تبليغاتX
جایی برای من
جایی برای من

رابطه من و خدا مثل رابطه یه دانش اموز خنگ و زبون نفهمه با یه معلم به شدت مهربون و عالی!

و من اون دانش اموزیم که از مهربونی معلمم دارم هر روز سو استفاده می کنم و درس نمی خونم!

اما هر بار به معلمم قول میدم تا فردا درسو بخونم و سرفراز از ازمونش بیام بیرون.. اما باز همون اشو و همون کاسه ...

بازم فردا من همونم که با اعتماد به اینکه معلمش خطاشو می بخشه و اونقدر رحیم هست که اشتباهات گذشته رو به روش نیاره .. عوضی تر از گذشته به زندگی ادامه میدم!

وقتی هرشب موقع خواب کنار تختم زانوهام سست میشه و جلوی خدا میشینم روی زمین و مثل خر از رفتارم پشیمون میشم.. به اون و به خودم قول میدم که همه چیز از فردا صبح تعقیر کنه!

وقتی توی تاریکی میگم : غلط کردم.. شکر خوردم.. همین یه بار ببخش.. مثل همیشه.. وقتی خدا یه وقتایی حضورشو با کاراش نشونم میده.. یا نه حتی با سکوتش میزاره حداقل این احساس بهم دست بده که بخشیده ام با خودم فکر می کنم که فردا طلوع از همیشه خوشگلتره!

اما صبح که میاد من همونم که بودم.. با این تفاوت که زمزمه می کنم ..همین یه بار!

این شرمندگی شبونه و غلط های بی جای روزانه نمی دونم منو به کجا می کشونه...

شاید این معلم ِ پرحوصله و مهربون روز امتحان منو حسابی شرمنده کنه....

شاید اونوقت دیگه از مهربونی خبری نباشه...

اما یه چییزی رو خوب فهمیدم.. اینکه خدا حضورشو برام توی تک تک ثانیه ها ملموس کرده.. مرسی خدا... بوس..س..س..

 

پ.ن: شوخی شوخی با خدا هم شوخی؟!

پ.ن: به جان مادرمان ما قصد سوئئ نداشتیم.

پ.ن: یه ماجرایی پیش اومده که کلی اعصابمو بهم ریخته... دعا کنین حل بشه.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:55 توسط ندا | |

می دانی؟ خدای من خدای معجزه ها بود..

بود؟

نه.. هست.. و همیشه خواهد بود..

من خدایی رو می شناسم که می شنوه.. که درک می کنه.. که در تمام زندگیم کنارمه..خدایی که ستایشش می کنم اینه.. نه اونی که ادم های خشک مقدس برام تعریفش کردن..نه خدایی که خلقمون کرده تا بعد مجازاتمون کنه..

توی زندگیم معجزه همیشه رخ داده.. اینو خودم بیشتر از همه می دونم.. لازم نیست معجزه ها بزرگ باشه..فقط کافیه که کمی بزرگ بهشون نگاه کنی..گاهی حتی رسیدن یه اس ام اس برام یه معجزه تلقی شده..

حالا که ۲۲ روز از مهر می گذره به معجزه و حکمت و صلاح خدا بیشتر از همیشه ایمان دارم.

توی این ۲۲ روز با وجود اینکه سعی کردم خودمو راضی نگه دارم وبا شرایط جدید کنار بیام نشد.. من ادمی نبودم که بهش چیزی رو بشه تحمیل کرد..

من دلم زندگی می خواست..

زار زدم و از خدا خواستم کمکم کنه..گفتم که فقط اونه که می تونه زندگیم رو نجات بده و بقیه فقط یه وسیله ان..

رفتم مشاوره مدرسه.. حرف زدم..حرف زد.. شنیدم.. شنید... و اون با بابا حرف زد.. بابا با من حرف زد ...و با بابا با چن نفر مشورت کرد و همه چیز به اینجا رسید که من باید برم پیش بقیه اراذل!!!!!!!!!!!!!

اتفاق افتادن این ماجرای عجیب فقط یه ساعت طول کشید.. فقط یه ساعت!!!

درسته همه چیز دست به دست هم داد و من حالا می تونم برم پیش بقیه بچه ها و با اونا توی یه پیش دانشگاهی درس بخونم و و زندگی کنم..اما توی این ماجرا معتقدم که یه نیروی فوق تصورم وجود داشت و هدایتم کرد..

دست خدا رو به وضوح حس کردم.. وگرنه مگه این همون بابایی نبود که تا چند روز پیش حرف اول و اخرش رفتن به اون مدرسه نفرین شده بود؟ و اینکه حالا با ملایمت خواسته منو پذیرفت چه چیزیو نشون میده جز لطف خدا به بنده اش؟!

