<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>جایی برای من</title>
<link>http://nada1371.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 28 Oct 2009 17:14:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تغییر وبلاگ..</title>
<link>http://nada1371.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>از اینجا میرم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این وبلاگو دوس دارم اما یه جای جدید می خوام! ادرسو فقط به بعضی ها میدم ! البته لطفا یاداوری کنین که یادم نشه.. شاید بازم اینجا بنویسم. حذفش نمی کنم. دوسش دارم. نظرارو می خونم. مرسی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جایی برای من.. تا ابد برای من بمون.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 17:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nada1371&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>nada1371</dc:creator>
<guid>http://nada1371.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عادی مثل زندگی..</title>
<link>http://nada1371.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>+  فاز اول:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خوام بنویسم.. مهم نیست از کی.. یا حتی از چی.. فقط بنویسم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا برام روزای عجیبیه.. روزای شیرینی که با رفتن همیشگی یکی تلخ شده.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خوبم.. یعنی قول دادم خوب باشم.. قول دادم بچه بازی در نیارم و گریه نکنم و درس بخونم و و و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و زندگی کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من بچه بازی در اوردم و گریه کردم و درس نخوندم.... ولی زندگی می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا وقتی چشام به هر بهونه ای خیس میشه ..یکی هست نازم کنه.. با شوخیاش نذاره بارونی بشم.. یا شونه هاشو بدون حرف بهم قرض بده..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی این یه هفته ای که برگشتم پیش دوستام دارم معنی مدرسه رو می فهمم!!!!! وقتی توی کلاس معارف معلم بیچاره رو با سوالای عجیبمون پیچ پیچی کردیم... وقتی سر کلاس زبان مژگان لغت ِ اشتباه  معنی کرد و کل کلاس منفجر شد... وقتی فهیمه با مژگان دعوا کرد.. وقتی همه یه جوری مهربون نگاهم می کنند.. وقتی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه می فهمم زندگی یعنی چی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ فاز دوم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرما خوردم در حد مرگ!!!یه امپول پنی سیلین هم به لطف دکتر محترم به جای یه بار سه بار بنده رو مورد نوازش قرار دادند تا بلاخره رضایت داد و درون بدن بنده تخلیه شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+فاز اخر:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تا حالا به این فکر کردی که همین الان چه ارزویی داری؟ واسه همین امروزت...نه واسه اینده.. نه واسه ده سال دیگه.. همین الان تو چه ارزوییی داری؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برام بنویس چه ارزویی...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: برای سلامتی عزیزی هرکی دوست داشت یه صلوات.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: برای اتفاقی نیافتادن یه مشکل برای یه دوست سبز وبلاگی یه صلوات.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا علی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 14:32:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nada1371&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>nada1371</dc:creator>
<guid>http://nada1371.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nada1371.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>رابطه من و خدا مثل رابطه یه دانش اموز خنگ و زبون نفهمه با یه معلم به شدت مهربون و عالی! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من اون دانش اموزیم که از مهربونی معلمم دارم هر روز سو استفاده می کنم و درس نمی خونم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما هر بار به معلمم قول میدم تا فردا درسو بخونم و سرفراز از ازمونش بیام بیرون.. اما باز همون اشو و همون کاسه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم فردا من همونم که با اعتماد به اینکه معلمش خطاشو می بخشه و اونقدر رحیم هست که اشتباهات گذشته رو به روش نیاره .. عوضی تر از گذشته به زندگی ادامه میدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی هرشب موقع خواب کنار تختم زانوهام سست میشه و جلوی خدا میشینم روی زمین و مثل خر از رفتارم پشیمون میشم.. به اون و به خودم قول میدم که همه چیز از فردا صبح تعقیر کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی توی تاریکی میگم : غلط کردم.. شکر خوردم.. همین یه بار ببخش.. مثل همیشه.. وقتی خدا یه وقتایی حضورشو با کاراش نشونم میده.. یا نه حتی با سکوتش میزاره حداقل این احساس بهم دست بده که بخشیده ام با خودم فکر می کنم که فردا طلوع از همیشه خوشگلتره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما صبح که میاد من همونم که بودم.. با این تفاوت که زمزمه می کنم ..