران س.ب.ز خونده بود و گوش دادم....

اگه نمی خوای رای بدی...معنیش اینه که جا زدی...که می خوای حسابت نکنن....

یه بار دیگه همه پشت هم..یه بار دیگه هم بستگی.....

ریشه کن فقر و فساد...

 

+ تا امروز نمی تونستم این اهنگو گوش بدم...کاش امروز هم این کارو نمی کردم....گند زد به عصر جمعه ام!

 

+ این س.ی.ا.س.ت لعنتی نمی دونم چرا نمی خواد دست از سرم برداره!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 23:45 توسط ندا | |

متولد مرداد ۷۱!

از نوع یکم!

کسی می دونه باید چه شمعی رو فوت کنم؟!

....

کسی می تونه بگه باید چه ارزویی کنم؟!

 

راستی خوشحال باشم؟!

گرچه این روزا بهانه ای نیست...

پ.ن:

الکی نوشتم..تو نخون!

تبریک:

مهریار ناظمی عزیز....

تولدتونو... با هزاران شاخه رز سرخ تبریک میگم....

البته شرمنده با یه روز تاخیر!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 0:17 توسط ندا | |

توی زندگیم ۳ چیزو همیشه گم می کنم...

۱:

وقتی دارم درس می خونم...بین کتابا و کاغذ باطله هام...مدادمو...!

۲:

لابه لای کیف شلوغم و همچنین اتاقم ...موبایلمو....!

۳:

در هیاهوی شدید زندگی روزمره...خودمو!

پ.ن:

کاش خودم هم مثل موبایلم بودم که وقتی گمش می کردم می شد با یه میس کال پیداش کرد!!!

پ.ن:

کلا اینجوریم:

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 14:43 توسط ندا | |

محمد جان ....

داداش گرامی...اینجانب ندا رسما ورودت را به دنیای ۹ سالگان گرامی می دارم!

داداش جان جان باورمان نمی شود به این زودی ۹ سال گذشت...از ان روزی که یک نی نی سرخ و سفید را در دستان ما گذاشتند!

برادر عزیز... همانا اگر ۱۰ سال دیگر اینجا را خواندی بدان یگانه خواهرت را فردی بود بسیار شریف...که با اینکه بر سر اذین بندی منزل اقای پدر به مناسبت تولد شما از بالای نردبان ( یا شاید نردبام؟!)  به پایین پرتاب شد و پای چپش از بالا تا پایین دچار کبودی مفرط شد(!) اما از چیییزی فرو گذار نکرد و تا پاسی از شب به شاد کردن جشن شما پرداختیم!( استغفرالله!)

برادر گرامی...جناب اقای محمد ....درست است که ما گاهی خییلی به شما گیر می دهیم( همش در راستای ادمیزاد شدن شماست به والله!!!) اما بدان و اگاه باش که علاقه وافری را نسبت به شما در دل احساس می کنیم.

و امید واریم که به ارزوی هایتان رسیده شوید....

اینکه یک روز با جناب نیکبخت ملاقات کنید! و همبازی!

اینکه روزی در تیم محبوبتان / محبوبمان / و محبوب همه ... پرسپولیس بازی کنید....

 

 

پ.ن:

احتمالا کم پیدا خواهیم شد...سیستممان به فنا رفت....و از داشتن ان محروم شدیم!!!! به شدت خراب شده!

پ.ن:

تولدش مبارک!

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 20:42 توسط ندا | |

جایی فقط برای من و دوست دارم....

چون:

اینجا ادمایی میان و میرن که از هر قشری هستند....

خبری/ ورزشی/ سیا*سی/ ادبی/ هنری/ دانشجو/ دانش اموز/ و هیچی!

جایی فقط برای منو دوست دارم  چون:

منو با دنیایی اشنا کرد که تا حالا فقط شنیده بودم...

جایی فقط برای منو دوست دارم  چون:

دوستانی برام اورد که حتی توی خواب شبم هم ندیده بودم..

مثلا خدایی من کی فک می کردم یه روز با حامد غفاری اشنا بشم؟؟؟؟!؟؟!؟!

اونی که هر شب فقط خبرشو می دیدم....

یا کی می دیدم با مهریار ناظمی اشنا بشم؟؟؟!؟!؟!؟!

یا مثلا سبحان؟!؟!؟

یا ساحر كه هر كدوممون يه سر كشور پهناورمون قرار داريم...

يا سارا؟

يا ابجي سميه...

و هزار تا ي ديگه؟؟؟

و حالا يك سال و چند ماه از 28/ ارديبهشت/ 87 مي گذره.....

و حالا از تاسيس اين وبلاگ روزهايي زيادي گذشته....

اينجا رو دوست دارم چون...چون..... جايي فقط براي منه!!!!!