خوشحالم..خیلی.. اینو میشه از برق چشام دید...درسته هنوز مسایل دیگه ای برای ناراحتی وجود داره اما من به خودم و به دنیای خودم مطمئنم..

من تحمل می کنم..حتی اگه این تحمل کردن به قیمت تموم شدن باشه..

اما راضی ام.. و این حس رضایت از زندگی همون حسیه که چند وقته دنبالش می گشتم..

پ.ن: مستند راز رو خریداری نموده و نصفه اش را دیده ایم.. اندک تعقیراتی که مشاهده می کنید به همان ربط دارد!!!

پ.ن: از دیروز من + نوشین+ مژگان+ جواد (فهیمه ) به مانند خری هستیم که قرص اکس خورده باشد!!!! نه در زمینیم نه در اسمان!!!

پ.ن: خدایا عرض کرده بودیم که نوکرتانیم؟!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:44 توسط ندا | |

اوایل با دختر بودنم مشکلی نداشتم.. دنیای من دنیای عروسک هایی بود که دوسشون داشتم.. دنیای لباس های صورتی و قرمز.. دنیای لباس های شیک و خوشرنگی که همیشه پسر بچه ها بهشون حسودی می کردن.. اون روزا دنیای من و لذتم از دختر بودنم همین بود! اینکه هر وقت می زدم زیر گریه مثل پسر ها کسی بهم نمی گفت: مرد که گریه نمی کنه!

من خوشحال بودم از اینکه دخترم! لباسای جینگلی بینگلی می پوشیدم! هر وقت دلم می خواست گریه می کردم! و هوارتا عروسک داشتم!

اما خییلی زود فهمیدم که پسرها چیزی دارن که من حتی توی خوابم هم نمی بینم! اونا ازادی داشتن!

وقتی به جرم دختر بودنم محکومم کردن که محدود باشم.. وقتی به جرم بزرگ شدن عروسک هایم را گرفتند و به جای لباس های بچه گی پوشش (!) برایم انتخاب کردند... وقتی گریه کردن را هم به حکم عقل محکوم کردند..

دیدم حالا من مانده ام و دختر بودنم!

تا اینجا یک - یک مساوی شدیم با دنیای پسرها.. اما بعد عدالت خط خورد مثل همیشه..

درست یادم نیست از چه روزی و چه ماهی و چه سالی بود که از دختر بودنم متنفر شدم... شاید یکی از همان روزها که نگاه هرزه کسی مات من شد.. اوایل حتی حسی به این نگاه ها نداشتم... اما بعد ها پاک کنی شدم برای وجود خودم بلکه کمتر شود این هرز نگاه ها...

نشد.. کمتر نشد...من مقصر بودم.. جرمم دختر بودن بود..

ارزو کردم پسر باشم.. ازادی اونا..راحتی اونا..

من از خودم بدم اومد..از اینکه باید نگاه الوده رو تحمل کنم.. از اینکه به جرم دختر بودنم باید شنونده پست ترین حرف ها باشم.. از اینکه نمی تونم به هیچ چشمی زل بزنم بلکه دینش از بین بره..

من از پسرها متنفر شدم.. حتی از مردها..

خییلی طول کشید تا با خودم کنار بیام و جذابیت های جنس خودم رو قبول کنم.. بفهمم که به من ربطی نداره اگه یکی با دیدنم مات میشه.. به من ربطی نداره اگه ...

قبول کردم که حق زندگی دارم.. حتی در کنار این همه نگاه هرز.. قبول کردم که مشکل من تنها نیست..

حالا از هیچ نگاهی نمی ترسم.. حالا مثل گذشته سرم رو پایین نمی اندازم وقتی یکی زل زده توی چشام.. منم زل می زنم تو چشاش..

می خوام بفهمه که ترسی ندارم از نگاههای هوس الودش.. می خوام حالیش بشه که اگه دخترم ..اگه باید محدود بمونم.. اگه برای هر کار و هر جایی باید اجازه کتبی پدر و مادر داشته باشم اما حق زندگی دارم..

اما انسانم...اما می تونم کنار اون نفس بکشم.. می خوام بدون فکر و بدون قصد بهم نگاه کنه..

میشه؟ نمیشه...

این درد مشترک همه دخترکانیست که مقصد نگاه های زهر الودن.. این درد مشترک تو نیز هست.. پس فریادش بزن ای یار دبستانی..

