تبليغاتX
جایی برای من
جایی برای من

عزیزان غیور و با فرهنگ وبلاگ نویس (!) احتراما" سلام!

در راستای اینکه ما این روزا  در این مکان مقدس و پر عطوفت(!) دم به دم از مشکلاتمان حرف می زنیم و شما نیز استین همت بالا نمودید و در رفع این مشکلات ما کوشیده اید بر ان شدیم تا یکی از اساسی ترین مشکلاتمان را با شما در میان  بنهیم! ( وزن جدید فعل گذاشتن!)

باشد که شما با حل این مشکل از دعای خیر ما بی نصیب نمانید!!!!!!!!!!!!!!!

گزافه گویی کافیست!!!!

ما اتاقی داریم به ابعاد ۳ در ۴ !!! البته احتمالا"!!!!  که دارای کمد ها ، کتابخانه مجزّا ، و دیگر وسایل ضروریست!!!  ( گفتیم که نگویید فضای کافی برای گذاشتن لوازم در اختیارمان نیست)

اساسا از ۳۶۵ روز سال فقط ۳۶۴ و نیمی از ان به شلوغی و شلختگی (!) می گذرد!!!

تمیز کردنش یک روز تمام طول می کشد و بهم ریختنش ۳ دقیقه!!!!

کافی است در هنگامی که این اتاقکمان مرتب است و دارد راحت تنفس می کند بنده (!) هوس بکنم فقط دو خط...دو خط ( نه بیشتر !) درس بخوانم یا نه اصلا دنبال یک خط شعر باشم  ان وقت است که تمام کتاب های کتابخانه لعنتی با سر هجوم می اورند روی زمین.....

تختمان بی شباهت به کشتی حضرت نوح  نیست!!!!! والله!

ما در رویش کتاب می خوانیم (!) شعر می نویسیم(!) اب البالو می خوریم (!) tv تماشا می کنیم (!) با موبایل فَک می زنیم(!) گاه گاه اگر دلمان خوش بود برای تنوع می خوابیم (!)

بدین جهت شما می توانید همه چیز جز شیر مرغ و جان ادمیزاد را در ان پیدا کنید!!!

( همین الان : حوله حمام ! ، دفتر زیست ، کیف ، مقنعه ، رمان ، کیف پول ،عروسک ، عینک )

لازم به ذکر است پتویمان به علت کمبود جا به کف اتاقمان تبعید شده اند!!!

جالباسی مان هم انگار یک عدد بمب از نوع هسته ای درونش منفجر کرده اند.....

نصف لباس هایش روی زمین ما باقی در اسمان!

لازم به ذکر است بنده اساسا دختر واقعا و واقعا ( دومی برای تاکید بیشتر ) مرتبی هستم اما خب گاهی ... فقط گاهی...( یعی ۳۶۴ و نیمی از روزها ) اتاقم این شکلی می شود....

برای همدردی بیشتر می توانید تمامی کشوهای کمد ها را رو به زمین در نظر بگیرید...

انواع اسپری ها...ادوکلن ها ...و ما باقی به شما ربطی ندارد را هم  ریخته شده بر روی کمد!!!

حالا اگر دلتان می خواهد یک شب به مهمانی اتاق ما تشریف بیاورید!

.

.

.

.

.

خندیدن به اتاقک صورتی ما کافیست!!!

زین پس بعد از اینکه فکری به حال دلتنگی ها و غم ها و گیج بودن های ما کردید و واقعا ما را از شر این مشکلات رهانیدید!!! ( چقدر هم که جدی گرفتین!)

به فکر راه حلی باشید تا ما  و البته اتاقمان از این مخمصه ای که در ان گیر افتاده ایم رهایی یابیم!!!

 

این شما و این هم راه حل های کارشناسیتان!!!

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:13 توسط ندا | |

+ اینجا هم مثل دنیای واقعی است... می نویسی یک درد است ، نمی نویسی هزار درد...

اصلا روزی که قبول کردم وبلاگ نویس باشم با خودم عهد کردم تا همه نگفته هایم را اینجا بنویسم... اما نشد! رفتم یک وبلاگ دیگر زدم انجا بنویسم ، انجا هم شد محل یک نامهربان دیگر ...

اصلا و ابدا هم فرقی ندارد ها!  خودم هم خوب می دانم بروم یک وب دیگر شروع کنم باز هم همین اش است و همین کاسه...

