تبليغاتX
جایی برای من -
جایی برای من

اين يه قسمتي از دفتر خاطره چند ساله پيشمه وقتي كوچيك بودم..!(بدون هيچ گونه سانسور!)

:

امروز مي خوايم بريم شمال.ما هم از خواب بيدار شديم.لباس پوشيديم.همه امده اند در خانه ما....

ناهار برنج داشتيم!بعد ناهار ما ظرفها را شستيم!بچه ها بدمينتون بازي كردند....بعدش انگور خورديم!

ما داريم به شاهرود مي رويم.شب احتمالا در انجا هستيم!فردا مي رسيم شمال!

در بين راه بيسكويت خورديم....بعدش هم بستني!

الان داريم مي خنديم!

 

صبح بعد از اينكه حركت كرديم....به يك پارك جنگلي رفتيم!در انجا صبحانه خورديم!بعد از ان به دريا رفتيم!

دريا خشمگين بود!چند بار موج تند امدو نزديك بود ما با اب برويم.بعد كه برگشتيم لباسمان را عوض كرديم!

ناهار قيمه خورديم...نوشابه هم خورديم!

راستي من يادم شد كه به شما بگويم!!!كه قبل از ناهار شيريني خورديم!

اين يه قسمت از دفتر خاطرات همين امسالمه:

(تا دلتان بخواهد سانسور كردم !!)

خييلي وقته ننوشتم چيزي از خودم از تو از ما شدن از لحظه هاي خالي بدون تو...از نگراني درباره ساعتهايي كه بي تو مي گذرد...از نفس هايي كه بدون تو مي كشم.....

داريم ميريم يزد...نجمه هم توي ماشينه ماست....طبق معمول

جاده كوير پره دلتنگيه....يه حس مبهم.....ادم دلش مي گيره

حوصلم سر رفت نجمه هم خوابه...منم كه موندم درگير....جاده هم كه تمومي نداره

دلم......مي خواد

كاش.........


قصدم از اوردن اين دو صفحه اين بود كه بگم چقدر ادما توي چند سال تعغير ميكنن

الان كه دفترمو مي خونم به خودم مي خندم اينكه چه چيزها كه دغدغه اون موقع من بود ....و دغدغه اين روزها....

اينكه من بستني خوردم يا لباس عوض كردم تنها يادگار از اون روزا تو دفترمه.....

کودکي هايم اتاقي ساده بود
قصه‌اي، دورِ اجاقي ساده بود
شب که مي‌شد نقش‌ها جان مي‌گرفت
روي سقف ما که طاقي ساده بود
مي شدم پروانه، خوابم مي‌پريد
خواب‌هايم اتفاقي ساده بود
زندگي دستي پر از پوچي نبود
بازي ما جفت و طاقي ساده بود
قهر مي کردم به شوق آشتي
عشق‌هايم اشتياقي ساده بود
ساده بودن عادتي مشکل نبود
سختي نان بود و باقي ساده بود

اما حالا دفترم پر شده از حــــــــس هاي مختلف.......

پر شده از خاطره هاي جنجاليم

پر شده از خاطره هاي خوبي كه فقط مي تونم واسه خودم نگهشون دارم.....

حتي پر شده از خاطره هاي بدي كه دلم مي خواد سوزونده بشن

اين سر گذشت ادم بزرگاست!:

اگه گریه کنی می گن کم آورد

ياگه بخندی میگن دیوونه است

اگه دل ببندی تنهات می ذارن

اگه عاشق باشی دلتو میشکنن...

با این حال باید لحظه ای را گریست-دمی را خندید

-ساعتی را دل بست-و عمری عاشقانه زیست

چقدر بزرگ شدم!!!!!!!!!!!

چقدر زود دغدغه هام.....فكرم....روحيه م عوض شد......

ولي خوشحالم از اينكه هنوزم يه تكه كوچيك از كودكي هايم كنار گذاشته ام!


پ.ن:

خيييلي سخته كه هيجان انگيز ترين روزاي عمرمو مي گذرونم ولي نمي تونم اينجا بنويسم!

پ.ن۲:

پيش پيش عيدتون مبارك.....

پ.ن۳:

بهش نياز دارم!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 17:24 توسط ندا | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