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:53 توسط ندا | |

+ اصلا چرا نباید بنویسم؟؟؟ می نویسم...

که اروم شم.. که اروم شی.. که در کنار همه از دست رفته هام اینجا رو از دست ندم..

که درکم کنی.. که مرهم باشی.. درک هم نکردی به درک!! فدای یه تار موی بعضی ها!!

فردا امتحان فیزیک ۲ دارم!! توجه کن ۲!!!! ۳۰ صفحه دیگه مونده.. جزوه درسیم ناقصه و بنده کماکان بی خیال!!!

الان یک عدد صورت سفت شده دارم که نگووو.. یه ماسک تخم مرغی زدم به این صورتم! قیافه م ته خنده اس!!

سه شنبه می خوام برم دکتر واسه سی تی اسکن!!!!! و البته نوار قلب!!!

و واقعا به خودم تبریک عرض می کنم که با ۱۷ سال و ۳ ماه سن باید با چنین مقوله هایی مواجه شم!!!

بدون تعارف بگم؟

تنها جوابی که می تونه ارومم کنه.. پیدا شدن یه تومور توی سرمه...و فقط ۶ ماه زندگی!!!!

 

می خوام زندگی کنم.. توی اون ۶ ماه!! گرچه نوشین جان مرحمت فرمودند و بعد از این اعتراف عجیب به ما گفتن شما شکر می خورید!!

.

.

.

باور کن اگه چنین جوابی داشته باشه ازمایشم همه رو شیرینی میدم!!!

مهم نوشت:

چرت میگم..خودم گفتم که تو نگی..هه!هه!هه!هه!

 

 

+ در تمام ِ بی کسی هایم تو قرار بود تنها کسم باشی...

قول نوشت:

هرکی ۳۰ صفحه رو نخونه و بره بخوابه خره! خره! خره!

بعدا نوشت:

نخوندم!! به همین راحتی به همین تلخی!!  برگه فیزیک کاملا قهوه ای !

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2:58 توسط ندا | |

اینجا همین است.... شاید درست نباشد اخرین پست وبلاگ را اینطور بدون سلام  شروع کنم.. شاید باید احوالتان را بپرسم و بعد احتمالا خوشحال بشوم که خوبید، و بعد ترش دعا کنم که این خوبی پایدار بماند و بعد تر ترش هم  بگویم : من نیز خوبم..!

خب در اینکه این روزها خوبم هیچ شکی نیست!!!!!

شک در این است که زنده گان نیز مثل منن!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حوصله اسمون به ریسمون بافتن و قلمبه حرف زدن ندارم!!!

منی که تا دیروز دنیای شور بودم امروز یکی از خاموش ترین هایم !

این اصلا هم برایم مهم نیست....

تا دیروز این وبلاگ شده بود یکی از دلخوشی هایم... اینجا شادی می کردم .. بعد تر دل گرفتگی هایم را شرح دادم و بعد سعی کردم ارام باشم...

یادته چند پست قبل گفته بودم از این همه بی توجهی به نوشته ها دلخورم و دلم می خواد ۵۰ تا کامنت داشته باشم؟

بعد نوشتن پست قبل احساس کردم وقتشه که تحمل کنم... واسه همین شاد نوشتم!!( شاد؟ به نظرت شاد واسه من معنی داره؟!)

اما نخونده شدنش... و کامنت های کپی شده عصبیم کرد....

واسه همینه که سلام اخر را نوشتم... گفتم می خواهم بروم.. می نویسم خدا نگهدار...

نمی دانم تا کی.. شاید تا فردا، شاید دو روز دیگر، شاید یک سال، شاید برای ابـــــــــــــــد!!

این نه لوس بازیه و نه بچه بازی.. واسه همینه که نوشتم معلوم نیست این خداحافظی تا کی طول بکشه... نوشتم که اگه فردا از راه رسیدم و اینجا نوشتم نگویید  تو که خداحافظی کرده بودی...

شاید نیاز دارم به اینکه از تمام دلخوشی هایم جدا بشوم.. از همه... چقدر متنفرم از این واژه ..

 

پ.ن: به همه سر میزنم.... اگه بشه.. اگه این سردرد های عصبی مهلت بده...

پ.ن: برای همه دعا کنیم... حتی برای اونی که رفت...

پ.ن: دوست داشتید برای خداحافظی اینجا یادگاری بگزارید...

پ.ن : اگه تا ابد طول بکشه حلال کنید...

پ.ن: من فقط دنبال خودمم!

 

همیشه سبز و پایدار....

یا علی...

 

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 21:35 توسط ندا | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