بعد مثلا یکی که از هیچ کجای زندگی و دنیا و درد ها و غم های تو خبر ندارد می اید کامنت می گذارد که خوشی زده زیر دلت!

درد بی درمان که شنیدی چیست ؟ من دچار همان دردم!

+ کتابی شروع کردم به نام " مبارزه با خودکشی "

از من به شما نصیحت نخوانیدش! بس مزخرف بود ...

مثلا نوشته بود رابطه دامن کوتاه و خودکشی! یا اینکه اگر با مادر شوهرتان بحث کردید نروید خودکشی کنید!

من که هیچ مبارزه ای در این کتاب ندیدم! فقط اگر نویسنده اش را می دیدم کتاب را با چنان شدتی به سرش می کوبیدم که...!

 

+ زنگ می زنه؟

- پیش کجا میری؟

-.....

- یعنی با اراذل نیستی...؟

- -با حرص - نه!

چطور نتونستی باباتو راضی کنی؟

- سکوت!!!

اخر یکی نیست بگوید هم کلاسی ، عزیز ، دوست! تو که نمیشناسی این اقای پدر را !

اقای پدر من نمونه ای کوچک است از ا ح م د ی ن ژ ا د !!!!!!!!!.  خانه ما هم شده دیکتاتوری! دقیقا همان چیزی باید بشود که او می خواهد!!!!

حالا یکی نیست بگوید اخر پدر من ، عزیز من ، چه فرقی می کند که من کدام مدرسه درس بخوانم ها؟

همیشه می گوید من منافع را در نظر می گیرم!!!

یکی نیست بگوید منافع کی؟ چی؟

+

خدای من... امشب و هزار شب... تو خودت دستم را بگیر...

خدایا برای براورده شدن ارزوی بزرگ وقت زیادی نمانده است...خدایا اصرار می کنم چون می خواهم...حالا هرچند لجبازانه...

خدای من نگذار پیش دستی کنم.... نگذار بی قراری دیدن چشم ها....

بی خیال خدای من.... خودت که می دانی! گفتن و نشنیدن چه فاید دارد مهربان؟!

خدااااا هیچ وقت درکت نکردم...حکت کارا تو نفهمیدم.... هیچ وقت نفهمیدمت!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 19:26 توسط ندا | |

خواستم لج کنم...نه با تو! خواستم لج کنم با خودم! نوشتن ارومم می کنه..اما من می خواستم لج کنم و اروم نشم!

می خواستم خودم خودمو داغون کنم...همون حالگیـــــــــری که تو پست قبل براتون گفتم.

 

بعد دیدم همه نوشتن که انگار تا ۵۰ تا نشه دست برنمیداری و ...! اومدم بگم نه! اگه ننوشتم به خاطر ۵۰ تا نظر نبود...فقط دلیلش...

+ وقتی یه ماجرا ، یه رابطه ، یه... تموم می شه ادم درونش خالی میشه....می دونی وقتی دیروز نوش نوش (نوشین سابق البته با زبانی صمیمانه تر ) یاداوری کرد که این اخرین کلاسیه که کنار هم میشینیم خالی شدم!

وقتی امروز سرمو گذاشتم روی شونه های مژگان و به مسخره بازیای زهرا می خندیدم گریه ام گرفت!

اولش اروم بود..دلم نمی خواست نوشین ببینه گریه هامو، به اندازه کافی این هفته روی شونه هاش اشک ریخته بودم!

اما یهو حس کردم تموم وجودم داره از دست میره.

برگشتم و مژگانو بغل کردم و زدم زیر گریه!

هیچ وقت نمی تونی تصور کنی اون موقع چه حسی داشتم ! های های گریه کردم. مژگان زد زیر گریه!

بعدش رفتم توی بغل نوشین! تمام لباسم از اشک هامون خیس بود!

می دونی؟ شاید من یه روزی دوستایی پیدا کنم که بتونم باهاشون  به مسخره بازیای دنیا بخندم اما مطمئنا کسایی پیدا نمیشن که باهاشون گریه کنم...

فقط کسایی معنی حرفم رو می می فهمند که دوستای صمیمی داشته باشند و ازشون جدا شده باشند.

اراذل دوست من نبودن! خواهر من هم نبودن! اراذل خود ِ خود ِ خودم بودن!

پ.ن:

وای به حال ادمایی که بیان نظر بدن و بنویسن که باید صبر کرد! باید تحمل کرد! باید بسازی! وای به حال اون ادمای که بیان بنویسن که برای رفتن به دانشگاه و ... باید از همه چی گذشت!

