یه دختـــــــر لجباز ِ یکــــــــدنده ِ بی خیال ِ درس نخون ِ شلوغ ِ پر حرف ِ لوس ِ غیـــــــــر قابل تحمل! من از نظر دوستام: یه دخــــــــــــتر باحال ِ پایه ِ شلوغ ِِ دیوونه ِ عاشق ِ شاعر ِ مسخره ِ معصوم(!) من از نظر اقای پدرم: یه دخــــــــتر نجیب ِ درسخون ِ اروم! من از نظر مادر خانومی: یه دخــــــــتر الکی خوش ِ الکی غمگین ِ عصبی.... من از نظر اطرافیانم: یه دختر مغــــــــرور ِ لجباز ِ مزخرف ِ لوس ِ عصبی ِ عجیب که البته همیشه شیطنتش همه رو عاصی می کنه... من از نظر مدیرم: یه دختر دیوونه ِ مزخرف که همیشه مایه ابروریزیه مدرسه اس! من از نظر خدا : گناهکار! من از نظر....: دیوونه ِ مزاحم! و ... . . . من از نظر شما....؟! لطفا به خودتان مسلط باشید.... این پستی که بعضی ها مشاهده کردند اشتباهی بود... باید در وبلاگ ادم دیگری قرار می گرفت.... پس لطفا بیخود مارا مجازات نکنید! با تشکر! ندا! ( همین یه جمله کافیه واسه درک ِ این روز های من...) + خودم هم به اندازه اتاقم بهم ریخته ام..... + زندگیم شده... صبح برم کلاس...یکی در میون سر کلاس عربی نمیرم!( خییلی ور ور می کنه مردک!) دو خط در میون از کلاس ِ فیزیک جیم میشم...( این یکی روحمو می خوره! ظهر مثل یه جنازه میام خونه....عصر میرم کلاس..... روزی یه بار با مژگان و نوشین یه بهانه جور می کنیم واسه رفتن به کافی شاپ همیشگی! شب تا ۳ شب بیدار می مونم... همین! ..... گاهی یه چیزایی هم می نویسم...توی اون دفتر سفیده..... چیزایی که خودم درکشون می کنم... نوشتن ِ دفتر خاطره که همیشه برام یه سرگرمی محسوب میشد این روزا زیاد در گیرم نمی کنه...مگه اینکه خییلی روزه خاصی باشه.... + کلا الان چند روزه گریه نکردم....دریغ از دو قطــــــــــــــــــره اشک!!! +کماکان در اوج ِ شادی و خنده یهو بر می گردم و به نوشین میگم: من بدون شما چیی کار کنم؟! + تابستان ِ بسی گند بود..... +خودم فرسوده شدم....وبم از خودم بدتر.....موبایلم دیگه افتضاح....! +زندگی خییلی دیگه بی مزه شده مگه نه؟ + یه جورایی....خستم. ميخواهم بميرم دنيايي كه در آن، همه چيز عادي باشد اونقدر شدید که غرق بشم... درس نمی خونم واسه چیزایی که بقیه دارن می خونن... نمی خونم چون باید بخونم.... می خونم چون می خوام فراموش کنم... همه چیزو... خودم..دنیا...لعنتی...... همه!!!!! افکار من لطفا برای یک سال هم که شده دست از سرم بردارید! پ.ن: شنبه تولد ادم عزیزیست برای من..... برای خوبی اش ...خنده هایش دعا می کنم.... تولدت مبارک. من و مژگان درحال خوردن شیر موز! دختر و پسری در حالت ترکاندن لاو! دختری دیگر وارد می شود....پسر هنگ می کند! دو دختر به هم و سپس به پسر می نگردند! جنگ جهانی سوم.... پسر به دنبال دختر تازه وارد....بعد مقداری دعوا..... دخترک می رود!! پسر برمی گردد پیش دختر اولی! می خواهد تیریپ لاو را ادامه دهد...دختره میگه: نامرد و دروغگو! می رود! پسر می ماند! تا باشد که از این به بعد قرار ملاقات ها را در یک کافی شاپ نگذارد!!!!!! پ.ن: پیش خودمان بماند البته ما ( من + مژگان) دخترک تازه وارد را دیروز در کافی شاپ دیگری دیده بودیم! باپسرک دیگری البته! پ.ن: نمی دانستم می شود با رفتن به کافی شاپ فیلم جنگی هم دید! ( فیلم های دیگر دیده بودیم البته!! عذرخواهی: تاییدی شد! به خاطر یک ادم علاف ِ بی شعور ِ بی فرهنگِ..... به قول حمید محمدی : حیف از این همه صفت! من از نگاه های هرزه پسرکان شهر عجیب هراس دارم... از متلک هایشان..... از اینکه حکومت اسلامی است اینجا خنده ام می گیرد... من گاهی نمی خواهم دختر باشم..... نمی خواهم هر روز مسیر کلاس و طی کنم.... نمی خواهم باشند این مذکر ها!!!!!!!