همین یه بار!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این شرمندگی شبونه و غلط های بی جای روزانه نمی دونم منو به کجا می کشونه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید این معلم ِ پرحوصله و مهربون روز امتحان منو حسابی شرمنده کنه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید اونوقت دیگه از مهربونی خبری نباشه... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما یه چییزی رو خوب فهمیدم.. اینکه خدا حضورشو برام توی تک تک ثانیه ها ملموس کرده.. مرسی خدا... بوس..س..س..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: شوخی شوخی با خدا هم شوخی؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: به جان مادرمان ما قصد سوئئ نداشتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: یه ماجرایی پیش اومده که کلی اعصابمو بهم ریخته... دعا کنین حل بشه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 15:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nada1371&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>nada1371</dc:creator>
<guid>http://nada1371.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چیزی شبیه معجزه..</title>
<link>http://nada1371.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>می دانی؟ خدای من خدای معجزه ها بود..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه.. هست.. و همیشه خواهد بود..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خدایی رو می شناسم که می شنوه.. که درک می کنه.. که در تمام زندگیم کنارمه..خدایی که ستایشش می کنم اینه.. نه اونی که ادم های خشک مقدس برام تعریفش کردن..نه خدایی که خلقمون کرده تا بعد مجازاتمون کنه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی زندگیم معجزه همیشه رخ داده.. اینو خودم بیشتر از همه می دونم.. لازم نیست معجزه ها بزرگ باشه..فقط کافیه که کمی بزرگ بهشون نگاه کنی..گاهی حتی رسیدن یه اس ام اس برام یه معجزه تلقی شده..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا که ۲۲ روز از مهر می گذره به معجزه و حکمت و صلاح خدا بیشتر از همیشه ایمان دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی این ۲۲ روز با وجود اینکه سعی کردم خودمو راضی نگه دارم وبا شرایط جدید کنار بیام نشد.. من ادمی نبودم که بهش چیزی رو بشه تحمیل کرد..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دلم زندگی می خواست.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زار زدم و از خدا خواستم کمکم کنه..گفتم که فقط اونه که می تونه زندگیم رو نجات بده و بقیه فقط یه وسیله ان..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم مشاوره مدرسه.. حرف زدم..حرف زد.. شنیدم.. شنید... و اون با بابا حرف زد.. بابا با من حرف زد ...و با بابا با چن نفر مشورت کرد و همه چیز به اینجا رسید که من باید&lt;FONT size=6&gt; برم پیش بقیه اراذل&lt;/FONT&gt;!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتفاق افتادن این ماجرای عجیب فقط یه ساعت طول کشید.. فقط یه ساعت!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درسته همه چیز دست به دست هم داد و من حالا می تونم برم پیش بقیه بچه ها و با اونا توی یه پیش دانشگاهی درس بخونم و و زندگی کنم..اما توی این ماجرا معتقدم که یه نیروی فوق تصورم وجود داشت و هدایتم کرد..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست خدا رو به وضوح حس کردم.. وگرنه مگه این همون بابایی نبود که تا چند روز پیش حرف اول و اخرش رفتن به اون مدرسه نفرین شده بود؟ و اینکه حالا با ملایمت خواسته منو پذیرفت چه چیزیو نشون میده جز لطف خدا به بنده اش؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشحالم..خیلی.. اینو میشه از برق چشام دید...درسته هنوز مسایل دیگه ای برای ناراحتی وجود داره اما من به خودم و به دنیای خودم مطمئنم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من تحمل می کنم..حتی اگه این تحمل کردن به قیمت تموم شدن باشه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما راضی ام.. و این حس رضایت از زندگی همون حسیه که چند وقته دنبالش می گشتم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: مستند راز رو خریداری نموده و نصفه اش را دیده ایم.. اندک تعقیراتی که مشاهده می کنید به همان ربط دارد!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: از دیروز من + نوشین+ مژگان+ جواد (فهیمه ) به مانند خری هستیم که قرص اکس خورده باشد!!!! نه در زمینیم نه در اسمان!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: خدایا عرض کرده بودیم که نوکرتانیم؟!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 05:13:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nada1371&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>nada1371</dc:creator>