يه تشكر از همه كسايي كه توي اين مدت همراهم بودند:

مهريار ناظمي:  كمي تا قسمتي گوينده خبر استاني ولايت خودمان!، به شدت پرسپوليسي. اين روزها هم كم پيداست...گشتم نبود نگرد نيست!

حامد غفاري:كمي تا قسمتي گوينده٬ كمي هم شنونده٬ بحث سيا*سي نمي كند اصرار نكنيد!٫ هم استاني من!، خوب ، جوان ، با انرژي!!!!(شبيه پيام بازرگاني شد!)

ساحر گلم: دانشجو، هميشه ارام بخش، روي حرفاش به هر نحوي ميشه حساب پس انداز باز كرد!

ساراي عزيز: دوست، خواهر، دانشجو، پيگير هميشه فندق، تشويق من به كارگاه بازي،

ابجي سميه: اولش خواهر، بهد فهميدم خودم است!، بعد ها هم رفت....

پيام: كنكوري؟، هميشه در صحنه، من را از بحث سيا* سي ترسانده!!، نيازمند دعاي خير همگيتان است تا در رشته اي قبول شود!

سبحان محمديان: تا حالا هيچ بني بشري نفهميده كه من در وبلاگ اون و اون در وبلاگ من چه كاري مي كنيم....بنده كه به قول ايشان مشغول صرف سيرابي با بنا گوش اضافه هستم!!!! به شدت سيا* سي!!! و اين تنها نقطه اشتراكمان است در بقيه موارد از نوع كارد و پنير هستيم البته از نوع كاغذي....

كلا وقتي يكي دو روز نيست دلمان بدجوري هم شورش را مي زند هم خوشحال است هم ناراحت!!!!

( شور به خاطر زبان سبزش!!! خوشحال به خاطر ارامي اعصاب!!!! و ناراحت هم به دليل پايين امدن كل كل خونمان!!!)

نجوا جون: همان معاون اول خودمان در گروه ارازل، به شدت درگير جماعت مذكر، كمي تا قسمتي مثل پيچ و مهرمان مي ماند!!!  اصولا مثل ادم نمي شود با اين موجود حرف زد بايد به او گفت.... يا مثلا..... يا همون كه فرزانه ميگه.

 

 فرزانه پروين: همان كه اينجا را به دامنمان انداخت!، شاعر، علاقه شديدي با استفاده از كلمه برو...بشور دارد( لغت به كار برده شده در.... ارازلي است)

 

 

 عذر خواهي ۱:

جدا شرمنده اين يه كمي طنز بود....فقط خواستم ديگه مثلا سيا *سي  ننويسم اما بازم با س.ب.ز نوشتم!!!!

عذر خواهي ۲: وبلاگ عزيز از اينكه سرت هوو اورده و با ان يكي وبمان كلي حال مي كنيم و هيچ كس ادرسش را ندارد شرمنده!!!!!!

توضيح: همچنان علاقه شديد به بحث هاي سيا*سي در من اين روزها فوران مي كند.....

دعا: فقط لطفا اينجا را ف.ي.ل.ت.ر نكنيد!!!!

 تنبلي:كتاب فيزيك از ديروز روي صفحه ۱ ثابت مونده!!!!

خوشحالي: امروز كل ارازل را از رويت گذارانديم چون كمي تا قسمتي ابري دلمان برايشات تنگ شده بود .....

تعجب: انضباط شد ۱۸!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  رفتم دفتر ميگم: من مي خوام به نمرم اعتراض كنم.

ناظم: به چه درسي؟

- انضباط!!!!!!!!!

- زياد بهت نمره داديم؟؟؟؟؟؟؟

- كمه!!( خدايي من روم شد برم اين حرفا رو بزنم ؟چرا كه نه؟!؟!)

- برو تا پرتت نكردم تو خيابوووووووووووووووووووووووون.

 ارزو: س.ر ف.ر.ا.ز باشي و.ط.ن. م.ن

همينجوري: بسوزه پدر ترس از ف.ي.ل.ت.ر. شدن!!!

 

بعدا نوشت:

اقا / یا خانم یه نفر اگه امکان داره ادرسی از خودت به جا بزار...
در ضمن بی صبرانه منتظرم اون فردی رو که در نظر خصوصیتون گفته بودید معرفی کنی...ممنونم.

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 13:29 توسط ندا | |

الفبای سبز ایرانیان این است:
الف: انسانيت
ب: بخشش
پ: پندار نيك
ت: تبادل افكار
ث: ثبات جهاني
ج: جنبش مردمي
چ: چالش هاي انساني
ح: حقوق بشر
خ: خودسازي
د: دوستي
‌ذ: ذوالقرنين (كوروش كبير )
ر: رهائي خلق
ز: زندگي
ژ: ژرف انديشي
س: سربلندي
ش: شهامت
ص: صلح طلبي
ض: ضابطه جوئي
ط: طاقت
ظ: ظلم ستيزي
ع: عدالت جوئي
غ: غیرت
ف: فقر زدائي
ق: قانونمندي
ک: كردار نيك
گ: گفتار نيك
ل: لیاقت
م: مبارزه
ن: نوع دوستي
و: وارستگي
ه: هم انديشي
ی: يك دلي

 

 

----------------------

اگه فک کردی که به کار بردن رنگ سبز یک شیوه اعتراض است...درسته!

