اما توی این یه ماه اونقدر زندگیم بازیچه سرنوشت قرار گرفت که همه حیرون موندن. بزار اینجوری شروع کنم: هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی عاشق بشم ،حداقل تا مدتها...البته الانم همین حس رو دارم الان که برگشتم سر خونه اول!!!!!!!! البته اسم اینو مسلما نمیشه گذاشت عشق..شاید تنها یه حس زودگذر نوجوونی بود که اومد و رفت...اما توی این رفت و برگشت سر من چی اومد؟؟؟؟ من همیشه به ادمهایی که اینجوری عاشق میشدن و دل می بستن می خندیدم..کسی چه می دونه شاید نفرین اونا بود که منو گرفت؟ همیشه به این دوستی های مسخره و الکی که همه دچارش بودن می خندیدم و می گفتم ادم کور تا این حد؟؟؟؟؟ من همون دخترک مغروری بودم که می رفت تا در راه خودش تک سوار باشه و به هیچکس اجازه نمی داد حتی قدمی به سمت اسمون دلش نزدیک بشه .. پس چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با همه واسه من فرق داشت.. برعکس ادمای دور و برم بود برعکس همه اونایی که جلوی من می خواستن یه جوری ابراز وجود کنن و خودی نشون بدن ...از همه این ادما بدم می اومد. ولی اون بی تفاوت بود... شاید همین بود که یهو چشم باز کردم و دیدم دارم توی تک تک ثانیه های زندگیم دنبال یه رد پا-هرچند کوچیک- از اون می گردم. خییلی ساده وارد دنیای من شد...من که دور خودم یه حفاظ مطمئن ساخته بودم ...پس اون چه طور به حریم دل من وارد شد؟؟؟؟؟ بین دو تاریخ ۲۴/۹ تا ۲۸/۱۰ تنها ۴ بار دیدن اون هم به فاصله خییلی زیاد و مدت کم بود که باعث شده بود احساس کنم وارد شده. اما ۲۸/۱۰.... شنبه لعنتی..... گفت تموم!!!!! چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون ارزش تو رو ندارم. چون لیاقتت بیشتر منه(که واقعا هم بود) چون تو خوبی...چون ...چون... چون به همون راحتی که شروع شده بود به همون راحتی هم تموم شد. این وسط اصلا مهم نبود که دلی شکسته میشه یانه؟؟؟ این وسط اصلا مهم نبود که کسی میمیره یا نه؟؟؟؟ این وسط اون همه احساسات صورتی مهم نبود..... این وسط اشکهای من مهم نبود.... هیچی مهم نبود. بعد یه مدت -به خاطر یه ماجرایی- دوباره برگشت....که من فهمیدم معنی حرفاتو!!!!(دروغ می گفتی چه ساده.) برگشت....عمر خوشی اینبار طولانی تر بود....اینبار پسرک قصه مهربانتر بود... اما؟؟؟؟ بازم تموم شد.... اینبار خییلی ساده تر اما سختر. همین امروز تموم شد...یه شنبه لعنتی دیگه. مثل تموم شنبه های دیگه. اینبار من خواستم تموم شه...ادامه اون رابطه مسخره اصلا سودی نداشت. من با کلی شوق و عشق و اون منو با تمام دوست دختراش یکی محسوب می کرد. تموم شد. توی این مدت اونقدر شکسته شدم که کسی باورش نمیشه.اونقدر باریدم که کسی باورش نمیشه. اینا مهم نیست مهم اون باوریه که من بهش رسیدم شاید من به چنین تجربه ای نیاز داشتم یه تجربه هر چند تلخ ... اما مطمئنم که این عشق نافرجام یه روزی به من کمک می کنه که بیشتر ادمها رو بشناسم. تو معلم خوبی در راه عشق نبودی ...چون همه بدیها رو به من یاد دادی!!!! پ.ن۱: اصلا اهمیتی نداره که این ماجرا برای منه یا یکی دیگه... به نظرت دختر قصه ما(یه قصه حقیقی) کجا اشتباه کرد؟؟؟ تو انتخاب؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا با دلش چی کار کنه؟؟؟؟؟؟ پ.ن۲: از زبون خودم نقلش کردم ....همین!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