( البته با استثنا از خییلی ها!!!!!!!!) +( لطفا با جنبه بخوانید! از برداشت منفی کردن نیز خودداری کنید!) می دونی... در طی این سه سال که با فهیمه می رفتم و می اومدم هیچ وقت اینطوری نبود.... یعنی همه این ماجراها گاهی هیجان انگیز هم بود.....هیچ وقت القا کننده حس بدی نبودند..... مسیر مدرسه طولانی بود اما ما هیچ وقت خسته نشدیم از امد و رفتمان!!! انقدر موضوعات جالب پیدا می کردیم که طولانی بودن این مسیر برایمان لذت بخش تر باشد.... اما از وقتی برای کلاسای کنکور(!) من مطمئنم از نبودن ارازل می میـــــــــــــــــــــــــــــرم...... اینو مطمئنم!!!!!!!!!!!!!! پ.ن: اصل ماجرای این پست قسمته اوله! قصد داشتیم خودکشی کنیم....جدی بود...حتی محل برخورد رگ با تیغ را هم معلوم کرده بودیم....اما کمی بعد تر احساس کردیم اینطوری خییلی گناه داریم.... البته چند دلیل داشت خودکش نکردنمان... ۱- خدا تا روز قیامت یه لنگه پا نگهمان می داشت...ما هم که کم تحمل.! ۲- وبلاگمان از رونق می افتاد و بلاگفا بازارش کساد می شد.... ۳- جایمان برای یکی خالی میشد ..ان وقت او نمی دانست به چه کسی بی محلی کند.... اما حالا تصمیم گرفته ایم عوض خودکشی برویم بلیط هواپیما بخریم.. بعد حلالیت بطلبیم.... بعد تر برویم سوار شویم.... و بعد تر: انا لله و انا الیه راجعون.... این مدل خودکشی مزایای بهتری نیز دارد: ۱- خدا دیگر به ما گیر نمی دهد که چه مرگت بود که مُردی؟! ۲- با کلاس است..... ۳- کل دنیا از نبودنمان مطلع می شوند..... ۴- به د.و.ل.ت. .د.ه.م. می گوییم : بی لیاقت! مهم: کسی می داند هواپیمای بعدی که قرار است به دیار باقی بشتابند هم اکنون کجا هستند؟ می خواهیم یک جای اختصاصی اری خودمان رزرو کنیم. البته پر از هیاهو....نجمه ، جواد( فهیمه )، نوشین ، مژگان ، زهرا، محبوبه.... اکرم نبود...نازی نیز! اعصابمان از هر دست ِ هر دو خراب است.... گاهگاهی جوارح سمت چپمان بدجوری می گرفت....درد البته! تمام جشن تولد الکی لبخند زدیم.... دلمان اصلا خوش نبود..... عروسک، روسری ، تابلو (۳ تا) ، بلوز، مجسمه ، و.... کادو گرفتیم.... ۴ نفر اس ام اسی تبریک گفتند.... ساحر،عرفانه ، پیام ، محمد تقی ، مهریار ناظمی ،و.... کامنت تبریک گذاشتند.... و سارای عزیز زنگ زد..... از همه یک دنیا سپاس ! بین این همه تبریک جای خالی تبریکی بدجوری نمایان بود....! بس بالا و پایین پریدیم الان کل ِ جوارح داخلی و خارجیمان درد می کند.... کیک مان خییلی قشنگ بود.....قرمز بود....و پر از شمع! ارزو کردیم......اگر براورده شود ...خدایا یک دنیا سپاس! عکس گرفتیم در حد ِ مرگ! در انواع و اقسام مختلف! وقتی کسی نیست.... انگار خییلی ها نیستند.... مهم: ۱۸ سالگی هیچ فرقی با ۱۷ سالگی ندارد.... همان بی قراری های درونی...همان سرگشتگی ها.... همان....! در سالرزو به زمین نشستنمان عاجزانه از خداوند در خواست می کنیم که ما را به مکان اولمان در ان دنیا برگرداند... می خواهیم کوچک شویم...می خواهیم فریاد شویم....می خواهیم نباشیم!![]()
![]()
...
من سر کلاسش تنها کار مثبتم اینه که از روی تخته هرچی می نویسه رو نویسی می کنم...باور کنین گند درس میده!)![]()
![]()
![]()
نه اينكه قلبم از كار بايستد
و تنم سرد شود
و با خاك يكسان شوم
ميخواهم بميرم
نه اينكه هيچ صدايي به گوشم نرسد
و هيچ خورشيدي بر من نتابد
و از ديدن ماه و ستارگان
كور باشم
ميخواهم به مرگي كاملاً غير عادي بميرم
مرگي شبيه بخار شدن آب
غروب خورشيد
ابري شدن آسمان
ميخواهم نيست شوم
تا در دنياي ديگر ظاهر شوم
دنيايي كه هنوز آن را نناميدهام
دنيايي كه مزة آن را كاملاً نچشيدهام
دنيايي شبيه عالم خيال
دنيايي كه در آن، من عادي باشم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مجبورم تنهایی برم و بیام ....تازه دارم می فهمم که یه همراه چقدر خوبه....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