<guid>http://nada1371.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهتو به من ندوز عوضی!</title>
<link>http://nada1371.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>اوایل با دختر بودنم مشکلی نداشتم.. دنیای من دنیای عروسک هایی بود که دوسشون داشتم.. دنیای لباس های صورتی و قرمز.. دنیای لباس های شیک و خوشرنگی که همیشه پسر بچه ها بهشون حسودی می کردن.. اون روزا دنیای من و لذتم از دختر بودنم همین بود! اینکه هر وقت می زدم زیر گریه مثل پسر ها کسی بهم نمی گفت: مرد که گریه نمی کنه!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خوشحال بودم از اینکه دخترم! لباسای جینگلی بینگلی می پوشیدم! هر وقت دلم می خواست گریه می کردم! و هوارتا عروسک داشتم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما خییلی زود فهمیدم که پسرها چیزی دارن که من حتی توی خوابم هم نمی بینم! اونا ازادی داشتن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی به جرم دختر بودنم محکومم کردن که محدود باشم.. وقتی به جرم بزرگ شدن عروسک هایم را گرفتند و به جای لباس های بچه گی پوشش (!) برایم انتخاب کردند... وقتی گریه کردن را هم به حکم عقل محکوم کردند.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدم حالا من مانده ام و دختر بودنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اینجا یک - یک مساوی شدیم با دنیای پسرها.. اما بعد عدالت خط خورد مثل همیشه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درست یادم نیست از چه روزی و چه ماهی و چه سالی بود که از دختر بودنم متنفر شدم... شاید یکی از همان روزها که نگاه هرزه کسی مات من شد.. اوایل حتی حسی به این نگاه ها نداشتم... اما بعد ها پاک کنی شدم برای وجود خودم بلکه کمتر شود این هرز نگاه ها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشد.. کمتر نشد...من مقصر بودم.. جرمم دختر بودن بود..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارزو کردم پسر باشم.. ازادی اونا..راحتی اونا.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من از خودم بدم اومد..از اینکه باید نگاه الوده رو تحمل کنم.. از اینکه به جرم دختر بودنم باید شنونده پست ترین حرف ها باشم.. از اینکه نمی تونم به هیچ چشمی زل بزنم بلکه دینش از بین بره..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من از پسرها متنفر شدم.. حتی از مردها..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خییلی طول کشید تا با خودم کنار بیام و جذابیت های جنس خودم رو قبول کنم.. بفهمم که به من ربطی نداره اگه یکی با دیدنم مات میشه.. به من ربطی نداره اگه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبول کردم که حق زندگی دارم.. حتی در کنار این همه نگاه هرز.. قبول کردم که مشکل من تنها نیست..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا از هیچ نگاهی نمی ترسم.. حالا مثل گذشته سرم رو پایین نمی اندازم وقتی یکی زل زده توی چشام.. منم زل می زنم تو چشاش..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خوام بفهمه که ترسی ندارم از نگاههای هوس الودش.. می خوام حالیش بشه که اگه دخترم ..اگه باید محدود بمونم.. اگه برای هر کار و هر جایی باید اجازه کتبی پدر و مادر داشته باشم اما حق زندگی دارم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما انسانم...اما می تونم کنار اون نفس بکشم.. می خوام بدون فکر و بدون قصد بهم نگاه کنه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میشه؟ نمیشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این درد مشترک همه دخترکانیست که مقصد نگاه های زهر الودن.. این درد مشترک تو نیز هست.. پس فریادش بزن ای یار دبستانی..&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 18:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nada1371&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>nada1371</dc:creator>
<guid>http://nada1371.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هذیان های نصف شبی!!</title>