من الان یه ادم کاملا روانی تشریف دارم . و به دلایل کاملا موجه و خصوصی اماده ام تا هرکی برخلاف میلم حرف زد رو خفه کنم!

پ.ن:شاید یه روز خوب دور فراموشم بشی عزیز.... اما الان نه! ( ربطی به اراذل نداره مسلما"!)

پ.ن : حرفیه؟!

+ کلا من دختر دست و پا بسته ای نیستم!مثل بعضیا ترسو هم نیستم!

چند روز بود رو اعصابـــــــــم داشت پیاده روی می کرد..اولش تحمل کردم...اولش بی محلی کردم! بعد دیدم : نه!

طرف نفهم تر از این حرفاست! توی کوچه صبر کردم! اومد...

گفتم کاری داری مَردک؟

-.....

یا گورتو گم می کنی یا ..... (شرمنده!)

-......

خییلی چرت می گفت. حالشو گرفتم! دیگه نیومد! راحت شدم!

پ.ن: لازم بشه از صد تا لات هم لات ترم!

پ.ن:۲: من نمی فهمم بعضیا چه اعتماد به نفسی دارن! ؟

+ خدای من....

قبول دارم همه بد بودن هامو! خدایا تو خودت دیدی که با چه استرسی واسش اون اس ام اس رو دادم. تو خودت دیدی که دلم نمی خواست بگم ....! خدایا حالا که به خاطر رضایتت کاری کردم تو هم کاری کن!

پ.ن: اگه یادت بود منم دعا کن.....برای براورده شدن ارزوی بزرگ!

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 19:0 توسط ندا | |

+توي دنيا تقريبا اين روزا نمي دونم چيكاره ام...

خيييلي گيجم...

اينكه ميگم گيجم واسه اينه كه كارايي مي كنم كه اصلا دوست ندارم و دقيقا كارايي نمي كنم كه دوست دارم....

يعني يه جورايي خودم حال خودمو ميگيرم....

+ مي خوام بشينم و شيمي 2 و 3 رو تا فردا تموم كنم..به مژگان قول دادم به خودمم قول دادم ولي تنها كار مثبتم اين بود كه دوتا كتاب شيمي رو از كتابخونه پرت كنم وسط اتاق و كاغذ باطله هامو بيارمو و به جاي حل مسائل شيمي 2بار فال ميگيرم...

حكايت من و اين فال ها جالبه...ميدوني وقتي نتيجه ش چيزي ميشه كه دوست ندارم اونوقت خط خطيش مي كنم و ميرم سراغ يكي ديگه....

جالبه چون با اينكه ميدونم زندگي چيزي به غير فاله اما هر بار با اشتياقي بيشتر شروع مي كنم به دايره كشيدن....

+ دلم مي خواد يه زندگي مرتب داشته باشم..مثل بقيه ادم ها...مثل اكرم كه تا ظهر خوابه بعد تا شب تفريح مي كنه و شب به موقع مي خوابه....

خسته شدم از بي خوابي هاي شبانه ام ، از صبح زود به اجبار بيدار شدن ، از كلاساي الكي ، از اينكه شدم يه جنازه متحرك، از اينكه به بعضي ها وابسته شدم و از بعضي ها بيزار شدم،

خسته شدم از اينكه هميشه فكرم مشغوله، مشغوله چيزايي كه نبايد باشه؛ خسته ام از اينكه دائما دارم با خاطره هام زندگي مي كنم...از اينكه روزي هزار بار خيره ميشم به عكساي روي ديوار...

از اينكه مي خوام گريه كنم اما اشك نميريزم....

با نوشين به اين نتيجه رسيدم كه هر دو دچار افسردگي حاد شديم....

+ فكر كنم چيزي حدود چند كيلو لاغر شدم...شايد زياد مهم نباشه اما من ديگه با يه باد كوچولو از زمين بلند ميشم...

بيشتر از جسمم روحم خسته و لاغر شده....

كسي چي ميدونه..اگه خدا ارزومو براورده كنه از همه چيز راحت ميشم...

مي دوني وقتي به كسي ميگم براي ارزوم دعا كن شايد با خودش تصور كنه كه دلم مي خواد كنكور قبول بشم يا مثلا فلاني مهربون بشه....يا اينكه كلي پولدار شم يا....

واسم خنده داره....اينا ارزوم هستن اما اين روزا تنها ارزوي مهمم تبديل شده با يك هدف!