شرح حال:

این روزا که صدا*ی امر*یکا قعطه.... که بی بی *سی قعطه که شبکه های ماهو*اره ای نیست.....

این روزا بابا یاده رادیو افتاده! رادیو گوش می کنه!

این روزا من خوشحالم که که با اجازه مامانم به میر حسین موسوی رای دادم!!!!!!!!!!!!!!!( رای مامانمو!)

این روزا من دلم می خواد گوشامو ببندم نشنوم که جوونا یکی یکی دارن کشته میشن!!!

این  روزا  شنیدم که را*ی ها رو ریختن توی رود کارون!!!!!!!!!! یک اطلا*عاتی گفته!!!!!!

این روزا از اینکه در ایرانم( حس مالکیتی که همیشه نسبت به دوست داشتنی هام داشتم) داره اینطور اتفاق ها می افته عصبانیم!

این روزا اخبا*ر ایران اعلام می کنه که همه چیز ارومه!!!

این روزا توی ایران کسی کشت*ه نمیشه و ما باید به فکر یک کودک فلسطینی باشیم که توپ ندارد و کنار گوشش یک گلوله رد شده است!

این روزها ایران من انقدر بی دغدغه است که مگس گرفتن اوباما را پخش کند

این روزها من انقدر دلم بحث سیا*سی می خواد که....

این روزها دلم می خواهد ۳۰ سالم بود!!!!

این روزها خییلی الکی الکی به خونه رئیس شورا*ی نگهبا*ن تشنه ام!

این روزها من مانده ام ان اقایی که لقب خس و خاشاک را داده بودند به رای دهندگان  کجاست؟

این روزها کنکور هم برایم جالب است...اما نه به شیرینی سیا*ست.

این روزها....

پ.ن:

فیلتر نشه.....

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 1:17 توسط ندا | |

+ نمی دونم چی بنویسم....

+  کاربرد اینجا برام عادی نیست...

+ شاید یه وب دیگه زدم که ادرسشو هیچکی نداشته باشه و راحت بتونم خودمو اونجا فریاد بزنم می فهمی؟

+ پسرخالم، دوستام، ناظم، و .... ادرس اینجا رو دارن....

+ کارنامه گرفتم گند زدم ....جوری که نمیشه جمعش کرد...

+ ریاضی رو افتادم... شدم <۹> خنده داره مگه نه؟

+ مشهد خوب بود....حرم..زیارت...دعا...

+ حالم از اخبار ۳۰یا۳۰ بهم می خوره.... از tv نگاه کردن این روزا خوشم نمیاد....

+خوشم نمیاد یکی منو.... فرض کنه...خر خودتی( مخاطب خاص)

+ حالم از این همه دل تنگی و فاصله که فضای بین من و تو رو اشغال کرده بهم می خوره( مخاطب خاص)

+ به یک عد عد( همون عدد شما) گوش شنوا نیاز مندم که فقط بگذارد من حرف بزنم و او گوش دهد.

+ به یک عد عد اتاق تمیز کن نیازمندم که اتاقم را تمیز کند

+ به یک عد عد حافظه جدید نیاز مندم!!

+ به یک عد عد گذشته بدون هیچکس نیازمندم!

+ کتابام داره چشمک می زنه...باید بخونم...درس ...

+ هوا گرمه ...دلم پاییز می خواد...۲۴/۹

+ دلم ارازل می خواد...شلوغی می خواد ..دعوای معلم...جیغ....عکسای پنهونی...حرف های خنده دار...فحش های ارازلی....ولگردی های... دلم مهر ۸۷ رو می خواد تا خرداد ۸۸

+ ا ماه دیگه تولدمه باورم نمیشه...چه زود دارم بزرگ میشم؟

+ کسی می دونه کسایی که رشته شون کامپیوتره کی کنکور میدن؟؟/

( خییلی مهمه...دلم نمی خواد از خود اون بپرسم ولی دلم می خواد بعد امتحان بهش خسته نباشید بگم)

+ اين عكس ارازله.... 7 عضو اصلي و زهرا كه دوست عزيزيه....

تولد نوشين بود...زنگ دين و زندگي!!!! عكسه خيييييلي خييييلي هول هولكي شد!

بعدا نوشت: این عکسه چرا باز نمیشه؟ کسی می دونه؟

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 13:7 توسط ندا | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