<link>http://nada1371.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#330033&gt;+&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; اصلا چرا نباید بنویسم؟؟؟ می نویسم...&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که اروم شم.. که اروم شی.. که در کنار همه از دست رفته هام اینجا رو از دست ندم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که درکم کنی.. که مرهم باشی.. درک هم نکردی به درک!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot;&gt; فدای یه تار موی بعضی ها!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا امتحان فیزیک ۲ دارم!! توجه کن ۲!!!! ۳۰ صفحه دیگه مونده.. جزوه درسیم ناقصه و بنده کماکان بی خیال!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان یک عدد صورت سفت شده دارم که نگووو.. یه ماسک تخم مرغی زدم به این صورتم! قیافه م ته خنده اس!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه شنبه می خوام برم دکتر واسه سی تی اسکن!!!!! و البته نوار قلب!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و واقعا به خودم تبریک عرض می کنم که با ۱۷ سال و ۳ ماه سن باید با چنین مقوله هایی مواجه شم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدون تعارف بگم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0066 size=4&gt;تنها جوابی که می تونه ارومم کنه.. پیدا شدن یه تومور توی سرمه...و فقط ۶ ماه زندگی!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خوام زندگی کنم.. توی اون ۶ ماه!! گرچه نوشین جان مرحمت فرمودند و بعد از این اعتراف عجیب به ما گفتن شما شکر می خورید!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باور کن اگه چنین جوابی داشته باشه ازمایشم همه رو شیرینی میدم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مهم نوشت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;چرت میگم..خودم گفتم که تو نگی..هه!هه!هه!هه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ در تمام ِ بی کسی هایم تو قرار بود تنها کسم باشی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قول نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرکی ۳۰ صفحه رو نخونه و بره بخوابه خره! خره! خره!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدا نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نخوندم!! به همین راحتی به همین تلخی!!  برگه فیزیک کاملا قهوه ای !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 23:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nada1371&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>nada1371</dc:creator>
<guid>http://nada1371.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدانگهدار هم حرمت دارد!</title>
<link>http://nada1371.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>اینجا همین است.... شاید درست نباشد اخرین پست وبلاگ را اینطور بدون سلام  شروع کنم.. شاید باید احوالتان را بپرسم و بعد احتمالا خوشحال بشوم که خوبید، و بعد ترش دعا کنم که این خوبی پایدار بماند و بعد تر ترش هم  بگویم : من نیز خوبم..! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب در اینکه این روزها خوبم هیچ شکی نیست!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شک در این است که زنده گان نیز مثل منن!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حوصله اسمون به ریسمون بافتن و قلمبه حرف زدن ندارم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منی که تا دیروز دنیای شور بودم امروز یکی از خاموش ترین هایم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این اصلا هم برایم مهم نیست....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا دیروز این وبلاگ شده بود یکی از دلخوشی هایم... اینجا شادی می کردم .. بعد تر دل گرفتگی هایم را شرح دادم و بعد سعی کردم ارام باشم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادته چند پست قبل گفته بودم از این همه بی توجهی به نوشته ها دلخورم و دلم می خواد ۵۰ تا کامنت داشته باشم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد نوشتن پست قبل احساس کردم وقتشه که تحمل کنم... واسه همین شاد نوشتم!!( شاد؟ به نظرت شاد واسه من معنی داره؟!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما نخونده شدنش... و کامنت های کپی شده عصبیم کرد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسه همینه که سلام اخر را نوشتم... گفتم می خواهم بروم.. می نویسم خدا نگهدار...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم تا کی.. شاید تا فردا، شاید دو روز دیگر، شاید یک سال، شاید برای ابـــــــــــــــد!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این نه لوس بازیه و نه بچه بازی.. واسه همینه که نوشتم معلوم نیست این خداحافظی تا کی طول بکشه... نوشتم که اگه فردا از راه رسیدم و اینجا نوشتم نگویید  تو که خداحافظی کرده بودی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید نیاز دارم به اینکه از تمام دلخوشی هایم جدا بشوم.. از همه... چقدر متنفرم از این واژه ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: به همه سر میزنم.... اگه بشه.. اگه این سردرد های عصبی مهلت بده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: برای همه دعا کنیم... حتی برای اونی که رفت... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: دوست داشتید برای خداحافظی اینجا یادگاری بگزارید... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن : اگه تا ابد طول بکشه حلال کنید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: من فقط دنبال خودمم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه سبز و پایدار....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا علی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 18:04:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nada1371&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>nada1371</dc:creator>
<guid>http://nada1371.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما و اتاقکی در ابعاد 3 در 4!</title>
<link>http://nada1371.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>عزیزان غیور و با فرهنگ وبلاگ نویس (!) احتراما&quot; سلام!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در راستای اینکه ما این روزا  در این مکان مقدس و پر عطوفت(!) دم به دم از مشکلاتمان حرف می زنیم و شما نیز استین همت بالا نمودید و در رفع این مشکلات ما کوشیده اید بر ان شدیم تا یکی از اساسی ترین مشکلاتمان را با شما در میان  بنهیم! ( وزن جدید فعل گذاشتن!)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشد که شما با حل این مشکل از دعای خیر ما بی نصیب نمانید!!!!!!!!!!!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گزافه گویی کافیست!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما اتاقی داریم به ابعاد ۳ در ۴ !!! البته احتمالا&quot;!!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/35.gif&quot;&gt; که دارای کمد ها ، کتابخانه مجزّا ، و دیگر وسایل ضروریست!!!  ( گفتیم که نگویید فضای کافی برای گذاشتن لوازم در اختیارمان نیست)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اساسا از ۳۶۵ روز سال فقط ۳۶۴ و نیمی از ان به شلوغی و شلختگی (!) می گذرد!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمیز کردنش یک روز تمام طول می کشد و بهم ریختنش ۳ دقیقه!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کافی است در هنگامی که این اتاقکمان مرتب است و دارد راحت تنفس می کند بنده (!) هوس بکنم فقط دو خط...دو خط ( نه بیشتر !) درس بخوانم یا نه اصلا دنبال یک خط شعر باشم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt; ان وقت است که تمام کتاب های کتابخانه لعنتی با سر هجوم می اورند روی زمین.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تختمان بی شباهت به کشتی حضرت نوح &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; نیست!!!!! والله!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما در رویش کتاب می خوانیم (!) شعر می نویسیم(!) اب البالو می خوریم (!) tv تماشا می کنیم (!) با موبایل فَک می زنیم(!) گاه گاه اگر دلمان خوش بود برای تنوع می خوابیم (!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدین جهت شما می توانید همه چیز جز شیر مرغ و جان ادمیزاد را در ان پیدا کنید!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;( همین الان : حوله حمام ! ، دفتر زیست ، کیف ، مقنعه ، رمان ، کیف پول ،عروسک ، عینک )&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لازم به ذکر است پتویمان به علت کمبود جا به کف اتاقمان تبعید شده اند!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالباسی مان هم انگار یک عدد بمب از نوع هسته ای درونش منفجر کرده اند.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نصف لباس هایش روی زمین ما باقی در اسمان!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لازم به ذکر است بنده اساسا دختر واقعا و واقعا ( دومی برای تاکید بیشتر ) مرتبی هستم اما خب گاهی ... فقط گاهی...( یعی ۳۶۴ و نیمی از روزها ) اتاقم این شکلی می شود....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای همدردی بیشتر می توانید تمامی کشوهای کمد ها را رو به زمین در نظر بگیرید...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انواع اسپری ها...ادوکلن ها ...و ما باقی به &lt;STRONG&gt;شما ربطی ندارد&lt;/STRONG&gt; را هم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/32.gif&quot;&gt; ریخته شده بر روی کمد!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اگر دلتان می خواهد یک شب به مهمانی اتاق ما تشریف بیاورید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خندیدن به اتاقک صورتی ما کافیست!