اوندر سمج شدم واسه بدست اوردن اين ارزو كه تا حالا اينقدر سماجت نكرده بودم...

+ اينجا هوا خييلي گرمه  اينجا كه ميگم حتما مي دوني منظورم مشرق ايران زمينه!

 +تازگيا عادت كردم ....

توي زندگي ما ادمها بعضي وقت ها عادت هايي به وجود مياد كه خنده داره...مي فهمي چي ميگم؟

منظورم اينه كه گاهي كارايي مي كنيم كه اگه يكي ديگه اون كارو انجام بده مسخره اش مي كنيم....

اما خودمون عادت كرديم...

 + ماه رمضون جالبي نيست واسم....امسال اولين ساليه كه روزه نگرفتم...مي خوام اما مادر خانومي نميزاره....

كليه درد و مريضي رو بهونه كرده و اجازه نميده....از شنبه ديگه به اجازه كسي كار ندارم...

گرچه همين الان همش مشكل معده دارم..هنوز از معده دردم كسي خبر نداره...البته خب خودم مي دونم كه اين معده درد از كجا نشات ميگيره.....

خودم مي دونم چون خودم به وجودش اوردم....

اين يكي رو اگه مامان بفهمه ديگه محاله بزاره روزه بگيرم.

+ حالم از بچه درس خونا بهم مي خوره..از اين ادمايي كه فكر ميكنن بايد حتما تمام مدت كلاس سر كلاس بشينن....

فك كن...

چند روز پيش كلاس فيزيك قرار بود فقط 15 دقيقه قبل افطار تعطيل بشه....

كلافه بودم ، با نوشين به معلمه گفتيم كه 15 مين زودتر تعطيل كنه...بنده خدا قبول كرد! اما درست وقتي مي خواست بره بيرون يكي از همين بچه درسخوناي ماست اعتراض كرد كه هنوز بايد بمونيم!

خب اون موقع معلمه هم نشست سر كلاس! كارد ميزدي خون من و نوشين و مژگان در نمي اومد!

گرچه ما سه تا زدیم بیرون!

فک میکنی بچه های  درسخون چی بهمون گفتم؟ چه شهامتی! چرا اینکارو کردین؟! وای!

می دونی بین ۴۷ دانش اموز کلاس فیزیک غیر از ما ۳ نفر چندتای دیگه هستن که قابل تحملن.... بقیه ماست!

چند روز پیشش هم با نوشین شماره همین اقای استاد فیزیک رو گیر اوردیم و سرکلاس هی بهش زنگ زدیم...

اون فهمید..نمی دونم از کجا . . . شاید چون غیر از ما ۳ نفر محال بود کار کس دیگه ای باشه....

جلسه قبل ترش هم ازش عکس گرفته بودم (۸ تا در حالت های مختلف) و واسه کل کلاس بلوتوث کردم..بعدا فهمیدم که بلوتوث خودش هم روشن بوده و . . . ! گرچه چیزی نگفت...

اینا رو گفتم که بدونین در عین همه این افسردگی ها و گیج زدن ها و داغون بودن ها هنوز هم شیطونی می کنم . . . این احتمالا جز همون دسته از عادت هایی که گفتم . . .

+ دیشب توی یه وبلاگ مطلبی خوندم درباره اینکه در شب های ۲۲.۲۳.۲۴ تیر در بهش زهرا چه گذشت . . . ؟؟!!؟!

به طرز افتضاحی داغونم کرد . . .

+ این پست رو در حالی نوشتم که نخوندمش..حتی یه بار!

نمی دونم دقیقا چی نوشتم....شاید مضحک و مزخرف باشه..اما خب دلم می خواست همه حرف های توی گلومو یک باره بالا بیـــــــــــــارم!

پ.ن:

تقریبا اکـثر اوقات برام زیاد مهم نبود که تعداد نظر دهنده های وبم چند تا باشه. . . نه اینکه برام نظرشون بی اهمیت باشه منظورم اینه که مثل بعضیا خودمو به در و دیوار نمی زدم که جــــــون عزیزتون برام ۱۰۰ تا نظر بدین. . .

اما خب این اخریا وبم خییلی کم بازدید شده. . . پس یه تکونی به خودتون بدید لطفا"!

تا ۵۰ تا نشه راضی نمیشم! ( چه پر توقع!)

یا علی!

 

بعدا نوشت:

من از این لوگو های حمایت از میر حسین توی وبلاگم گذاشتم چرا نمایش داده نمیشه؟

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:0 توسط ندا | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