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زین پس بعد از اینکه فکری به حال دلتنگی ها و غم ها و گیج بودن های ما کردید و واقعا ما را از شر این مشکلات رهانیدید!!! ( چقدر هم که جدی گرفتین!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به فکر راه حلی باشید تا ما  و البته اتاقمان از این مخمصه ای که در ان گیر افتاده ایم رهایی یابیم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این شما و این هم راه حل های کارشناسیتان!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 11:42:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nada1371&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>nada1371</dc:creator>
<guid>http://nada1371.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درد بی درمان</title>
<link>http://nada1371.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>+ اینجا هم مثل دنیای واقعی است... می نویسی یک درد است ، نمی نویسی هزار درد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا روزی که قبول کردم وبلاگ نویس باشم با خودم عهد کردم تا همه نگفته هایم را اینجا بنویسم... اما نشد! رفتم یک وبلاگ دیگر زدم انجا بنویسم ، انجا هم شد محل یک نامهربان دیگر ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا و ابدا هم فرقی ندارد ها!  خودم هم خوب می دانم بروم یک وب دیگر شروع کنم باز هم همین اش است و همین کاسه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد مثلا یکی که از هیچ کجای زندگی و دنیا و درد ها و غم های تو خبر ندارد می اید کامنت می گذارد که خوشی زده زیر دلت! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درد بی درمان که شنیدی چیست ؟ من دچار همان دردم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ کتابی شروع کردم به نام &quot; مبارزه با خودکشی &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از من به شما نصیحت نخوانیدش! بس مزخرف بود ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثلا نوشته بود رابطه دامن کوتاه و خودکشی! یا اینکه اگر با مادر شوهرتان بحث کردید نروید خودکشی کنید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من که هیچ مبارزه ای در این کتاب ندیدم! فقط اگر نویسنده اش را می دیدم کتاب را با چنان شدتی به سرش می کوبیدم که...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ زنگ می زنه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- پیش کجا میری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یعنی با اراذل نیستی...؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- -با حرص - نه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چطور نتونستی باباتو راضی کنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- سکوت!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخر یکی نیست بگوید هم کلاسی ، عزیز ، دوست! تو که نمیشناسی این اقای پدر را !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اقای پدر من نمونه ای کوچک است از ا ح م د ی ن ژ ا د !!!!!!!!!.  خانه ما هم شده دیکتاتوری! دقیقا همان چیزی باید بشود که او می خواهد!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا یکی نیست بگوید اخر پدر من ، عزیز من ، چه فرقی می کند که من کدام مدرسه درس بخوانم ها؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه می گوید من منافع را در نظر می گیرم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی نیست بگوید منافع کی؟ چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدای من... امشب و هزار شب... تو خودت دستم را بگیر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا برای براورده شدن ارزوی بزرگ وقت زیادی نمانده است...خدایا اصرار می کنم چون می خواهم...حالا هرچند لجبازانه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدای من نگذار پیش دستی کنم.... نگذار بی قراری دیدن چشم ها....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی خیال خدای من.... خودت که می دانی! گفتن و نشنیدن چه فاید دارد مهربان؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدااااا هیچ وقت درکت نکردم...حکت کارا تو نفهمیدم.... هیچ وقت نفهمیدمت!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 15:56:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nada1371&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>nada1371</dc:creator>
<guid>http://nada1371.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ممنون تحملم کردی رفیق!</title>
<link>http://nada1371.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>خواستم لج کنم...نه با تو! خواستم لج کنم با خودم! نوشتن ارومم می کنه..اما من می خواستم لج کنم و اروم نشم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خواستم خودم خودمو داغون کنم...همون حالگیـــــــــری که تو پست قبل براتون گفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد دیدم همه نوشتن که انگار تا ۵۰ تا نشه دست برنمیداری و ...! اومدم بگم نه! اگه ننوشتم به خاطر ۵۰ تا نظر نبود...فقط دلیلش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ وقتی یه ماجرا ، یه رابطه ، یه... تموم می شه ادم درونش خالی میشه....می دونی وقتی دیروز نوش نوش (نوشین سابق البته با زبانی صمیمانه تر ) یاداوری کرد که این اخرین کلاسیه که کنار هم میشینیم خالی شدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی امروز سرمو گذاشتم روی شونه های مژگان و به مسخره بازیای زهرا می خندیدم گریه ام گرفت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولش اروم بود..دلم نمی خواست نوشین ببینه گریه هامو، به اندازه کافی این هفته روی شونه هاش اشک ریخته بودم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما یهو حس کردم تموم وجودم داره از دست میره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برگشتم و مژگانو بغل کردم و زدم زیر گریه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ وقت نمی تونی تصور کنی اون موقع چه حسی داشتم ! های های گریه کردم. مژگان زد زیر گریه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش رفتم توی بغل نوشین! تمام لباسم از اشک هامون خیس بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونی؟ شاید من یه روزی دوستایی پیدا کنم که بتونم باهاشون  به مسخره بازیای دنیا بخندم اما مطمئنا کسایی پیدا نمیشن که باهاشون گریه کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط کسایی معنی حرفم رو می می فهمند که دوستای صمیمی داشته باشند و ازشون جدا شده باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اراذل دوست من نبودن! خواهر من هم نبودن! اراذل خود ِ خود ِ خودم بودن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff33cc&gt;پ.ن:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff33cc&gt;وای به حال ادمایی که بیان نظر بدن و بنویسن که باید صبر کرد! باید تحمل کرد! باید بسازی! وای به حال اون ادمای که بیان بنویسن که برای رفتن به دانشگاه و ... باید از همه چی گذشت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff33cc&gt;من الان یه ادم کاملا روانی تشریف دارم . و به دلایل کاملا موجه و خصوصی اماده ام تا هرکی برخلاف میلم حرف زد رو خفه کنم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff33cc&gt;پ.ن:شاید یه روز خوب دور فراموشم بشی عزیز.... اما الان نه!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc3366 size=3&gt; ( ربطی به اراذل نداره مسلما&quot;!)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff33cc&gt;پ.ن : حرفیه؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;+ کلا من دختر دست و پا بسته ای نیستم!مثل بعضیا ترسو هم نیستم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز بود رو اعصابـــــــــم داشت پیاده روی می کرد..اولش تحمل کردم...اولش بی محلی کردم! بعد دیدم :&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;نه&lt;/STRONG&gt;!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طرف نفهم تر از این حرفاست! توی کوچه صبر کردم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; اومد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم کاری داری مَردک؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا گورتو گم می کنی یا ..... (شرمنده!) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خییلی چرت می گفت. حالشو گرفتم! دیگه نیومد! راحت شدم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff33cc&gt;پ.ن: لازم بشه از صد تا لات هم لات ترم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff33cc&gt;پ.ن:۲: من نمی فهمم بعضیا چه اعتماد به نفسی دارن! ؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/34.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;+ خدای من....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبول دارم همه بد بودن هامو! خدایا تو خودت دیدی که با چه استرسی واسش اون اس ام اس رو دادم. تو خودت دیدی که دلم نمی خواست بگم ....! خدایا حالا که به خاطر رضایتت کاری کردم تو هم کاری کن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن: اگه یادت بود منم دعا کن.....برای براورده شدن ارزوی بزرگ!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 15:29:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nada1371&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>nada1371</dc:creator>
<guid>http://nada1371.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
